
پايان شبهاي بلند انتظاري
آيا براي آمدن ميلي نداري؟
من نذر كردم خاك پايت را ببوسم
آيا سر اين بنده منّت مي گذاري؟
من قبل از اينها اينهمه ويران نبودم
آباد بود اين خانهي ما روزگاري
من دل ندادم تا كه روزي پس بگيرم
مي خواستم پيشت بماند يادگاري
تا اينكه دلها بوي سجاده بگيرند
بايد بيايي و كمي تربت بياري
يك روز مي آيي و تا صبح قيامت
ما را به دست آسمانها مي سپاري
يك هفتهي ديگر دل آواره من
بايد بسازد با فقيري با نداري