
شمع گر رخ مهتاب نبيند سخت است
لب تشنه اگر آب نبيند سخت است
ما بنده و ارباب توئي مهدي جان
نوكر رخ ارباب نبيند سخت است
كدام جمعه ي ما دلفريب خواهد شد؟
سحر منادي صبح قريب خواهد شد؟
گر چه عمريست كه از ديده نهانى«آقا»
به خدا سبز ترين مرد جهانى«آقا»
دلم از خاطره ى خوب به تنگ آمده است
كاش اين بار خودت را برسانى«آقا»
ما منتظر صبح شب يلداييم
آماده براي فرج فرداييم
ماجمعه را به عشق تو تعطيل كرده ايم
اي روز بازگشت تو آغاز عيدها
نيامدي كه ببيني دلم چه پرميزد؟!...
هزار نامه برايت به اشك ديده نوشتم
مگر كه نامه ی بيچارگان جواب ندارد

هنوزم انتظار و انتظار است
هنوزم دل به سينه بيقرار است
هنوزم خواب مي بينم به شبها
همان مردى كه بر اسبى سوار است
همان مردي كه آيد جمعه روزى
و اين پايان خوب انتظار است
يك روز به هيئت سحر می آيد
با سوز دل و ديده ى تر می آيد
يك روز به انتقام هفتاد و دو شمس
با سيصد و سيزده قمر می آيد
نظرات
بازیچه روزگار بودن تاکی؟
ترسم که چراغ عمر گردد خاموش
دور از تو به انتظار بودن تا کی؟
یا صاحب الزمان (عج)
فید RSS نظرات این پست