الهه الهامي مي خواستم ... و خدا تو را به من داد جوياي جلوه اي از جمالش شدم ... و او تو را نشانم داد
پرسيدم عشق چيست ؟ ... مــهـر تو را به دلم انداخت گفتم کاش با من سخن بگويي ... و او با زبان تو در گوشم زمزمه کرد نيمه اي ناقص و بي قرار بودم و خدا با تو تمامم کرد ...
روزي که خسته و درمانده شدم ...دستان مهربان و پر توان تو را به ياري ام فراخواند ...
به خدا گفتم کاش بهشت را مي ديدم ... و او لبخند تو را تصوير کرد پرسيدم جهنم چگونه است ؟...و او طعم جدايي را به من چشاند ...
آري ... هر چه خوبي خواستم در تو يافتم اينک با من بمان ... اي همراه جاودان
چشم که به دنیا گشودم روی ماه تو را دیدم و حضورت را که مرا در بر گرفته به من لبخند زدی و تولدم را تبریک گفتی .
خدای خوبم ، زندگی را به عشق با تو بودن و در سایه نگاه پر مهرت زیستن ، آغاز کردم ...
امروز دستي بر سرم بکش تا بهتر از ديروز بينديشم و دستي هم بر دلم ، تا عاشق ترت شوم و با اين عشق عروج يابم و به تو رسم .
معبود من
دستم را بگير تا از جنگل جهل ، از کوير آتشين نفس بگذرم فانوس رهم باش تا از درياي طوفاني دنيا به سلامت عبور کنم . مراقبم باش ، مشغول غير نشوم ، در هجرت نسوزم .
خدايا .ماه من باش تا از تاريکي هاي ترديد بگذرم و بيراهه اي نپويم مددم ده تا مانند رود از موانع دشوار زندگي بگذرم و به درياي وجودت برسم . دستم را بگير اي مهربان تا از هر آنچه که مرا از تو دور مي سازد دور شوم .
پروردگار مهربانم مارا به عشق عميق و مدامت مبتلا کن
تا به تو برسیم ... بيشتر از همه هستي دوستت دارم و تا بي نهايت زمان پروانه ات خواهم ماند ...
با تو که هستم ، با مني و من هميشه موفق و پيروزم .
برای تو !
چراغ جان من و اين کلبه به مهر تو روشن است .
در انزواي خلوت اين خانه پشت پنجره
سر به زير پَر، زانو در بغل
خموش و خسته و شکیب شکسته ، دعاگوي توام خوب من ! تا صعودي بيشتر، سخت تلاش کن.
روزي چون امروز از باغ بهشت بر سياره سود و سراب سقوط کردم . حال با قلب و شکيبي شکسته روز شمار زمانم تا از کابوس دنيا برخيزم و به آغوش قرب پروردگار بپيوندم . اگر روز تولدم شادم تنها براي اين است که گامي ديگر به " او" نزديکتر شدم .
...
14 تير ، روز قلم ، سالروز تولد من و وبم از راه رسيد ...
زمان وقتی در رنجیم دیر و وقتی شادیم چه زود می گذرد ...
چشمم که به خانه اش افتاد يکباره چنان دست دلم لرزيد که جام اشکم افتاد و شکست و هواي حرمش پر شد از هق هق من...
● آري من آمدم ..
تمامي حاجاتي که در ذهنم بود ، از شرم روي ماه یار خجالت کشيده و غروب کردند .
● مگر مي شود تو را ديد و چيز ديگري خواست ؟!
به او گفتم بند از پاي دل من و تو باز کند تا از دلبستگي ها و غم هاي دنيا رها شويم و دست دلمان را بگيرد و دنبال خودش ببرد ...
احساس قريب و خاصي داشتم . حس مي کردم عطر حضور او بيش از هميشه ايام در همه هستي جاري است .
گويي دريچه اي به عرش و بيت المعمور باز شده است ... انگار زورق طوفان زده اي بودم که به ساحل سعادت رسيده ام دل بي قرارم هنوز مي لرزيد اما شاد و سبکبال دورش مي گرديدم .
● با زلالي چشم ترم او را مي ديدم که به من مي نگرد و من از فرط شادي مدام مي گريستم و با کلام عاشقانه و اشک شوق حلقه ي گل برايش مي بافتم .
لحظه لحظه از لب لعلش در سکوت نور مي نوشيدم و از نگاهش ستاره مي چيدم ... حظ بديعي وجودم را حيات مي بخشيد .
گويي فرشتگان کوله بار سنگيني را از دوشم برداشتند و بر زمين نهادند و من آرام در بَرَش آسودم و غم اين قفس را چه آسان از ياد بردم...
مثل اين بود که يکباره همه حوائجم به استجابت رسيده بود ...و در حقيقت معنا ، هم همين گونه بود . با او همه ي ما بي نيازيم
● چگونه بگويم چه حالي داشتم ؟ عزيز دلم خودت که بارها در محراب نمازت به هنگام نيايش هاي اشکبارت بهتر از اين حال را تجربه کرده اي.
اما گفتي تعريف کن که چه شد و چه گذشت ؟ من هم اطاعت امر کردم ... مثل خود مني از او گفتن و شنيدن را هميشه دوست داري ...
خب ..داشتم مي گفتم بارش باران شادي همه روزه سيل آسا از ديدگانم جاري بود ..گاهي زائرين در حال عبور با ترحم به من مي نگريستند و با اشاره مي پرسيدند چه شده ؟ و...
نمي دانستند که اين اشکِ شادي يک وصل بي وصف است و زبان عشق من ... حس ميکردم جاري چشمانم مائده مهر اوست که کوير روح مرا آبياري مي کند و آينه قلبم را از هر غم و غباری مي شويد ...
اينک آمده ام در دام صيادم مي شوي ؟
دلم را دلم را از آنِ خود مي کني ؟
اتفاقات عجيبي در اين سفر برايم رخ داد مثلا هر دو باري که محرم شدم به لطف خدا باران آمد و هوا خنک و بهاري شد .همسرم که قبلا بارها به مکه مشرف شده بود گاها مي گفت : ميترا خدا خيلي دوستت دارد که..و..نمي دانست که من از شنيدن اين جمله که او مرا دوست دارد ، چقدر خوشبحالم می شود ...
جلوتر رفتم .کنار درب خانه اش در اوج آن شلوغي به سجده افتادم تمنا کردم مرا ببخشد و بپذيرد ... نمي دانم چقدر در حال سجده و مناجات بودم فقط مي دانم وقتي سر از زمين برداشتم سنگ فرش خيس اشک بود و من غرق عرق ..
عجيب بود که در همه آن مدت در آن شلوغي احدي من را لگد نکرد ..وقتي بلند شدم ديدم خادم مهرباني بالاي سرم ايستاده و در تمام مدت او بوده که دورم را خالي نگاه داشته ... ساعتي بعد ديدم که خال سرخ کوچکي وسط پيشاني ام نقش بسته است واز آنجايي که خيلي خوش خيالم نامش را گذاشتم بوسه لبيک ...
در پاي کعبه ات پناه گرفتم بوسه برمن زدی و آرام گرفتم
اين در که بسته است ! کي باز مي شود ؟ آيا اين قايم باشک تمام مي شود ؟
از من مرنج ، من يک مجنونم دلم نمي خواهد قلمم در قفس تنگ قافيه و غیره اسير شود ... دلم نمي خواهد عاقل باشم ، شاعر و يا حتا فرزانه فرهيخته اي بشوم و.... فقط بگذار هر طور دلم مي خواهد تصورت کنم و هر چه دل تنگم مي خواهد بگويم .
● بگذار خيال کنم مثل همه بندگان خوبت مرا هم دوستم داري .
حال و احوالي بي نظيري بود ، حس مي کردم در بهشت گام بر مي دارم . هوا پر بود از بوي خدا و ملائک ... به هنگام شادی زمان چه زود سپری می شود
● ياد باد آن وصل بي وصف در برَ ِتو ، ياد باد ...
کاش هميشه همانطور مَحرم و مُحرم باشم . با او و هنگام وصل هيچ حزن و هراسي ندارم و مشکلات محو و بي رنگ مي شوند و از همه کس و همه چيز بي نياز مي گردم ...
با وجود بيماري که دارم و از دو پله به سختي بالا مي روم ، نمي دانم چگونه شد که راه صعب العبور کوه نور را شروع به پيمودن کردم .اواسط راه واقعا بريده بودم ..تا اينکه آقايي از کنارم عبور کرد و گفت : ذکر ...را بگوييد و راحت بالا رويد ...و من گفتم و به لطف خدا به راحتي به غار حرا رسيدم
آن بالا يادم آمد که در نثر خدايم آرزوست ، نوشته بودم کاش کلامش کاش کوه طور ... به دلم افتاد که اين نثر به لطف آن مهربان به استجابت رسيده که من آنجا هستم . دلم نمي آمد که از کوه پايين بيايم ... بلاخره بعد از نماز مغرب بازگشتيم ...
بي هوا يک هو قاصدي گفت وقت وصل تمام است ... دو شبانه روز در دل و ديده خون گريستم تا عاقبت تقدير تغيير کرد و من مهلت مجدد يافتم ... گويي در قفسي را بعد از قرنها غم باز کردند چنان عاشقانه ، با شتاب به سويش بال گشودم که مگو و مپرس ...
رفتارم خيلي خنده دار شده بود ...خودم حيران ماندم که چه بود و چه شد ؟!
حجر السود و درو ديوار خانه اش را بوسه باران مي کردم گويي ديدار آخراست و براي هميشه از خود خدا ، مي خواهم خداحافظي کنم .نمي شد از آنجا دل کند و بازگشت ..اما چاره اي نبود ...
بي تاب و بي قرار هزار بار تلاوت سوره توحيد را نذر کردم که پاسخ استخاره ام کلامي بيايد که حالم عوض شود و آرام بگيرم به لطف آن مهربان آيات مرتبط و عجيب و بسيار نويدي بخشي آمد که بسيار تسکين دهنده بود .
● خدایا اشک هایم هايم را براي پل زدن به عرش تو و رسيدن به تو دوست دارم زيرا جاري چشمانم روديست به سوي وجود بيکران تو ..مگذار اين چشمه خشک شود و وصل به آخر رسد خدایا !کمک کن آنگونه شوم که مورد رضايت توست ...
● نکته: در یادداشت آدرس وبتان حتما از پسوند http استفاده کنید ولی برعکس از www به هیچ عنوان استفاده نکنید. زیرا در اکثر اوقات مانع نمایش وبتان در این سایت می شود .