|
پرسید از قبیله که این سرزمین کجاست؟
این سرزمین غم زده در چشمم آشناست
این سرزمین که بوی نی و نیزه می دهد
این سرزمین تشنه که آبستن بلاست
گفتند: عقر بابل و طف ... شاطی الفرات
گفتند: قاضریه و گفتند: نی نواست
دستی کشید بر سر و بر یال ذوالجناح
آهسته زیر لب به خودش گفت: کربلاست!
طوفان وزید از وسط دشت ناگهان
افتاد پرده، دید سرش روی نیزه هاست
زخمی تر از مسیح در آن روشنای خون
روی صلیب دید سر از پیکرش جداست
طوفان وزید ... قافله را برد با خودش
شمشیر بود و حنجره و ... دید در مناست
باران تیر بود که می آمد از کمان
بر دوش باد دید که پیراهنش رهاست
افتاد پرده ... دید به تاراج آمده ست
مردی که فکر غارت انگشتر و عباست
برگشت اسب ... از لب گودال قتلگاه
افتاد پرده ... دید که در آسمان عزاست
مریم سقلاطونی
نظرات پیشنهاد برای مطالعه (29) لينک |