|
اومد تو مسجد، پیرمرد بادیه نشینی بود که به رسم اونروز هدیه ای برای پیامبر آورده بود.
بره آهویی با چشمانی درشت و بسیار زیبا. وقتی هدیه زیباش و تقدیم پیامبر کرد سبط اکبر پیامبر هم تو مسجد بود. پیامبر بلافاصله بره آهو رو به امام مجتبی هدیه داد. کریم اهل بیت هم با بره آهو به سمت منزل راه افتاد وقتی ابی عبدالله بره آهو رو دید پرسید: این آهو رو از کجا آورده ای؟ و امام حسن قضیه رو تعریف کرد .
امام حسین فرمود من هم الان به مسجد می روم و از جدم بره آهویی طلب می کنم . و به مسجد آمد پیامبر نوه نازنینش رو در آغوش فشرد، امام به پیامبر فرمود من هم بره آهویی می خواهم مانند همان که به برادرم حسن بخشیدی !!!
پیامبر فرمود: آنزمان که آن عرب آهو را آورد برادرت در مسجد بود و من آن را به او هدیه دادم و دیگر آهویی نیست که به تو بدهم
سلمان فارسی می گوید: نزدیک بود که چشمان حسین اشک آلود شود که ناگهان دیدیم ماده آهویی بهمراه فرزندش و یک گرگ وارد مسجد شدند . ماده آهو به زبان آمد و گفت : ای رسول خدا من دو فرزند داشتم که یکی را صیاد برد و دلم به این یکی خوش بود که لحظاتی قبل ندایی شنیدم که فرمود: همین الان این فرزندت را بردار و به مسجد برو و این گرگ را بر تو گماردم که تخلف نکنی . و زمین زیر ÷ای ما حرکت کرد تا به این سرعت رسیدیم و بحمدالله وقتی شد که قطره ای اشک از چشمان حسین جاری نگشته است!!!!!
آب . بابا . باران
آن مرد در باران (تیر) ...!
آن مرد آفتاب آورد...!
آن مرد در باران (تیر) با اسب آمد!
اما....
آن سوی میدان....
آن مرد دیگر....
آب خورد...
آن مردها آب خوردند...
حتی...
حیوان ها آب خوردند...!!!
بابا آب ندارد ...!!!
عمو هم آب ندارد...!!!
من آب ندارم!
بچه ها آب ندارند...!
و زمزمه تمام اهل حرم این بود آنروز...
العطش العطش العطش
نظرات پیشنهاد برای مطالعه (28) لينک |