`
صفحه نخست arrow کرامات امام حسین
سه نقطه
صفحه نخست حسينيه
سیره اخلاقی امام حسین
مقالات
شبهات
اشعار حسيني
کرامات امام حسین
این حسین کیست ؟
پیر غلامان حسینی
احادیث دیگر ائمه درباره حضرت
سیره اخلاقی امام حسین
سخنان امام حسین
ورود به سایت

نام کاربری :

رمز ورود :

دریافت رمز عبور
عضویت در سایت
کرامات امام حسین
دوستان را كجا كني محروم . تو كه ....
عالم و فقيه فرزانه آيه الله العظمى سيد محمد حسينى شيرازى در كتاب عاشورا روز تجديد اسلام معجزه اى را از حضرت امام حسين عليه السلام نقل مى كند،
ايشان مى فرمايد: در كربلا از صائبى ها مباحثات فراوانى شنيده ام ، از جمله آنها اين داستان است .
يك زن صائبى شب عاشورا به يكى از مجالس سيدالشهدا عليه السلام كه در همسايگى آنها برپا بوده مى رود و براى دختر خود مقدارى برنج به عنوان تبرك درخواست مى كند و از صاحب منزل مى خواهد اين امر را براى كسى نگويد، چون نزد صائبى ها اين كار بسيار ناخوشايند بوده و جرم به حساب مى آمد و اگر اين امر افشا مى شد احيانا به كشته شدن او مى انجاميده است .
بعد از گذشت يك سال با روى باز و چهره خندان به صاحب مجلس ‍ مى گويد: به بركت مجلس سيدالشهدا عليه السلام ، دخترم بعد از 13 سال حامله گشته و فرزندى به او عنايت شده كه نامش را حسين گذاشتيم و به اين وسيله تمام آن خانواده به دين اسلام مشرف مى شوند.

نظرات پیشنهاد برای مطالعه (20) لينک

 
مواظب باش !!!!
فخر الساجدين فرمود: عربى به قصد ملازمت امام حسين عليه السلام به مدينه آمد و در بين راه با همسرش مباشرت كرد و قبل از غسل خدمت آن حضرت آمد، و منظورش امتحان بود، چون نظر حضرت به او افتاد فرمود: اي برادر عرب  شرم نمى كنى با اين حال نزد امام زمان خود مى آيى؟
عرض ‍ كرد: چه حالى؟
حضرت فرمود: با همسرت در راه، در فلان موضع مباشرت نمودى اكنون اينجا جنب ايستاده اى؟
عرض كرد: يابن رسول الله، غرضم معلوم شد و مدعايم حاصل،
 اشهد انك ابن رسول الله صلى الله عليه و آله و وصيه و از مجلس بيرون رفت و بعد از غسل برگشت و پاسخ مسائل مشكل خود را از آن حضرت پرسيد.

نظرات پیشنهاد برای مطالعه (21) لينک

 
پرده بر انداز و بگو من خدام....

يحيى گويد: نزد مولايم امام حسين عليه‌السلام بودم كه جوانى بر آن حضرت داخل شد و او مى‌گريست. حضرت فرمود: چه تو را مى‌گرياند جوان عرض كرد: يابن رسول الله، همانا مادرم در اين ساعت مُرد و ثروتى زياد واگذارده و به من وصيتى نكرده و نمى‌دانم كجا او را دفن كنم  حضرت فرمود: هنگام مرگ به تو چه گفت ؟ عرض كرد: به من گفت: چون خواستى كارى براى من انجام دهى به جا نياور مگر به آنچه فرزند دختر رسول خدا اشاره فرمايد. اكنون اى مولايم چه مى فرمايى؟ حضرت فرمود: آيا دوست دارى خداوند مادر تو را زنده كند و تو را به آنچه مى‌خواهى خبر دهد؟ آن جوان گفت: چه بسيار نيك است، حضرت برخاست و با آن جوان روانه شد و مردم هم با آنان روانه شدند تا به منزل مادر او رسيدند. حضرت بر سر مادر او ايستاد و خداى عزوجل را به دعاهايى خواند كه نفهميدم. بعد فرمود: قومى يا امه الله باذن الله تعالى و اوصى الى ابنك بما تريدين. اى كنيز خدا به اذن خداى تعالى برخيز و به پسرت آنچه خواهى وصيت كن . ناگاه آن زن برخاست و شهادت داد و گفت: السلام عليك يابن رسول الله، همانا نزد من مال زيادى بود در فلان جا نهادم، آن را بيرون آور و دو سوم آن براى شما هر چه خواهيد بكنيد و يك سوم ديگر را به همين پسرم بده اگر مى دانى دوست شماست و اگر مخالف است از آن منعش فرما، زيرا مال من حرام است بر كسى كه شما اهلبيت را دشمن بدارد. آن زن دوباره مُرد و حضرت فرمود: او را غسل دهيد و دفن كنيد.

منظر دلهاي ماست كرب و بلاي حسين

مرغ دل ما زند پر به هواي حسين

يك نگه كربلا به بود از صد بهشت

جنت اهل دل است كرب و بلاي حسين

گر به عزا خانه‌اش پا نهي آهسته نه

چادر زهرا بود فرش عزاي حسين

نظرات پیشنهاد برای مطالعه (26) لينک

 
داشتم دلقي و صد عيب مرا مي پوشيد

علامه مجلسى از شيخ طوسى به سند معتبر از امام صادق عليه السلام روايت كرده است :
زنى در مكه طواف مى كرد. در ميان طواف آن زن دست خود را از آستين بيرون آورد مردى دست خود را روى دست آن زن نامحرم گذاشت. اما وقتي خواست دستش را از روي دست آن زن بر دارد هر چه سعى كرد نتوانست دستش را جدا كند. تا اين كه مردم قطع طواف كردند و همه آن دو را تماشا مى‌كردند. خبر به والى مكه رسيد، چون والى حاضر شد فقها را طلبيد. تمام فقها فتوا دادند كه دست آن مرد خائن بايد قطع شود، براى اين كه خلاف اسلام رفتار كرده است. والى گفت: آيا كسى از فرزندان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در اين جا هست ؟
گفتند: بلى امام حسين عليه السلام امشب تشريف فرما شده‌اند. پس والى حضرت را طلبيد و عرضه داشت : توجه فرماييد چه بلايى بر سر ايشان آمده است! حضرت اين منظره را ديده رو به سوى كعبه گردانيد و دست به دعا برداشت و ساعتى دعا كرد. پس از دعا به سوى آنها آمد و دست آن مرد را گرفته از دست آن زن جدا كرد. پس از اين جريان والى عرضه داشت: اى پسر رسول خدا ! آيا عقاب كنم او را به اين كارى كه كرده است؟ حضرت فرمودند: نه
شايد غرض حضرت اين بوده كه همان مفتضح شدن ميان مردم مكافات علمشان بوده است.

واى بر گبر مسلمان نماى
ساخته بر منبر محمود جاى
دعوى دين و دل بى ترس و باك
مسخره بنمود بر اين دين پاك
دزد به محراب چو تنها رود
از پى قنديل و مصلا رود
گربه اگر چه حج اكبر كند
هم به حرم صيد كبوتر كند

نظرات پیشنهاد برای مطالعه (24) لينک

 
اي پسته تو خنده زده بر حديث قند
هنگامى كه امام حسين عليه السلام از مدينه طيبه به قصد زيارت بيت‌الله الحرام بيرون شد و در خدمت آن حضرت جمعيت زيادى بودند، مردى از قافله مريض شد و به آن حضرت عرض كرد: به انار خيلى ميل دارم. آن جناب فرمود: در اين بيابان باغى است از انار و ميوه‌هاى ديگر، برو و هرچه مى‌خواهى تناول كن. در آن سرزمين قبل از اين باغى نبود. اهل قافله رفتند باغى مشاهده كرده، داخل آن شدند و هر كس از هر ميوه‌اى خواست خورد.و چون از باغ بيرون آمدند از نظرها ناپديد شد در همان حال آهويى پيدا شد حضرت به او اشاره نمود و فرمود او را ذبح كنيد و استخوان آن را نشكنيد آن حيوان را ذبح كردند و گوشت آن را خوردند و استخوان‌ها را در پوستش نهادند. آن حضرت دعا كرد و آهو زنده شد پس به اصحاب فرمود هر كدام به شير آهو مايل باشيد از آن بدوشيد. همه از آن دوشيدند و آشاميدند و به بركت دعاى حضرت همه را كفايت كرد. بعد به آهو فرمود تو را چند طفل است و انتظارت را مى‌كشند برو آنها را شير بده.

نظرات پیشنهاد برای مطالعه (20) لينک

 
بيهوده مپندار....

تو يزد يه هيئتي براي ماه محرم پول نياز داشتن، اومدن پيش يه تاجر و بهش گفتن براي محرم پول كم داريم. تاجر سريع دست كرد تو جيبش و در حالي كه داشت دسته چكش رو بيرون مي آورد گفت:مجلس سيدالشهدا بايد آبرومند باشه!!! بعد دسته چك رو گذاشت جلوي بچه‌هاي هيئت و گفت: شما رو به خدا ملاحظه منو نكنيد، هر چي دوست داريد بنويسيد!!! بچه‌ها هم نامردي نكردن و مبلغ بسيار بالايي نوشتن، بعد هم چك رو دادن به تاجر براي امضا كردن.تاجر صورتش رو برگردوند كه مبلغ رو نبينه و يه امضاي خوشگل پاي چك كرد!!!حالا چند وقتي ميشه كه اون تاجر از دنيا رفته. چند مدت پيش اما خوابش و ديده بودن، ازش پرسيده بودن اونطرف چه خبر؟گفته بود وقتي پرونده‌ام دادن دست امام حسين، آقا صورتش رو برگردوند و بدون تأمل يه امضاي خوشگل پاي پرونده‌ام كرد!!!
روي بالم يكي دو پر بكشيد
دست مرهم بر اين جگر بكشيد
پاي ساعات گريه هاي شما
چشممان را شكسته تر بكشيد
محضر سبزتان نشد، عكسِ
يك گدا را به پشت در بكشيد
كفش مجروح سرنوشت مرا
تا دم خيمه ات اگر بكشيد ...
راضي‌ام، از خدام هم باشد
تن من را بدون سر بكشيد 

نظرات پیشنهاد برای مطالعه (23) لينک

 
شراب هيئت

 index1.jpg

از مجلس برگشته بود، خسته. به نظر خودش منبر خوبي شده بود. معروف بود و محبوب مردم. نزديك خونه كه رسيد ديد گوشه كوچه چند تا بچه خيمه‌اي زدند، سياه. تا چشمشون به حاج آقا افتاد دويدند جلو. حاج آقا يه روضه برامون مي‌خوني؟

-خسته‌ام

-تو رو خدا، فقط چند دقيقه!

-باشه ولي فقط چند دقيقه!!!

-هوراااااومد تو چادر و يه نگاه كرد، منبري نديد! صندلي هم! گفت: منبر، صندلي، چيزي؟

بچه‌ها گفتند: الان مياريم، چندلحظه بيشتر طول نكشيد كه يه پيت حلبي آوردند.به ناچار رو همون پيت حلبي نشست و مختصر روضه‌اي خوند، اما گريه شديد بچه‌ها يه كمي براش عجيب بود.به محض اينكه روضه تموم شد بچه‌اي با يه سيني چاي وارد خيمه شد. اول جلوي حاج آقا اومد و تعارف كرد. چايي رو كه برداشت با خودش گفت اينها بچه‌اند معلوم نيست ملاحظه نجس و پاكي رو مي‌كنند يا نه!!! و چايي رو طوري كه كسي نفهمه از زير چادر ريخت بيرون. حالا ديگه رسيده بود خونه، آروم آروم خواب بهش غلبه كرد، تو عالم خواب بي‌بي حضرت زهرا رو ديد، اما خانم از دستش ناراحت بود، خانم بهش گفت: چايي رو كه ريختي بيرون خودم برات ريخته بودم!!!!!!!

حالا شده بود منبري ثابت اون خيمه!!  

 

كربلا كعبه دلهاست خدا مي‌داند

ديدنش آرزوي ماست خدا مي‌داند

اولين مستمع مجلس پر فيض حسين

مادرش حضرت زهراست خدا مي‌داند

نظرات پیشنهاد برای مطالعه (19) لينک

 
دلم برای غریبیت کاش جان می داد

اومد تو مسجد، پیرمرد بادیه نشینی بود که به رسم اونروز هدیه ای برای پیامبر آورده بود.

بره آهویی با چشمانی درشت و بسیار زیبا. وقتی هدیه زیباش و تقدیم پیامبر کرد سبط اکبر پیامبر هم تو مسجد بود. پیامبر بلافاصله بره آهو رو به امام مجتبی هدیه داد. کریم اهل بیت هم با بره آهو به سمت منزل راه افتاد وقتی ابی عبدالله بره آهو رو دید پرسید: این آهو رو از کجا آورده ای؟ و امام حسن قضیه رو تعریف کرد .

امام حسین فرمود من هم الان به مسجد می روم و از جدم بره آهویی طلب می کنم . و به مسجد آمد پیامبر نوه نازنینش رو در آغوش فشرد، امام به پیامبر فرمود من هم بره آهویی می خواهم مانند همان که به برادرم حسن بخشیدی !!!

پیامبر فرمود: آنزمان که آن عرب آهو را آورد برادرت در مسجد بود و من آن را به او هدیه دادم و دیگر آهویی نیست که به تو بدهم

سلمان فارسی می گوید: نزدیک بود که چشمان حسین اشک آلود شود که ناگهان دیدیم ماده آهویی بهمراه فرزندش و یک گرگ وارد مسجد شدند . ماده آهو به زبان آمد و گفت : ای رسول خدا من دو فرزند داشتم که یکی را صیاد برد و دلم به این یکی خوش بود که لحظاتی قبل ندایی شنیدم که فرمود: همین الان این فرزندت را بردار و به مسجد برو و این گرگ را بر تو گماردم که تخلف نکنی . و زمین زیر ÷ای ما حرکت کرد تا به این سرعت رسیدیم و بحمدالله وقتی شد که قطره ای اشک از چشمان حسین جاری نگشته است!!!!!

آب . بابا . باران

آن مرد در باران (تیر) ...!

آن مرد آفتاب آورد...!

آن مرد در باران (تیر) با اسب آمد!

اما....

آن سوی میدان....

آن مرد دیگر....

آب خورد...

آن مردها آب خوردند...

حتی...

حیوان ها آب خوردند...!!!

بابا آب ندارد ...!!!

عمو هم آب ندارد...!!!

من آب ندارم!

بچه ها آب ندارند...!

و زمزمه تمام اهل حرم این بود آنروز...

العطش العطش العطش

نظرات پیشنهاد برای مطالعه (28) لينک

 
كيميايي ست عجب ....

 

.jpg

 

 

 

 

 

 

 

سيد جليل مرحوم دكتر اسماعيل مجاب عجايبى از ايام مجاورت در هندوستان كه مشاهده كرده بوده نقل مى كرد، از آن جمله مى‌گفت : عده‌اى از بازرگانان هند و (بت پرستان ) به حضرت سيدالشهداء معتقد و علاقه‌مندند و براى بركت مالشان با آن حضرت شركت مى كنند؛ يعنى در سال مقدارى از سود خود را در راه آن حضرت صرف مى‌كنند، بعضى از آنها روز عاشورا به وسيله شيعيان ، شربت و پالوده و بستنى درست كرده و خود به حال عزا ايستاده و به عزاداران مى‌دهند و بعضى آن مبلغى كه راجع به عزاداري آن حضرت در نظر گرفته‌اند به شيعيان مى‌دهند تا در مراكز عزادارى صرف نمايند. يكى از آنان سيره‌اش اين بود كه خودش هم همراه سينه‌زنها حركت مى‌كرد و با آنها به سينه مى زد. وقتي كه از دنيا رفت بنا به رسم مذهبى خودشان بدنش را در آتش سوزانيدند تا تمام بدنش خاكستر شد، جز دست راست و قطعه‌اى از سينه‌اش كه آتش آن دو عضو را نسوزانيده بود. بستگان او آن دو قطعه را آوردند نزد قبرستان شيعيان و گفتند: اين دو عضو مربوط به حسين شماست.

نخستین کس که در مدح تو شعری گفت آدم بود
شروع عشق و آغاز غزل شاید همان دم بود
نخستین اتفاق تلخ ‌تر از تلخ در تاریخ
که پشت عرش را خم کرد یک ظهر محرّم بود
مدینه نه که حتی مکّه دیگر جای امنی نیست
تمام کربلا و کوفه غرق ابن ملجم بود
فتاد از پا کنار رود، در آن ظهر درد آلود
کسی که عطر نامش آبروی آب زمزم بود
دلش می‌خواست می‌شد آب شد از شرم ،اما حیف
دلش می‌خواست صد جان داشت امّا بازهم کم بود
اگر در کربلا طوفان نمی شد کس نمی‌فهمید
چرا یک عمر پشت ذوالفقار مرتضی خم بود

 

نظرات پیشنهاد برای مطالعه (23) لينک

 
مادرم حضرت زهراست

بعد از شهادت سيدالشهدا، درد بى درمانى به جان يزيد افتاد. يكى از اطباى يهودى را براى معالجه طلب كرد، طبيب نگاهى به يزيد كرد و از روى تعجب انگشت حيرت به دندان گزيد. سپس با تدبير ويژه‌اى چند عقرب را از گلوى او بيرون كشيد و گفت: ما در كتب آسمانى ديده‌ايم و از علما شنيده‌ايم كه هيچ كس به اين بيمارى مبتلا نمى‌شود، مگر آن كه قاتل پسر پيغمبر باشد، بگو چه گناهى كرده‌اى كه به اين مرض مبتلا شدي؟ يزيد سر به زير افكنده و پس از لحظاتى گفت: حسين بن على را من كشته‌ام، يهودى انگشت سبابه خود را بلند كرد و گفت: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله، و مسلمان شد سپس از جاى برخاست و به منزل خود رفت، برادر خود را به دين اسلام دعوت كرد، قبول نكرد، ولى همسر او و خويشانش پذيرفتند، همسر برادرش نيز اسلام را قبول كرد و اسلامش را از شوهرش مخفى كرد. در همسايگى او يكى از شيعيان حضرت سيدالشهدا بود كه اكثر روزها مجلس تعزيه‌دارى حضرت را برپا مى‌كرد، آن زن تازه مسلمان در آن مجلس شركت مى‌نمود و بر مصائب اهل بيت مى‌گريست. بعضى از يهوديان جريان را به شوهرش اطلاع دادند، يهودى گفت: امروز او را امتحان مى‌كنم ، لذا به خانه رفت و گفت : امشب هفتاد نفر يهودى مهمان ما خواهند بود، شرايط ميزبانى را آماده و انواع خوردنى‌ها را جهت پذيرايى مهيا كن! بانوى تازه مسلمان همين كه خواست مشغول پختن غذا شود، صداى ذكر مصيبت حضرت سيدالشهداء را شنيد، فورا به مجلس عزا رفت و در عزاى آن حضرت گريه زيادى كرد.
وقتى به خود آمد، سخن شوهر به يادش آمد، ولى وقت تنگ شده بود. متوسل به فاطمه زهرا شد و به سوى خانه آمد، وقتى به خانه رسيد. ديد بانوانى سياه‌پوش جمع شده و هر يك با چشم گريان مشغول خدمت مى‌باشند و لحظه‌اى استراحت ندارند! در ميان بانوان، خانم بلند بالايى را ديد كه در مطبخ مشغول پختن غذا بود و بانوى مجلله‌اى را ديد كه پيراهن خون آلودى در كنار گذاشته است! زن تازه مسلمان عرض كرد: اى بانوى گرامى! شما كيستيد كه با قدوم خود اين كاشانه را مزين فرموده و لوازم مهمانى را مهيا كرده ايد؟! آن بانوى مجلله فرمود: چون تو عزادارى فرزند غريب و شهيدم را بر كار خانه‌ات مقدم داشتى، بر فاطمه لازم شد كه تو را يارى كند تا با نكوهش شوهر خود رو به رو نگردى و پس از اين بيشتر به عزاخانه فرزندم بروى.
بانوى تازه مسلمان عرض كرد: اى بانو! خانمى را در مطبخ مى‌بينم كه مشغول غذا پختن است و بيش از همه بى قرار است، او كيست؟ فرمود: نزد او برو و از خودش بپرس.
بانوى تازه مسلمان رفت و پاى او را بوسه داد و نامش را از او سوال كرد.
فرمود: من زينب، خواهر حسينم. در همين زمان، زنان يهودى با هفتاد مهمان وارد شدند، وقتى كه يهودى‌ها خانه را در كمال آراستگى و نورافشانى ديدند و بوى خوش غذاها به مشامشان رسيد و در جريان واقعه قرار گرفتند، همه مسلمان شدند.

چرا عزیز نباشم که خاک راه تو ام
به زیر سایه تو در پناه تو ام
به عالمی ندهم من غبار راه تورا
مقام و جاه من این بس که خاک توام
اگرچه لایق خدمت نیم در این درگاه
به این خوشم که گدا به بارگاه توام
نگاه توست که روی مرا سفید کند
نگاه کن که من خسته روسیاه توام
اگرچه شب گذرد صبح وصل نزدیک است
ز دور عاشق دیدار روی ماه توام

 

نظرات پیشنهاد برای مطالعه (26) لينک

 
<< شروع < قبل 1 2 بعد > پایان >>

صفحه 1 - 15 از 22
آخرین پیوندها