هيچ مومنى نيست كه صـداى پاى مهمان را بشنود و خوشحال شود مگر اينكه خداوند گناهانش را بيامرزد اگر چه به اندازه فاصله بين زمين و آسمان باشد .
مستدرك الوسائل ج16 ص257
داستان
اگر مسلمان واقعی باشیم!
پریشان و سراسیمه بودم.
لحظاتی چند فقط به چیزی
که شنیده بودم، میاندیشیدم.
اگر طالب دیدار امام
زمانت هستی به فلان شهر برو. حضرت بقیة الله در بازار آهنگران در مغازه بهیر قفلسازی
نشسته بلند شو و خدمت ایشان برس.
بعد از مدتها چلهنشینی
و دعا و توسل به علوم غریبه بالاخره کورسویی از امید به رویم تابیدن گرفت.
به سرعت بلند شدم و
وسائل سفر را آماده کردم.
سفر راحتی نبود.
اما حاضر بودم چند برابر
این سختی را تحمل کنم تا بتوانم به آرزویم برسم.
شور و اشتیاقی که از
وجودم زبانه میکشید مرا به حرکت وا میداشت...
سعید نوزاد را آورد در چشمهاش عشق به نوزاد موج میزد با
چه شوقی به چشمان بسته و صورت سرخ بچه نگاه میکرد. مدام از حاضرین میخواست آرام
حرف بزنند. ده سال بود ازدواج کرده و همیشه حسرت داشتن بچه را در دلش نگه داشته
بود. همه ما پنج نفری که دوستان صمیمیاش بودیم میدانستیم که او برای گرفتن حاجتش
چند وقتی است مرتب به جمکران میرود. خودش میگفت این قدر این راه را رفتم و اومدم
تا بالاخره حاجتمو گرفتم. وقتی سعید حرف میزد محسن به نوزاد خیره شده بود گویی به
یاد خانه سوت و کور خودش افتاده بود...
گهگاه حالم
بد میشه و شاید خیلی بد، همه ناراحتن و هی بهم میگن برو دنبال دواو دكتر، نه این كه نرفته
باشم؛ رفتم ولی گفتن چیزیم نیست، سالمم. امروز فهمیدم اینمریضی رفیق خیلی خوبی شدهبرام. یه مروری كردم دیدم
هر وقت اومده سراغم باعث شده به هرچی دلم میخوادبرسم. چند وقت پیش اوراق قدیمی رو
بهم ریخته بودم چشمم خورد به یك شبه قصه كهدرباره حالتهای مادرم روزهای جمعه،نه سال پیش نوشته بودم،
به خودم گفتم: «باید یه روز بشینم قصهاش كنم» امانمیشد كه نمیشد...
خبر
داد مرا مشافهةً سید الفقهاء و سناد العلماء العالم الربانى جناب آقاى سید مهدى
قزوینى که ساكن در حله بود، ایشان می فرمود: بیرون آمدم روز چهاردهم شعبان از حله
به قصد زیارت جناب ابى عبداللّه الحسین علیه السلام در شب نیمه آن پس چون رسیدیم
به " شط هندیه " (شعبه اى است از نهر فرات كه از زیر مسیب جدا مى شود و
به كوفه مى رود و قصبه معتبره كه بر كنار این شط است ( طویرج ) مى گویند و در راه
حله واقع شده است كه به كربلا مى رود.) و عبور كردیم به جانب غربى آن؛ دیدم زوارى
كه از حله و اطراف آن رفته بودند و زوارى كه از نجف اشرف و حوالى آن وارد شده بوند
جمیعا محصورند در خانه هاى طائفه بنى طرف از عشایر هندیه و راهى نیست براى ایشان
به سوى كربلا زیرا كه عشیره عنیزه در راه فرود آمده بودند و راه مترددین را از
عبور و مرور قطع كرده بودند و نمى گذاشتند احدى از كربلا بیرون آید و نه كسى به
آنجا داخل شود مگر آنكه او را نهب و غارت مى كردند، ایشان فرمود: پس به نزد عربى
فرود آمدم و نماز ظهر و عصر را به جاى آوردم و نشستم منتظر بودم كه چه خواهد شد
امر زوار و آسمان هم ابر داشت و باران كم كم مى آمد پس در این حال كه نشسته بودیم
دیدیم تمام زوار از خانه ها بیرون آمدند و متوجه شدند به سمت كربلا...
نقل
كرد جناب عالم جلیل آخوند ملا زین العابدین سلماسى از ناظر علامه بحرالعلوم در ایام
مجاورت مكه معظمه، گفت كه آن جناب با آن كه در بلد غربت بود و منقطع از اهل و خویشان،
قوى القلب بود در بذل و عطا و اعتنایى نداشت به كثرت مصارف و زیاد شدن مخارج پس
اتفاق افتاد روزى كه چیزى نداشتم پس چگونگى حال را خدمت سید بحرالعلوم عرض كردم
كه ....
علامه مجلسى رحمه اللّه در کتاب بحارالانوار نقل كرده از كتاب
السلطان المفرج عن اهل الایمان تألیف عالم كامل سید على بن عبدالحمید نیلى نجفى كه
او گفته مشهور شده است در ولایات و شایع گردیده است در میان اهل زمان قصه ابوراجح
حمامى كه در حله بود.
به درستى كه جماعتى از اعیان اماثل و اهل صدق افاضل ذكر كرده
اند آن را كه از جمله ایشان است شیخ زاهد عابد محقق شمس الدّین محمّد بن
قارون سلمه اللّه تعالى كه گفت:
در حله حاكمى بود كه او را مرجان صغیر مى گفتند و او را از
ناصبیان بود پس به او گفتند كه ابوراجح پیوسته صحابه را سب و لعن مى كند، پس آن خبیث امر كرد كه او را حاضر
گردانند...
عالم فاضل على بن عیسى اربلى صاحب کتاب كشف الغمه مى گوید:
حكایت كرد از براى من سید باقى ابن عطوه علوى حسنى كه پدرم
عطوه، زیدى مذهب بود و او را مرضى بود كه اطباء از علاجش عاجز بودند و او از ما
پسران آزرده بود و منكر بود میل ما را به مذهب امامیه و مكرر مى گفت:
من تصدیق شما را نمى كنم و به مذهب شما قائل نمى شوم تا صاحب
شما مهدى علیه السلام نیاید و مرا از این مرض نجات ندهد....