01 شهریور 1387 ساعت 00:39
صفحه نخست :: مهدیه :: حسینیه :: اخبار :: نقطه سرخط :: پیوندها :: انجمن سه نقطه
 
 

 
داستانهای پندآموز
بازرگانی که چهار زن داشت

 

login.jpg

 

بازرگاني بود که چهار زن داشت .بازرگان به زن چهارم بيش تر از سه زن اول عشق
مي ورزيد.بازرگان از زن چهارمش به خوبي مواظبت مي کرد و بهترين ها را برايش
مي خواستد.بازرگان زن سومش را نيز خيلي دوست داشت و به زن دومش هم علاقه مند
بوداوزن بافکري بود همواره شکيبايي مي کرد و در مواقع حساس هر موقع بازرگان
با مشکلي مواجه مي شد به زن دومش پناه مي اورد.اما زن اول بازرگان بسيار با وفا بود
و تلاش زيادي براي حفاظت از مال شوهرش انجام مي داد به همين جهت بازرگان به او
کم توجهي نمي کرد
روزي بازرگان در مستر بيماري افتادو دريافت که به زودي مي ميرد.او در حالي که به زندگي
مجلل خود مي انديشيد گفت من امروز چهار زن دارم اما وقتي بميرم تنها خواهم شد چقدر بي پناه
مي شوم بازرگان به زن چهارمش گفت من به تو پيش از همه عشق مي ورزيدم
بهترين لباسها را به تو هديه مي دادم و بيشتر از همه از تو مراقبت مي کردم اکنون که وقت
رفتن است با من مياييو مرا همراهي ميکني.زن چهارم پاسخ داد هرگز
او سپس از زن سومش پرسيد و گفت من در طول زندگي ام همواره تو را خيلي دوست داشته ام
و اکنون که در حال مرگم ايا با من مي ايي زن سوم گفت نه زندگي در اينجا خيلي خوب است
قلب بازرگان شکست و رو به زن دومش کرد و به او گفت من هميشه براي کمک به تو روي
مي اوردم و تو هميشه مرا کمک مي کردي اکنون که به تو احتياج دارم به کمک  مي کني و
همراهم مي ايي زن دوم به او گفت که اين بار نمي توانم به تو کمکي بکنم بيشترين کاري
که مي توانم بکنم اين اين که تو را به گور بسپارم بازرکان نااميد از همه جا صدايي شندي که
به اهستگي مي گفت من با تو به هر کجايي که بگويي مي ايم و اين زن اول او بود بازرگان رو
به او کرد و گفت بايد ان زمان که مي توانستم بيشتر از تو مراقبت مي کردم

نکته
همه ما در زندگي چهار زن داريم
زن چهارم مانند جسم ما است اصلا اهميت براي او ندارد که چه قدر تلاش مي کنيم تا جسم ما
خوب به نظر ايد و هنگامي که بميريم ما را ترک مي کند
زن سوم مانند شان و موقعيت و دارو ندار ما است و موقع مرگ ما را ترک مي گويند
زن دوم خانواده و دوستان ما هستند و موقع مرگ بر سر مزار ما مي ايند
ولي زن اول روح ما است چيزي که در هنگام لذتهاي خود او را از ياد مي بريم و به دنبال
ماديات و ثروت هستيم

 

نظرات پیشنهاد برای مطالعه (16) لينک

 
باور نمی کنم خدا وجود داشته باشه!

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.

در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.

آنها به موضوع «خدا » رسیدند،

 آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد!

 

مشتری پرسید :چرا؟

آرایشگر گفت : کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد.

اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟

 بچه های بی سرپرست پیدا می شدند؟ اين همه درد و رنج وجود داشت؟

 نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیز ها وجود داشته باشند.

مشتری لحظه ای فکر کرد،اما جوابی نداد؛چون نمی خواشت جروبحث کند.

آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت

در خیابان مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده...

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:

به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.

آرایشگر با تعجب گفت:چرا چنین حرفی می زنی؟

من این جا هستم،همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت : نه!!! آرایشگر ها وجود ندارند،

 چون اگر وجود داشتند،

هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر گفت : نه بابا ؛ آرایشگر ها وجود دارند،

موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تایید کرد: دقیقا! نکته همین است.

 خدا هم وجود دارد!

فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند.

برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

نظرات (4) پیشنهاد برای مطالعه (26) لينک

 
بنده نوازی وبندگی

 

zendan.jpg

 
یکی از فقرای  شهر هرات که در سوز و سرمای زمستان از برهنگی خود در رنج و عذاب بود وقتی چشمش به غلامان عمید( یکی از بزرگان دولت سلجوقی) افتاد و دید که آنان( با وجود غلام بودن) جامه های فاخر و حریرین به بر کرده و کمربندِ زرین به میان بسته اند، منفعل شد و رو به آسمان نمود و با حسرت تمام گفت : خداوندا ، بنده نوازی را از جناب عمید یاد بگیر!
روزها وضع بدین منوال سپری شد که ناگهان شاه، عمید را به جرمی متهم کرد و به زندانش افکند و غلامان او را نیز به باد کتک گرفت و از آنان خواست که هر چه سریعتر گنجخانه عمید را لو دهند و غلامان در کمال جوانمردی طی یک ماه، شکنجه های هولناک شاه را تحمل کردند ولی لب به سخن نگشودند و رازِ ولی نعمتِ خود را فاش نساختند. تا اینکه شبی آن فقیر به خواب دید که هاتفی به او می گوید: ای گستاخ تو نیز بندگی را از غلامان عمید یاد بگیر!

نظرات پیشنهاد برای مطالعه (26) لينک

 
مهمان حبیب خدا

 

 gol.jpg

 

تنی چند از کافران از راهی دور به مسجد در آمدند و به پیامبر(ص) گفتند که ما را به عنوان مهمان بپذیر . پیامبر رو به اصحاب خود کرد و فرمود هر کدامتان یکی از این افراد را به خانه خود ببرد و از او پذیرایی کند. هر یک از آنان بیدرنگ یکی از کافران را انتخاب کردند و با خود بردند . اما در آن میان یکی از کافران که هیکلی درشت و تنومند داشت باقی ماند و کسی حاضر نشد او را به خانه خود برد، زیرا از ظاهرش پیدا بود که پُرخوارست. پیامبر وقتی دید کسی حاضر نیست میزبان او شود، خود او را به خانه برد تا از او پذیرایی کند.
چون وقت شام رسید اهل خانهِ پیامبر، پی در پی طعام می آوردند و پیش او می نهادند و او در اندک زمانی همه را می بلعید، تا جایی که به اندازه هیجده نفر غذا خورد . آن شب تمامی افراد خانه پیامبر بی شام سر بر بالین نهادند.
سپس مهمان پُرخوار به اتاقی مخصوص رفت و دراز کشید و به خوابی سنگین فرو رفت . ساعتی بعد یکی از افراد خانه که از پُرخواری او بسیار خشمگین شده بود آمد و در اتاق را از پشت قفل کرد و رفت . نیمه های شب بود که مهمان دچار دلپیچه ای عجیب شد و برای قضای حاجت شتابان به طرف درِ اتاق دوید، آمد در را باز کند دید در از پشت قفل است. هر چه در را تکان داد در باز نشد که نشد . ناچار به بسترش رفت تا با خوابیدن موقتا از این مهلکه نجات پیدا کند .
بالاخره بعد از دقایقی این پهلو و آن پهلو شدن به خوابی عمیق فرو رفت و در عالم رویا خود را در خرابه ای خلوت یافت، چون دید هیچکس در آنجا نیست جامه اش را واپس زد و با خیال راحت خود را تخلیه کرد. در این وقت ناگهان از خواب پرید و دید رختخواب، غرق کثافت شده است. اضطراب دیوانه کننده ای بر او مستولی شده بود، نمی دانست چه کند . فقط دوست داشت که در آن لحظه زمین دهان باز کند و او را فرو بلعد .
سپیده دمان بود که پیامبر (ص) برای رهایی او از مهلکه سخت ، با شتاب خود را به درِ اتاق رسانید و بی آنکه خود را به او نشان دهد قفل در را گشود و رفت تا با او روبرو نشود و موجب خجلتش نگردد . مهمان که درِ نجات به رویش باز شده بود با احتیاط جلو در آمد و این طرف وآن طرف را نگاه کرد و چون مطمئن شد کسی ناظر نیست با سرعت عجیبی پا به فرار گذاشت . در این اثنا یکی از اهالی خانه وارد اتاق شد و چون آن صحنه فضیح را دید خواست سر و صدا راه بیندازد که پیامبر به او فرمود داد و قال راه نینداز . بستر او را خودم می شویم و مشغول شستن آن شد .
از آن طرف مهمان فضیحت کارِ طماع چون در وسط راه متوجه شد حِرزِ خود را در اتاق جا گذاشته شتابان به سوی خانه پیامبر دوید و چون وارد خانه شد دید پیامبر با خوشرویی مشغول شستن بستر اوست . او با دیدن چنین وضعی چنان پریشان شد که دو دستی بر فرقِ خود کوبید و به دست و پای پیامبر افتاد . اما آن حضرت او را مورد لطف قرار داد و او چنان تحت تاثیر اخلاقِ محمد قرار گرفت که از صمیم قلب به اسلام گروید . و آن شب را نیز مهمان رسول خدا شد . و چون برای او شام آوردند اندکی شیر خورد و دست از طعام کشید . همگان تعجب کردند که چنین شخصِ شکمباره ای چگونه به این اندک اکتفا کرده است . پیامبر فرمود : او از وقتی که مسلمان شده از حرص و آز پاک گردیده است . این است که به اندک طعامی بسنده کرده است .

  

نظرات (2) پیشنهاد برای مطالعه (35) لينک

 
پادشاه و مرگ


 30khordad.jpg

زمانهایی دور پادشاهی در اواخر عمرش پول کلانی دراختیار یکی ازنویسندگان و مورخان معروف کشورش گذاشت که تحقیق کند هدف اززندگی این مردم چیست و این همه آدم که در طی سالیان دراز آمده اند و رفته اند درطول زندگی چه چیز به دست آورده اند.

این مورخ سالها تحقیق کرد و چندین کتاب قطور در این مورد نوشت وتقدیم پادشاه کرد، پادشاه که وقت وحوصله خواندن این همه کتاب را نداشت دستور داد که کتابها را خلاصه کند. وی 20 جلد کتاب را به 10 جلد کاهش داد. که این هم چندین سال طول کشید، پادشاه هم که پیرتر و کم حوصله تر شده بود گفت که باز هم زیاد است .

این مورخ آن را به 5 جلد رساند، بازهم پادشاه حوصله خواندن آن را نداشت وگفت که خلاصه تر کن.

بالاخره این نویسنده آن را در یک جلد جمع آوری کرد وزمانی آن تهیه شد که پادشاه در بستر بیماری بود ولحظات آخر عمر خود رامی گذراند. وقتی که کتاب را دید خطاب به وی گفت که من دیگر دارم ازاین دنیا میروم ونمیتوانم حتی این یک جلد را هم بخوانم ، در یک جمله به من بگو که خلاصه آن چیست ومردم چه دستاوردی داشتند نویسنده در پاسخ گفت: اگر بخواهم نتیجه زندگی مردم در طول تاریخ را در یک جمله خلاصه کنم اینکه:

                مردم آمده اند و رنج کشیده اند و رفته اند

پادشاه بعدازشنیدن این جمله که سالها در انتظارش بود چشم از جهان فرو بست

 

نظرات پیشنهاد برای مطالعه (30) لينک

 
خداوند بنده اش را فراموش نمیکند

 

heart-leaves.jpg

 

 سخنران در حالي که يک بيست دلاري را بالاي سر برده بود از 200نفر حاضردر
سمينارپرسيد چه کسي اين 20دلاري را مي خواهد.همه دستها را بالا بردند بعد پول
را مچاله کرد و دوباره گفت هنوز کسي هست که اين 20دلاري را بخواهد باز همه
دستها را بالا بردند سپس اسکناس را روي زمين انداخت و با پا پول را مچاله کرد وباز
هم گفت کسي پول را مي خواهد.دستها همچنان بالا بود.سخران گفت دوستان من
شما همگي درس ارزشمندي را ياد گرفتيد.در واقعچه اهميتي دارد که من اين
20دلاري را چه کار کنم مهم است که شما هنوز ان را مي خواهيدچون ارزش ان کم
نشده است.اين اسکناس هنوز 20دلار مي ارزد. ما در زندگي ممکن است به خاطر
شرايطي زمين بخوريم و مچاله و کثيف شويم و احساس کنيم که بي ارزش شده
ايم.اما اصلا مهم نيست که چه اتفاقي افتاده است مهم اين است شما هرگز ارزش
خود را از دست نداده ايد چون هنوز کساني هستند که شما را دوست داشته باشند
خداوندهيچگاه بنده اش را فراموش نمي کند.
 

نظرات پیشنهاد برای مطالعه (32) لينک

 
غنیمت لحظات ناب

 ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد.24e9vma.jpg

پشت خط مادرش بود.....

 پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟؟؟؟؟؟

مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي.....

فقط خواستم بگويم تولدت مبارك پسرم.....

پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد.....

صبح سراغ مادرش رفت.....

وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت.....

ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود

نظرات پیشنهاد برای مطالعه (35) لينک

 
شراب واثرات ان!!!!!
حنان ابن سدير گفت يزيد بن خليفه از قبيله بنى حارث ابن كعب بود، گفت در مدينه خدمت حضرت صادق (ع ) رسيديم پس از عرض سلام و نشستن عرض كردم من مردى از طايفه بنى حارث ابن كعبم خداوند مرا بدوستى ما هدايت يافتى با اينكه بخدا سوگند در ميان بنى حارث بن كعب دوستى ما كم است .
عرض كرد غلامى خراسانى دارم كه شغلش گازرى و شستشوى لباس است چهار نفر همشهرى دارد. اين پنج نفر در هر جمعه يكديگر را دعوت مى كنند و هر پنج جمعه يك مرتبه نوبت غلام من ميشود. همشهريان خود را ميهمانى كرده براى آنها گوشت و غذا تهيه مينمايد پس از خوردن غذا ظرفى را پر از شراب نموده آفتابه اى نيز ميآورد هر كدام اراده خوردن كردند ميگويد بايد قبل از آشاميدن صلوات بر محمد و آل او بفرستى (همين كار را ميكند) بوسيله اين غلام هدايت يافته ام .
فرمود: ترا نسبت به او سفارش ميكنم و از طرف من سلامش برسان بگو جعفر بن محمد(ع ) گفت اين آشاميدنى كه ميخوريد توجه داشته باش اگر زياد خوردنش باعث سكر و مستى ميشود از يك قطره آن نيز نياشام زيرا پيغمبر(ص ) فرمود هر مسكرى حرام است .
آن مرد گفت بكوفه آمدم . سلام حضرت صادق (ع ) را به غلام رسانيدم گريه اش گرفت گفت : آنقدر حضرت صادق (ع ) بمن اهميت داده كه مرا سلام رسانده ؟! گفتم آرى و نيز فرموده توجه داشته باش آنچه ميآشامى اگر زيادش سكرآور است از كمش پرهيز كن (فرمايش پيغمبر را هم بيان كرد) سفارش ترا بمن كرده اينك منهم در راه خدا آزادت كردم .
غلام گفت سوگند بخدا آن آشاميدنى شراب بوده ولى حال كه چنين است عمر داشته باشم ديگر ذره اى نمى آشامم .

نظرات (1) پیشنهاد برای مطالعه (33) لينک

 
عدالت واقعی
روزی امیرالمومنین علی (ع) از یکی از کوچه های کوفه می گذشت . پیرمردی نابینا و کار افتاده را دید که در گوشه ای نشسته و از مردم کمک می خواست . امام ، جویای حال او شد . گفتند او مردی مسیحی است که تا جوان بود و بدن سالم داشت ، کار می کرد و اکنون از کار افتاده و نابینا شده ، گدایی می کند .
 
امام فرمود: ((عجب، تا وقتی توانایی داشت از او کار کشیدید و اکنون او را به حال خود گذاشته اید ؟.....بر عهدهء حکومت و اجتماع است که تا زنده است، او را سرپرستی کند . بروید از بیت المال به او مستمری بدهید .))

نظرات پیشنهاد برای مطالعه (32) لينک

 
عشق جوان به دختر
جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.
 
جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .
 
روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند . جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .
 
همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را یافت . گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ ))
 
جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خویش نبینم؟ ))

نظرات (1) پیشنهاد برای مطالعه (32) لينک

 
<< شروع < قبل 1 2 بعد > پایان >>

صفحه 1 - 15 از 23
 
 

 

 
 
 
ارتباط با سه نقطه: info@3noqte.com 

Copyright © 2008 3noqte.com All rights reserved.

نوا و نما --- اخبار --- آلبوم عکس --- نیایش --- ارتباط با ما --- واژه نامه طب اسلامی --- واژه نامه آداب معاشرت

   
 
 
 
صفحه اصلی جرعه ای از سرچشمه