|
فاطمه منبع الهام آزادی
و حقخواهی و عدالتطلبی و مبارزه با ستم و قساوت و تبعیض بوده است.
امروز سوم جمادیالثانی است.
سال یازدهم هجرت، سال وفات پدر ...
كودكانش را یكایك بوسید: حسن، هفت
ساله، حسین، شش ساله، زینب، پنج ساله و ام كلثوم سه ساله؛
و اینك لحظهی وداع با علی! چه دشوار
است.
اكنون علی باید در دنیا بماند.
سی سال دیگر!
فرستاد "ام
رافع" بیاید، وی خدمتكار پیغمبر بود؛ از او خواست كه:
- ای كنیز
خدا، بر من آب بریز تا خود را شستوشو دهم. با دقت و آرامش شگفتی، غسل كرد
و سپس جامههای
نویی را كه پس از مرگ پدر كنار افكنده بود و سیاه پوشیده بود، پوشید، گویی از عزای
پدر بیرون آمده است و اكنون به دیدار او میرود.
به ام رافع
گفت: ـ بستر مرا در وسط اتاق بگستران. آرام و سبكبار بر بستر خفت، رو به قبله كرد،
در انتظار ماند.
لحظهای
گذشت و لحظاتی ... ناگهان از خانه شیون برخاست.
پلكهایش
را فرو بست و چشمهایش را به روی محبوبش ـ كه در انتظار او بود ـ گشود.
شمعی از
آتش و رنج، در خانه علی خاموش شد و علی تنها ماند. با كودكانش.
از علی
خواسته بود تا او را شب دفن كنند، گورش را كسی نشناسد، آن دو شیخ از جنازهاش تشییع
نكنند و علی چنین كرد. اما كسی نمیداند كه چگونه؟
و هنوز نمیداند
كجا؟
در خانهاش؟
یا در بقیع؟
معلوم نیست...
و كجای بقیع؟
هیچ معلوم نیست...
آنچه معلوم
است، رنج علی است، امشب، بر گور فاطمه.
مدینه در
دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفتهاند.
سكوت مرموز
شب گوش به گفتوگوی آرام علی دارد.
و علی كه
سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه، بیپیغمبر، بیفاطمه.
همچون كوهی
از درد، بر سر خاك فاطمه نشسته است. ساعتها است.
شب ـ خاموش
و غمگین ـ زمزمهی درد او را گوش میدهد،
بقیع آرام
و خوشبخت و مدینه بیوفا و بدبخت، سكوت كردهاند،
قبرهای بیدار
و خانههای خفته میشنوند.
نسیم نیمه شب
كلماتی را كه به سختی از جان علی برمیآید،
از سر گور
فاطمه به خانه خاموش پیغمبر میبرد:
" بر
تو، از من و از دخترت ـ كه در جوارت فرود آمد و به شتاب به تو پیوست، سلام ای رسول
خدا "
" از
سرگذشت عزیز تو ـ ای رسول خدا ـ شكیبایی من كاست و چالاكی من به ضعف گرایید.
اما، در پی
سهمگینی فراق تو و سختی مصیبت تو، مرا اكنون جای شكیب هست. "
من تو را
در شكافه گورت خواباندم و در میانه حلقوم و سینه من جان دادی،
" انا
لله و انا الیه راجعون ".
ودیعه را
بازگرداندند و گروگان را بگرفتند،
اما اندوه
من ابدی است و اما شبم بیخواب، تا آنگاه كه خدا خانهای را كه تو در آن نشیمن داری،
برایم برگزیند.
هماكنون
دخترت تو را خبر خواهد كرد كه قوم تو بر ستمكاری در حق او همداستان شدند.
به اصرار
از او همه چیز را بپرس و سرگذشت را از او خبر گیر.
اینها همه
شد، با این كه از عهد تو دیری نگذشته است و یاد تو از خاطر نرفته است.
بر هر دوی
شما سلام.
سلام وداع
كننندهای كه نه خشمگین است، نه ملول.
لحظهای
سكوت نمود، خستگی یك عمر رنج را ناگهان در جانش احساس كرد.
گویی با هر
یك از این كلمات، كه از عمق جانش كنده میشد ـ قطعهای از هستیاش را از دست داده
است.
درمانده و
بیچاره بر جا مانده؛ نمیدانست چه كند؛ بماند؟ بازگردد؟
چگونه
فاطمه را، اینجا، تنها بگذارد، چگونه تنها به خانه برگردد؟
شهر، گویی
دیوی است كه در ظلمت زشت شب كمین كرده است.
با هزاران
توطئه و خیانت و بیشرمی انتظار او را میكشد... و چگونه بماند؟ كودكان؟ مردم؟ حقیقت؟
مسؤولیتهایی
كه تنها چشم به راه اویند و رسالت سنگینی كه بر آن پیمان بسته است؟
درد چندان
سهمگین است كه روح توانای او را بیچاره كرده است.
نمیتواند
تصمیم بگیرد، تردید جانش را آزار میدهد، برود؟ یا بماند؟
احساس میكند
كه از هر دو كار عاجز است، نمیداند كه چه خواهد كرد؟
به فاطمه
توضیح میدهد: " اگر از پیش تو بروم، نه از آن رو است كه از ماندن نزد تو
ملول گشتهام،
و اگر همین
جا ماندم، نه از آن رو است كه به وعدهای كه خدا به مردم صبور داده است بدگمان شدهام
".
آنگاه
برخاست، ایستاد، به خانه پیغمبر رو كرد، با حالتی كه در احساس نمیگنجید،
گویی میخواست
به او بگوید كه این " ودیعهی عزیزی " را كه به من سپردهای، اكنون به
سوی تو بازمیگردانم،
سخنش را
بشنو؛ از او بخواه، به اصرار بخواه تا برایت همه چیز را بگوید،
تا آنچه
را پس از تو دید یكایك برایت برشمارد.
فاطمه اینچنین
زیست و اینچنین مرد و پس از مرگش زندگی دیگری را در تاریخ آغاز كرد.
در چهره
همه ستمدیدگان ـ كه بعدها در تاریخ اسلام بسیار شدند ـ هالهای از فاطمه پیدا
بود.
غصب شدگان،
پایمال شدگان و همه قربانیان زور و فریب نام فاطمه را شعار خویش داشتند.
یاد فاطمه،
با عشقها و عاطفهها و ایمانهای شگفت زنان و مردانی كه در طول تاریخ اسلام برای
آزادی و عدالت میجنگیدند، در توالی قرون، پرورش مییافت و در زیر تازیانههای بیرحم
و خونین خلافتهای جور و حكومتهای بیداد و غصب، رشد مییافت و همه دلهای مجروح
را لبریز میساخت.
این است كه
همه جا در تاریخ ملتهای مسلمان و تودههای محروم در امت اسلامی، فاطمه منبع الهام
آزادی و حقخواهی و عدالتطلبی و مبارزه با ستم و قساوت و تبعیض بوده است.
از شخصیت
فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است.
فاطمه، یك "زن"
بود، آنچنان كه اسلام میخواهد كه زن باشد.
تصویر سیمای
او را پیامبر خود رسم كرده بود و او را در كورههای سختی و فقر و مبارزه و آموزشهای
عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود.
وی در همهی
ابعاد گوناگون "زن بودن" نمونه شده بود.
مظهر یك "دختر"،
در برابر پدرش.
مظهر یك "همسر"
در برابر شویش.
مظهر یك "مادر"
در برابر فرزندانش.
مظهر یك "زن
مبارز و مسؤول" در برابر زمانش و سرنوشت جامعهاش.
وی خود یك "امام"
است،
یعنی یك
نمونهی مثالی، یك تیپ ایدهآل برای زن، یك "اسوه"، یك "شاهد"
برای هر زنی كه میخواهد "شدن خویش" را خود انتخاب كند.
او با طفولیت
شگفتش، با مبارزهی مدامش در دو جبههی خارجی و داخلی، در خانهی پدرش، خانهی
همسرش، در جامعهاش، در اندیشه و رفتار و زندگیش، "چگونه بودن" را به زن
پاسخ میداد. نمیدانم چه بگویم؟
بسیار گفتم
و بسیار ناگفته ماند.
در میان
همه جلوههای خیره كننده روح بزرگ فاطمه، آنچه بیشتر از همه برای من شگفتانگیز
است این است كه فاطمه همسفر و همگام و همپرواز روح عظیم علی است.
او در كنار
علی تنها یك همسر نبود، كه علی پس از او همسرانی دیگر نیز داشت.
علی در او
به دیده یك دوست، یك آشنای دردها و آرمانهای بزرگش مینگریست و انیس خلوت بیكرانه
و اسرارآمیزش و همدم تنهاییهایش.
این است كه
علی هم او را به گونه دیگری مینگرد و هم فرزندان او را.
پس از
فاطمه، علی همسرانی میگیرد و از آنان فرزندانی مییابد.
اما از
همان آغاز، فرزندان خویش را كه از فاطمه بودند با فرزندان دیگرش جدا میكند.
اینان را "بنیعلی"
میخواند و آنان را "بنیفاطمه".
شگفتا، در
برابر پدر، آن هم علی، نسبت فرزند به مادر و پیغمبر نیز دیدیم كه او را به گونهی
دیگر میبیند.
از همهی
دخترانش تنها به او سخت میگیرد، از همه تنها به او تكیه میكند.
او را ـ در
خردسالی ـ مخاطب دعوت بزرگ خویش میگیرد.
نمیدانم
از او چه بگویم؟ چگونه بگویم؟
خواستم از "بوسوئه"
تقلید كنم، خطیب نامور فرانسه كه روزی در مجلسی با حضور لویی، از "مریم"
سخن میگفت.
گفت: هزار
و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مریم داد سخن دادهاند.
هزار و
هفتصد سال است كه همه فیلسوفان و متفكران ملتها در شرق و غرب، ارزشهای مریم را بیان
كردهاند.
هزار و
هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستایش مریم همه ذوق و قدرت خلاقهشان را به كار
گرفتهاند.
هزار و
هفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهرهنگاران، پیكرسازان بشر، در نشان دادن سیما و
حالات مریم هنرمندیهای اعجازگر كردهاند؛
اما مجموعه
گفتهها و اندیشهها و كوششها و هنرمندیهای همه در طول این قرنهای بسیار، به
اندازه این كلمه نتوانستهاند عظمتهای مریم را بازگویند كه: "مریم، مادر عیسی
است".
و من
خواستم با چنین شیوهای از فاطمه بگویم.
باز
درماندم: خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجهی بزرگ است.
دیدم فاطمه
نیست.
خواستم بگویم،
كه فاطمه دختر محمد (ص) است.
دیدم كه
فاطمه نیست.
خواستم بگویم،
كه فاطمه همسر علی است.
دیدم كه
فاطمه نیست.
خواستم بگویم،
كه فاطمه مادر حسین است.
دیدم كه
فاطمه نیست.
خواستم بگویم،
كه فاطمه مادر زینب است.
باز دیدم
كه فاطمه نیست.
نه، اینها
همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه،
فاطمه است.
*****
منبع : کتاب فاطمه ، فاطمه است؛ دکتر علی شریعتی
نظرات (1) | پیشنهاد برای مطالعه (13) | لينک |