|
غريب و خسته و غمگين و دست بر زانو
نشسته در نفس سرد خانه گل بانو
صداي شيهه ي اسبي كنار چادرها
وزن فتيله ي فانو س مي كشد بالا
نگاه خسته زن مثل بركه عريان بود
وچشم هاي قشنگش شبيه باران بود
تمام دهكده خوابند و مي وزد بادي
و زن نشسته به غم در عزاي آبادي
چراغ دهكده خاموش و خانه ها تاريك
ونبض ثانيه ها سرد و جاده هاباريك
تمام ثانيه ها روي جاده مي گردند
كه دختران قبيله زچشمه بر گردند
براي حرمت خانه قطارها نو بود
به دوش مرد قبيله تفنگ برنو بود
غروب هم نفس دختران عاشق بود
و روي سينه ي صحرا پر از شقايق بود
"پناه سينه ي مردان درخت و جنگل بود"
به دست خسته ي آن ها هميشه تاول بود
به دست دختر ده نقش بسته پولك ها
و روي سينه ي او خش خشي زخالك ها
صداي زوزه ي سگ ها كنار گندمزار
خبر ز و اقعه اي شوم مي دهد اينبار
چراغ دهكده خاموش و خانه ها تاريك
و نبض ثانيه ها سرد و جاده ها باريك
تمام ثانيه ها روي جاده مي گردند
كه دختران قبيله ز چشمه برگردند
براي حرمت خانه قطارها نو بود
به دوش مرد قبيله تفنگ برنو بود
(صادق دارابي)
نظرات | پیشنهاد برای مطالعه (29) | لينک |