صفحه ی اول

در دایره‌بودنش شبیه گرده‌های نان گرسنگان است
29 فروردين 1387 ساعت 17:13

الماء فی عینیک زیتی...
رمادی...
نبیذی...
وأشرعتی دموع
وأنا على سطح السفینة،
مثل عصفور یتیم
لا یفکر بالرجوع...
بیروت أرملة العروبة
والحواجز،
والطوائف،
والجریمة، والجنون...
بیروت تذبح فی سریر زفافها
والناس حول سریرها متفرجون
بیروت...
تنزف کالدجاجة فی الطریق،
فأین فر العاشقون؟
بیروت تبحث عن حقیقتها،
وتبحث عن قبیلتها ...

وتبحث عن أقاربها…
ولکن الجمیع منافقون ...

 

آب در چشم تو نور من است

خاکستر من...

شراب من...

اشک‌ها رازم را آشکار کردند

و من بر سطح کشتی ایستاه‌ام

مانند گنجشکی یتیم

به بازگشت نمی‌اندیشم...

بیروت همانند بیوه‌زنی عاشق است

حجاب‌ها...

دسته‌ها...

و خطا، و شیدایی...

بیروت بر عرش وصال‌ش قربانی می‌شود

و مردم دور اریکه‌اش می‌گردند نظاره می‌کنند

بیروت...

مانند مرغی بر راه سر بریده می‌شود

پس کجاست شکوه عاشقان؟

بیروت در جستجوی حقیقت خویش است،

و قبیله‌ی خودش را می جوید...

و به دنبال نزدیکان خویش می‌گردد...

اما همه دو رو و منافقند...

فاطمه ابوترابیان/نزارقبانی

 
شق ِ دیگر شقایقی که مثلا عاشق بود
29 فروردين 1387 ساعت 17:01

از خواب که بر می خیزم
هنوز خوابم
و حضورم هزار ساله است
در ریتم آغازین

خورشید که میتابد
پاهایم دراز می شود
در شهر دنیا و میگذرد
از مرز تمدن
با خلخالی از گل بوسه های آدمی

و آنچنان مغز ساده و بی فلسفه لم
راحت است
که همه ی قوانین کهنه را مچاله می کند

و این تلفن های دستی
با اس-ام-اس های آن
خطی دارد که ما را به کهکشان می برد
و نزدیک به خنده ی سیاره های گمشده

محبوبم بهانه است وقتی که می گویی
ساده ی غارنشینی
در هند و چین و آفریقا

عقل و هوش و گوش تو وصل است
به محله های کاخ سفید در دی- سی
و خیابانهای فلورانس
با مافیای عشق


ما فاتحانه قانون های محلی و
ریتم های تاریخی را
رسوا کرده ایم
و پارادوکس ها را در زباله پنهان

چه فرصتی است که آزادی و عشق را
با پیامهای اس-ام-اس
در اتاقک های اینترنتی امتحان کنیم
--

<  شق ِ دیگر شقایقی که مثلا عاشق بود  >

مهنازبدیهیان

 
ببین که سیب زنخدان تو چه می گوید
19 فروردين 1387 ساعت 17:00

بر عمیق دستهای یوسف/چاهی که در خودش فرو می رود
رانده زلیخا از بهشت /سیبی که گاز خورده
او را می بیند خواب
شکل یازده شیطان سجده گر/در عمیق دستها/عزیز شدنش را
شیطان سر به مهر در خود فرو می رود
زندانی زنخدانی در چاه سیب
-ببین که سیب زنخدان تو چه می گوید
هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست

(فرزانه احمدي)

 
این راه پایانی ندارد
19 فروردين 1387 ساعت 16:55

حماسه ای که هنوز خلق نکرده ای انگار

تمام جاده ها بر سرت خراب شدند

وسط تقاطع

پشت رل

ومردمک های گشاد شده از ترس

کیلومتر شمارت را روشن کن

بشمار یک

بشمار دو

بشمار...

تصور کن چند سال نوری مانده

                         تا برسی به بی انتهایی جاده ای       که من نهایتش بودم

آرام باش

سرعت لحظه ایت را فراموش کن

پایت را با پدال یکی کن

این راه پایانی ندارد

(مريم فيروزي - پاييز 86)

 
كاميوني كه دو مصرع شعر مي بُرد
19 فروردين 1387 ساعت 16:48

برگي از شاخه جدا

برگي بر شاخه جدا

جاده هنوز در كولاك زمستاني همين ثانيه ها بسته بود

وَ گردنه ها در گردنه ها گم مي شدند

تو بودي وُ كاميوني كه دو مصرع شعر مي بُرد

وَ آغاز جاده اي خيس از شيرواني هاي چتري كه شرشر باراني ديگر را رعد مي زد

برق چشمانم مي گيردت

دست مي گيرم وُ

سوار مي شوم ات

در پيچ تند چشمانت

حتا كرايه ي شانه هايت را

وَ با همه ي اين احوال كه باران

چكه

چكه وُ

جاده اي كه مي رفت خانه خرابمان كند

كلاه نمدي ام

هنوز

پس از گذشت آن همه پيچ

بوي نم پاهاي تو را مي داد

(امين كاشاني - 86)

 
تخته سیاه
19 فروردين 1387 ساعت 06:21

تخته سیاه، اسم تو را گچ که می شود
رنگ تو با شب غزلم مچ که می شود
بر تخته، نام پاک تو را محو می شوم
تا ذره های آخر گچ سخت می دوم
نامت که... قلب تخته ی دل پاره می شود
دستم که پاک می کندت چاره می شود

دستم پر از سفیدی یک ماه منهدم
طفلی که آرمید در آغوش یک رحم

(امين كاشاني)

 
سيگار پنجاه وُ هفت
21 اسفند 1386 ساعت 15:34

با دود سیگارت تو را تا بی کران رفتم
زردی دندانت... که سر تا پا خزان رفتم
کبریت در دست تو اما آتش من بود
کبریت خاموش است و من آتش فشان رفتم
شاید توتون ها حرف های قصه می ماندند
در داستانت واژه ها را بی زبان رفتم
هیزم... سبیل سوخته... سوزاندی ام... کشتی
من تا به آتش بازی لب هایمان رفتم
هر بار تا رویای لب های تو راهی نیست
در شام دودآلود، من بی همزبان رفتم
یک پک فقط جان مرا روح مسیحا شو
پنجاه و هفتت را... که شاید جاودان رفتم

(امين كاشاني)

 
تفنگ برنو
20 اسفند 1386 ساعت 15:03

غريب و خسته و غمگين و دست بر زانو

نشسته در نفس سرد خانه گل بانو

صداي شيهه ي اسبي كنار چادرها

وزن فتيله ي فانو س مي كشد بالا

نگاه خسته زن مثل بركه عريان بود

وچشم هاي قشنگش شبيه باران بود

تمام دهكده خوابند و مي وزد بادي

و زن نشسته به غم در عزاي آبادي

چراغ دهكده خاموش و خانه ها تاريك

ونبض ثانيه ها سرد و جاده هاباريك

تمام ثانيه ها روي جاده مي گردند

كه دختران قبيله زچشمه بر گردند

براي حرمت خانه قطارها نو بود

به دوش مرد قبيله تفنگ برنو بود

غروب هم نفس دختران عاشق بود

و روي سينه ي صحرا پر از شقايق بود

"پناه سينه ي مردان درخت و جنگل بود"

به  دست خسته ي آن ها هميشه تاول بود

به دست دختر ده نقش بسته پولك ها

و روي سينه ي او خش خشي زخالك ها

صداي زوزه ي سگ ها كنار گندمزار

خبر ز و اقعه اي شوم مي دهد اينبار

چراغ دهكده خاموش و خانه ها تاريك

و نبض ثانيه ها سرد و جاده ها باريك

تمام ثانيه ها روي جاده مي گردند

كه دختران قبيله ز چشمه برگردند

براي حرمت خانه قطارها نو بود

به دوش مرد قبيله تفنگ برنو بود

(صادق دارابي)

 
آفتاب را دوست دارم
20 اسفند 1386 ساعت 14:51

آفتاب را دوست دارم
بخاطر پیراهنت روی طناب رخت
باران را
اگر که می بارد
برچترآبی تو
وچون تو نماز خوانده ای
من خداپرست شده ام


(بيژن نجدي)

 
آبی تر از دریا
09 اسفند 1386 ساعت 08:34

روح غزل های مَنی آبی تر از دریا

 

با هر بهانه می کنم تکرار نامت را

 

 

هرچند در قلبم شکستی می شود تکثیر

 

با هر شکستن آینه در باورم اما

 

 

هرگز فراموشم نمی گردد نگاه تو

 

صد سال اگر هم بگذرد از رفتنت حتّا

 

 

دست فلک ما را کشیده در کنار هم

 

امّا تلاقی گُم شده در سرنوشت ما

 

 

خطِّ موازی کنار من خداحافظ

 

بر طالع هجران نوشته تا اَبَد تنها

(هجران)

 
<< شروع < قبل 1 2 بعد > پایان >>

صفحه 1 - 15 از 16
 
No