`
صفحه نخست arrow حسینیه
صفحه نخست سه نقطه
صفحه نخست حسينيه
سیره اخلاقی امام حسین
احادیث ائمه درباره حضرت
این حسین کیست ؟
سخنان امام حسین
پیر غلامان حسینی
کرامات امام حسین
اشعار حسيني
شبهات
مقالات
همراهان
ورود به سایت

نام کاربری :

رمز ورود :

دریافت رمز عبور
عضویت در سایت
حسینیه
عمه بیا تا ...

اى عمه بيا تا كه غريبانه بگرييم
دور از وطن و خانه ، به ويرانه بگرييم
پژمرده گل روى تو از تابش خورشيد
در سايه نشينيم و به جانانه بگرييم
لبريز شد اى عمه دگر كاسه صبرم
بر حال تو و اين دل ويرانه بگرييم
نوميد ز ديدار پدر گشته دل من
بنشين به كنارم ، پريشانه بگرييم
گرديم چون پروانه به گرد سر معشوق
چون شمع در اين گوشه كاشانه بگرييم
اين عقده مرا مى كشد اى عمه كه بايد
پيش نظر مردم بيگانه بگرييم

 

نظرات پیشنهاد برای مطالعه (15) لينک

 
پرده بر انداز و بگو من خدام....

يحيى گويد: نزد مولايم امام حسين عليه‌السلام بودم كه جوانى بر آن حضرت داخل شد و او مى‌گريست. حضرت فرمود: چه تو را مى‌گرياند جوان عرض كرد: يابن رسول الله، همانا مادرم در اين ساعت مُرد و ثروتى زياد واگذارده و به من وصيتى نكرده و نمى‌دانم كجا او را دفن كنم  حضرت فرمود: هنگام مرگ به تو چه گفت ؟ عرض كرد: به من گفت: چون خواستى كارى براى من انجام دهى به جا نياور مگر به آنچه فرزند دختر رسول خدا اشاره فرمايد. اكنون اى مولايم چه مى فرمايى؟ حضرت فرمود: آيا دوست دارى خداوند مادر تو را زنده كند و تو را به آنچه مى‌خواهى خبر دهد؟ آن جوان گفت: چه بسيار نيك است، حضرت برخاست و با آن جوان روانه شد و مردم هم با آنان روانه شدند تا به منزل مادر او رسيدند. حضرت بر سر مادر او ايستاد و خداى عزوجل را به دعاهايى خواند كه نفهميدم. بعد فرمود: قومى يا امه الله باذن الله تعالى و اوصى الى ابنك بما تريدين. اى كنيز خدا به اذن خداى تعالى برخيز و به پسرت آنچه خواهى وصيت كن . ناگاه آن زن برخاست و شهادت داد و گفت: السلام عليك يابن رسول الله، همانا نزد من مال زيادى بود در فلان جا نهادم، آن را بيرون آور و دو سوم آن براى شما هر چه خواهيد بكنيد و يك سوم ديگر را به همين پسرم بده اگر مى دانى دوست شماست و اگر مخالف است از آن منعش فرما، زيرا مال من حرام است بر كسى كه شما اهلبيت را دشمن بدارد. آن زن دوباره مُرد و حضرت فرمود: او را غسل دهيد و دفن كنيد.

منظر دلهاي ماست كرب و بلاي حسين

مرغ دل ما زند پر به هواي حسين

يك نگه كربلا به بود از صد بهشت

جنت اهل دل است كرب و بلاي حسين

گر به عزا خانه‌اش پا نهي آهسته نه

چادر زهرا بود فرش عزاي حسين

نظرات پیشنهاد برای مطالعه (28) لينک

 
داشتم دلقي و صد عيب مرا مي پوشيد

علامه مجلسى از شيخ طوسى به سند معتبر از امام صادق عليه السلام روايت كرده است :
زنى در مكه طواف مى كرد. در ميان طواف آن زن دست خود را از آستين بيرون آورد مردى دست خود را روى دست آن زن نامحرم گذاشت. اما وقتي خواست دستش را از روي دست آن زن بر دارد هر چه سعى كرد نتوانست دستش را جدا كند. تا اين كه مردم قطع طواف كردند و همه آن دو را تماشا مى‌كردند. خبر به والى مكه رسيد، چون والى حاضر شد فقها را طلبيد. تمام فقها فتوا دادند كه دست آن مرد خائن بايد قطع شود، براى اين كه خلاف اسلام رفتار كرده است. والى گفت: آيا كسى از فرزندان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در اين جا هست ؟
گفتند: بلى امام حسين عليه السلام امشب تشريف فرما شده‌اند. پس والى حضرت را طلبيد و عرضه داشت : توجه فرماييد چه بلايى بر سر ايشان آمده است! حضرت اين منظره را ديده رو به سوى كعبه گردانيد و دست به دعا برداشت و ساعتى دعا كرد. پس از دعا به سوى آنها آمد و دست آن مرد را گرفته از دست آن زن جدا كرد. پس از اين جريان والى عرضه داشت: اى پسر رسول خدا ! آيا عقاب كنم او را به اين كارى كه كرده است؟ حضرت فرمودند: نه
شايد غرض حضرت اين بوده كه همان مفتضح شدن ميان مردم مكافات علمشان بوده است.

واى بر گبر مسلمان نماى
ساخته بر منبر محمود جاى
دعوى دين و دل بى ترس و باك
مسخره بنمود بر اين دين پاك
دزد به محراب چو تنها رود
از پى قنديل و مصلا رود
گربه اگر چه حج اكبر كند
هم به حرم صيد كبوتر كند

نظرات پیشنهاد برای مطالعه (25) لينک

 
اي پسته تو خنده زده بر حديث قند
هنگامى كه امام حسين عليه السلام از مدينه طيبه به قصد زيارت بيت‌الله الحرام بيرون شد و در خدمت آن حضرت جمعيت زيادى بودند، مردى از قافله مريض شد و به آن حضرت عرض كرد: به انار خيلى ميل دارم. آن جناب فرمود: در اين بيابان باغى است از انار و ميوه‌هاى ديگر، برو و هرچه مى‌خواهى تناول كن. در آن سرزمين قبل از اين باغى نبود. اهل قافله رفتند باغى مشاهده كرده، داخل آن شدند و هر كس از هر ميوه‌اى خواست خورد.و چون از باغ بيرون آمدند از نظرها ناپديد شد در همان حال آهويى پيدا شد حضرت به او اشاره نمود و فرمود او را ذبح كنيد و استخوان آن را نشكنيد آن حيوان را ذبح كردند و گوشت آن را خوردند و استخوان‌ها را در پوستش نهادند. آن حضرت دعا كرد و آهو زنده شد پس به اصحاب فرمود هر كدام به شير آهو مايل باشيد از آن بدوشيد. همه از آن دوشيدند و آشاميدند و به بركت دعاى حضرت همه را كفايت كرد. بعد به آهو فرمود تو را چند طفل است و انتظارت را مى‌كشند برو آنها را شير بده.

نظرات پیشنهاد برای مطالعه (22) لينک

 
در احوالات شهر شام

ورود اسيران به شام
اهل بيت امام حسين (ع) در حالى به شام منتقل شدند كه بر فراز شتران در غل و زنجير كشيده شده و آفتاب داغ سيماى آنان را دچار سوختگى ساخته بود، دست‏ها بر گردن‏ها بسته و در بازارها گردانيده مى ‏شدند.

يزيد در انتظار رسيدن اسيران بود. نماينده جنايتكارش «عبيدالله بن زياد» برنامه اش را خوب انجام داده بود. يزيد دستور داد تا شهر شام را آذين بندى كنند و خاندان حسين بن على عليه السلام را در كوچه و بازار بگردانند.

كاروان اسيران را سه روز در پشت «دروازه ساعات» نگهداشتند تا كار جشن كامل شود. آن دروازه، يكى از دروازه هاى شرقى شام بود كه راه «حلب» و «كوفه» به آن ختم مى شد. شهر را با زيورها، ديبا و زر و سيم و انواع جواهر آراستند. سپس مردان، زنان، كودكان، بزرگسالان، وزيران، اميران، يهود، مَجوس، نصارا و همه اقوام، با طبل، دف، شيپور، سرنا و ديگر ابزار لهو و لعب براى شادى و تفريح بيرون آمدند. چشمها را سُرمه كشيده، دستها را حَنا بسته و بهترين لباس ها را پوشيده و خود را آراسته بودند.

در چنين وضعى سر مطهّر امام حسين (عليه السلام) را ـ كه بالاى نيزه بود ـ وارد شهر كردند و به دنبال آن، اسيران اهل بيت را به شهر آوردند. مردم به شادمانى و پايكوبى و طبل زنى مشغول بودند. اين برنامه، حاصل تلاشهاى معاويه بود. او بيش از سى سال در شام حكومت كرد.

مردم شام، با تلاشهاى معاويه با حضرت على عليه السلام و خاندانش دشمنى مى ورزيدند و رفتار مردم شام با اسيران كربلا نشان دهنده آن بود. سالها بود كه در قنوت نمازشان بر حضرت على عليه السلام لعنت مى فرستادند! علاوه بر اينها، يزيد، براى موجّه جلوه دادنِ كار خود، امام حسين عليه السلام را «شورشى» معرفى كرد و خود را سركوب كننده شورش ضدّ حكومت اسلامى مى دانست.

اسيران را از قسمتهاى مختلف شهر عبور دادند، از جمله «بازار شام». جمعيت زيادى از مردم براى ديدن اسيران خاندان محمد صلى الله عليه و آله و سلم در دو طرف بازار صف كشيده بودند. در انتهاى بازار «مسجد اُمَوى» قرار داشت و اسيران را از همين مسير وارد مسجد كردند. فشار جمعيت حركت را كُند كرده بود. خونبارترين برگهاى تاريخ در حال نوشتن بود. سخنان امام حسين عليه السلام و خاندانش در قيام تاريخى كربلا، همه بيانگر اين بود كه قيام، براى دين و مبارزه با ستم و كفر است. اهل بيت عليهم السلام همواره خود را خاندان و وارثان پيامبر معرفى مى كردند و بر اين مهمّ تأكيد داشتند، تا پرده هاى غفلت و خاموشى را كنار بزنند.

 

قصر يزيد، در انتظار اسيران
قصر يزيد ـ كه آن را «دار الخلافه» مى ناميدند، نزديك مسجد جامع اُمَوى بود. يزيد براى اينكه پيروزيش را به رُخ مردم بكشد، اجازه داد تا همه وارد دارالخلافه شوند. و از اين رو قصر پر از جمعيت شد.


امام سجاد (ع) در مجلس يزيد
يـزيـد مـجـلـسـى ترتيب داده و اشراف شام را دعوت كرده بود، سپس دستور داد اُسراى اهل بيت را ـ كه با طناب و زنجير آنان را به هم بسته بودند ـ با وضعى توهين آميز وارد مجلس جشن يزيد كردند. حضار به آنها مى نگريستند امام سجاد (ع) روبروى يزيد قرار گرفت و چند شعر خواند كه بيزارى و نفرت او را از يزيد نشان مى دهد:
"انتظار نداشته باشيد كه شما به ما اهانت كنيد و ما احترامتان كنيم، يا شما دائماً ما را آزار دهيد و مـا دسـت از آزار شـمـا برداريم. خدا مى داند كه ما شما را دوست نداريم پس شما را از اين كه ما را دوست نداريد، سرزنش نمى كنيم."
آنگاه حـضـرت بـه منبر رفت نخست سپاس و ستايش خداى به جا آورد، آنگاه خطبه اى خواند كه قلبها را لرزاند و چشمها را گرياند. بخشى از بيانات آن حضرت اين است:
اى مـردم بـه مـا شـش چيز داده شده و با هفت چيز ديگر بر ساير مردم برترى يافته ايم: به ما علم و بـردبـارى و سـخـاوت و فـصـاحـت و شـجـاعت و محبت در قلوب مؤمنين را داده اند و سر آمد دگرانيم، زيرا محمد پيامبر (ص) برگزيده از ماست، صديق اين امت، على (ع) از ماست، جعفر طيار از ماست، حمزه شير خدا و رسول از ماست، فاطمه بتول، بانوى زنان عالم از ماست و دو سبط اين امت آقاى جوانان بهشتى از ما هستند. هركسى مرا مى شناسد، مى شناسد و هر كسى نمى شناسد حـسـب و نـسـبم را برايش مى گويم: من فرزند مكه و منايم، من فرزند زمزم و صفايم، من فرزند كـسـى هستم كه زكات را با رداى خويش حمل مى كرد، من پسر بهترين كسى هستم كه در جهان لباس پوشيد، من پسر بهترين كسى هستم كه با كفش يا پاى برهنه راه رفت، من پسر بهترين كسى هـسـتـم كـه طـواف كرد و سعى به جا آورد، من پسر بهترين كسى هستم كه حج گزارد و لبيك گفت، من پسر كسى هستم كه با براق به هوا برده شد، من پسر كسى هستم كه از مسجد الحرام به مـسـجـد اقـصـى بـرده شـد ـ مـنزه باد آن كه او را برد ـ، من پسر كسى هستم كه جبرئيل او را تا سـدرة الـمـنتهى برد، من پسر كسى هستم كه نزديك و نزديك تر شد تا به اندازه دو كمان يا كمتر فـاصـلـه داشت، من پسر كسى هستم كه امام جماعت فرشتگان آسمان شد، من پسر كسى هستم كـه خـداى بـزرگ بـه او وحى فرستاد، من پسر محمد مصطفايم، من پسر على مرتضايم، من پسر كـسـى هـستم كه در راه احياى لا اله الا اللّه مبارزه كرد، من پسر كسى هستم كه در ركاب رسول خدا با دو شمشير جنگيد، با دو نيزه نبرد كرد، دو بار هجرت كرد، دو بار بيعت كرد، به دو قبله نماز آورد، در بـدر و حـنـين جنگيد و يك لحظه كفر نورزيد، من پسر بهترين مؤمنين و وارث پيامبران كـوبـنده كافران، سيد و سالار مسلمانان و مجاهدين، زنيت عابدين، تاج سر گريه گنندگان (از خوف خدا) صبورترين مردم، برترين پيشوا از آل ياسين و از خاندان رسول پروردگار عالميانم.
يـزيـد ملعون گـفت: اى على! پدرت با من قطع رحم كرد، حق مرا نديده گرفت و بر سر منصبم با من جنگيد، خدا هم با او چنان كرد كه ديدى.
در جواب، حضرت اين آيه را خواند: اما هر مصيبتى كه در زمين يا از ناحيه جانشان به شما برسد، قبل از آن كه به صحنه وجود آيد، در كتابى ثبت شده است. اى پـسر معاويه و هند و صخر! قبل از آن كه تو متولد شوى هميشه نبوت و امارت در دست پدران من بوده است. در جنگ بدر و احد و احزاب پرچم رسول خدا در دست جد من على بن ابيطالب بود، درحـالى كه جد و پدر تو پرچم هاى كفار را به دوش مى كشيدند. واى بر تو اى يزيد! اگر بدانى چه كـرده اى و نـسـبت به پدر و اهل بيت و برادران و عموزادگان من چه گناهى مرتكب شده اى، به كـوهـهـا مى گريزى و سر بر خاكهاى بيابان مى گذارى و به حال خود شيون و زارى مى كنى، اين سـزاوار است كه سر حسين پسر على و فاطمه بر دروازه شهرتان نصب شود، در حالى كه او وديعه رسول خداست؟ اى يزيد منتظر باش كه در روز قيامت قرين ندامت و خوارى شوى.
سر مطهر امام حسين را داخل «طَشت طلا» گذاشتند و نزد يزيد آوردند. يزيد در حالى كه مى خنديد با چوب خَيزَران بر لبهاى امام زد و با غرور و سرمستى خواند: «بنى هاشم با حكومت بازى مى كردند، نه خَبرى (از آسمان و غيب) آمده و نه وحى نازل شده است...».

يزيد آرزو كرد كاش نياكانش ـ كه در جنگ بَدْر كشته شدند ـ زنده بودند و خونخواهى و انتقام او را مى ديدند. اين جملات، نشان دهنده كفر قلبى و كينه يزيد به پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم بود.


خطبه زينب كبرى (س) در مجلس يزيد
پس از سخنان كفرآميز يزيد، هـنـگـامـى كـه يـزيـد حـقيقت درون خود را آشكار ساخت و بر همگان معلوم شد كه جنگ بين امام حسين (ع) و يزيد جنگ بين دين و كفر بوده است،  حضرت زينب كبرى زينب عليها السلام به پا خاست و سخنرانى تاريخى اش را با اين آيه شروع كرد، فرمود:

«سرانجامِ بدكاران، آن شد كه آيات الهى را تكذيب و مسخره كردند.» در ادامه سخنرانى اش باز هم از قرآن كمك گرفت: «كافران مپندارند كه اگر به آنان مهلت مى دهيم، برايشان خوب است، بلكه گناهانشان افزوده مى شود و براى آنان عذاب خواركننده اى است».

سـپـاس خـدا را و درود خـدا بـر رسـول او و خاندانش باد. خداى سبحان راست گفت كه فرمود: عـاقـبـت آنـان كه كار زشت كردند، بسيار زشت است كه آيات خدا را تكذيب كردند و به استهزا گرفتند. اى يزيد! گمان مى كنى اكنون كه اطراف زمين و آفاق آسمان را بر ما بسته اى و چنان راه چاره بر ما مسدود نموده اى كه ما را برده وار به هر سو مى كشند، ما نزد خدا بى مقدار شده و تو مـحـتـرم هـستى و اين پيروزى به خاطرارزشى است كه نزد خدا دارى كه تكبر مى ورزى و باد به بـينى انداخته اى، از اينكه روزگار به كام توست و كارهايت مرتب و آراسته و ملك و پادشاهى ما را بى مزاحم در اختيار گرفته اى، شادمان و خوشحالى؟ اندكى آهسته تر! آيا فراموش كرده اى كه خداى تعالى مى فرمايد:
"كـافـران نـپـنـدارنـد مـهلتى كه به ايشان مى دهيم به نفع آنهاست، اين مهلت را فقط براى آن مى دهيم كه گناه بيشتر مرتكب شوند و آنان را عذابى دردناك است." (آل عمران / 178).
 آيا اين عدالت است كه زنان و كنيزان خود را پشت پرده بنشانى و دختران رسول خدا را اسير كرده در حالى كه پرده از ايشان برداشته و چهره هايشان را آشكار كرده به دست دشمنان دهى تا از شهرى به شهرى برند و قومى بيگانه به آنان نگاه كنند و دور و نزديك و شريف و وضيع به آنها چشم دوزند، در حالى كه نه سرپرستى براى آنها مانده نه پشتيبانى. چگونه مى توان از كسى انتظار مراعات داشت كه مادرش جگر پاكان را به دندان كشيد و گوشتش از خـون شـهيدان روييد؟ چگونه در دشمنى ما خانواده كوتاهى كند كسى كه ما را با چشم بغض و كنيه مى نگرد؟
بـا اين همه باز بدون آن كه احساس گناه كنى و بدانى چه كار مى كنى با چوب به لب و دندان ابا عـبـداللّه سـالار جوانان اهل بهشت مى زنى و مى گويى: "فرياد شادى سر دهيد، دست مـريـزاد اى يـزيد!" چرا نمى گويى كه با ريختن خون ذريه محمد (ص) و ستارگان زمين از آل عـبـدالـمـطـلـب، زخم ما را علاج ناپذير كردى و ريشه مان را سوزاندي؟ اكنون نياكان خود را صدا مى زنى و گمان مى كنى كه با آنها سخن گفته اى؟ به زودى نزد آنان مى روى و آرزو مى كنى كه دسـتـت خـشـك شده بود و اين كار را نمى كردى و زبانت لال مى شد و اين سخن را نمى گفتى! خدايا حق ما را بستان و انتقام ما را از اين ستمگران بگير و خشمت را بر كسى كه خون ما را ريخت و حاميان ما را كشت، نازل كن. به خدا سوگند پوست خود راشكافتى و گوشت خود را پاره كردى! تـو بـا ايـن بـار كـه از ريـختن خون ذريه رسول خدا (ص) و شكستن حرمت عترت و پاره تنش به گردن دارى، بر او وارد مى شوى، "و گمان مكن آنانكه در راه خدا كشته مى شوند مرده اند، بلكه آنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزى مى خورند." (آل عمران / 169).
هـمـيـن بـرايت بس كه خداوند حاكم است و محمد (ص) خصم تو و آن كسى كه كار را براى تو ساخته و پرداخته كرد و تو را بر گردن مسلمين مسلط نمود، به زودى خواهد فهميد كه پاداش ستمگران بد پاداش نيست و آگاه مى شود كه كدام يك از شما پست تر و لشكر كدام يك ضعيف تر است. اگـر مصائب دنيا باعث شده كه من با تو سخن بگويم باز هم تو را بى ارزش مى دانم و كوبيدنت را لازم و نكوهشت را با ارزش مى شمرم و از جاه و حشمت تو هراسى ندارم، ولى چشم گريان است و دل بريان. اگر امروز ما را به عنوان غنيمت گرفته اى، به زودى در آنجا كه جز عمل خود را نيابى، ما به زيان تو خواهيم بود و خدا به بندگان خود ستم نمى كند.
بـه خـدا شـكـايـت مى كنم و بر او تكيه دارم، پس هر حيله كه دارى به كار گير و هر چه مى توانى تـلاش كن و هر چه مى خواهى كوشش كن! به خدا نمى توانى ما را از خاطره ها محو كنى و وحى ما را بـمـيرانى و به نهايت ما نمى رسى و ننگ اين ستم را نمى توانى از خويش پاك كنى. رأى تو بسيار سـسـت و ايـام دولـت انـدك و آن روز كـه مـنادى فرياد مى زند: "لعنت خدا بر ستمكاران باد"، جمعيت ات به پريشانى مى گرايد.
سـپـاس خـدا را كـه كار پيشينيان ما را با سعادت و مغفرت پايان برد و كار آخرمان را با شهادت و رحمت و از خدا مى خواهم كه ثوابشان را كامل كند و بيفزايد و خودش براى ما خلفى نيكو باشد كه او مهربان و رحيم است و همو براى ما كافى و بهترين وكيل است.
و بدين گونه سخنرانى حضرت زينب عليها السلام بيانگر خروج يزيد از اسلام و بى اعتقادى او به دين و اثبات كفر و انجام كارهاى زشت و ناپسند اوست. در حقيقت، واقعه با عظمت كربلا، كفرِ پنهان بنى اميّه را ظاهر و چهره اصلى آنها را براى مردم روشن كرد. تبليغات بنى اميّه وانمود كرده بود كه بر دشمنان اسلام و بر شورشيان پيروز شده اند و خاندان آنها را به اسارت درآورده اند، اما حضرت زينب عليها السلام و امام زين العابدين عليه السلام با سخنرانى هايشان «جشن» را به «عزا» تبديل كردند و پيروزى را بر كام يزيد تلخ نمودند.

 

خرابه شام
بعد از سخنرانى حضرت زينب عليها السلام در مجلس جشن يزيد، كه وضع را بر ضدّ او تغيير داد، يزيد خاندان امام حسين عليه السلام را در خرابه اى بى سقف جاى داد. اهل بيت، چند روز در آن خرابه بودند و براى امام حسين (ع) و شهداى كربلا عزادارى مى كردند.

در مدتى كه خاندان امام حسين عليه السلام در شام اسير بودند، چند نوبت آنها را به قصر يزيد بردند. يزيد به هيچ وجه حيله اش عملى نشد و هر بار نتيجه معكوس گرفت. او ناچار شد خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را به مدينه بفرستد.

نظرات پیشنهاد برای مطالعه (15) لينک

 
خاطراتی از مسیر راه بغداد به شام
در راه سفر، بعد از این که از «رَمادی» و «رطبه» گذشتیم، وارد بیابان شدیم. ما در یک ماشین سواری، 5 نفر بودیم. مسن تر از همه من بودم که 27 سال از عمرم می گذشت. این مسیر، 500 کیلومتر بیابان پوشیده از سنگ بود که تنها چند قهوه خانه ی پیت حلبی در بین راه داشت! نزدیک غروب، ترمز ماشین ما برید و دیگر نمی گرفت. بسیار پریشان شدیم و چون از مکانیکی سررشته ای نداشتیم، ترس ما را گرفت. ماشین هایی که رد می شد توجهی به ما نمی کردند.
پس از مدتی، یک کامیون نگه داشت. راننده ی آن پیاده شد و از ما سوال کرد که چه شده است؟ گفتیم: ترمز نمی گیرد. خندید و پرسید: مسمار (= میخ) دارید؟ گفتیم:خیر،نداریم. میان جاده گشت و یک میخ پیدا کرد و لوله ی ترمز را کور کرد که دیگر روغن ترمز بیرون نمی ریخت. بعد گفت: فی أمان الله!درست شد.
انسان ممکن است وسط بیابان، به یک میخ احتیاج پیدا کند؛ پس بشر همیشه محتاج است و آن کسی که محتاج نیست، پروردگار است و بس.

نظرات پیشنهاد برای مطالعه (23) لينک

 
آنچه می بینم !
عبور قافله را بين شام مي بينم
ودر حوالي آن ازدحام مي بينم
مگر چه چيز تما شايي است اينجا
حضور اين همه فرد بنام مي بينم
كجاست شهر يهود است يا ديار كفر؟
به روي نيزه سر يك امام مي بينم
در اين زمين پي يك قطره معرفت بودم
ولي چه سود كه قحط مرام مي بينم
به چشمها ي پر از خون مردم شامي
نشان آتش يك   انتقام مي بينم
مگر چه دين جديدي ميان اين شهر است
كه بر يتيم كمك را حرام مي بينم
خريد سنگ در اين شهر سنگ دل غوغاست
وهركه سنگ گرفته به بام مي بينم
به هر طرف سر خويش را بچر خانم
غريب تشنه لبي را مدام  مي بينم

نظرات پیشنهاد برای مطالعه (11) لينک

 
شام يعني...
شام يعني انتهاي خستگي
شهر آزار خداي خستگي
شام يعني گوشه ويرانه‌ها
مدفن شمع و گل و پروانه‌ها
شام تسکين دل شيطان بود
زينت سر نيزه‌اش قرآن بود
شام يعني وادي دشنامها
سنگ باران سري از بامها
سنگ در دستان نامردان شام
بوسه مي‌زد بر سر زخم امام
شام تفسير نگاهي مضطراست
شهر داغ لاله‌هاي حيدر است
شام هم مانند کوفه بي‌وفاست
صفحه‌اي از دفتر کرب و بلاست
بي‌وفايي‌ مانده از اين طايفه
شام دارد مردم بي‌عاطفه
شام يعني محملي از داغ و درد
موسم پژمردن گلهاي زرد
پاي محمل رقص و کف آزاد شد
کوچه‌هايش هلهله‌آباد شد
شام شهر بازي چوب و لب است
نيشتر بر زخم بغض زينب است
بر دل زهرائيان آتش زدند
هرکه را مي‌سوخت از آهش زدند
يک زن شامي چو ديد اشک رباب
اشک او را داد با خنده جواب
در ميان ازدحامي از نگاه
مي‌کشيد از دل عقيله آه آه
اشک شد آنجا نقاب روي او
شد پريشان قلب او چون موي او
يک نفر شرمي نکرد از معجرش
ريخت خاکستر يهودي بر سرش

نظرات پیشنهاد برای مطالعه (17) لينک

 
دخترک و نیزه
دخترک پای نیزه رابوسید
کمرش درد راحمایل گشت
سرو راخم شد احترام آورد
السلام علیک بابا سر !
خواب درچشم دخترک خشکید
عمه اش چشمه سارزمزمه شد
لا لالایی لالا لالا نیزه
لا لالایی لالا لالا لا سر
سال هاپیش اهرمن می کوفت
بردرخانه ی علی بامشت
حال فرزند فاطمه کوبید
در دارالخلافه را با سر
کاروان رفت ونیمی از اورا
با خودش برد تا اسارت ها
کاروان رفت و نیمه ی دیگر
همه جا را گرفت سرتاسر
دشت طوفان وزید و میکاوید
چشم بی چشمه ی زمین را دست
ابر باران گرفت ومی نوشید
بر سرنیزه آسمان را سر ...

نظرات پیشنهاد برای مطالعه (17) لينک

 
الشام...الشام...الشام...
الشام...الشام...الشام...غربت شمار شهيدان
اندوه... اندوه... اندوه... اي شام تار شهيدان
مي خواهم اي شام نيلي! آنقدر آتش بگريم
تا عاقبت گم شوم گم گم در غبار شهيدان
مي خواهم آنسان بگريم تا در تَـف خون بپيچد
پژواك فريادهاي دنباله دار شهيدان
هيهات هيهات هيهات: بانگ انا الحق عشق است
هيهات گو مي روم من تا پاي دار شهيدان
اي عشق آلوده دامن ! شايد شفيع تو باشم
گر روز محشر بر آرم سر از تبار شهيدان
جان بر لب آمد كجايي؟ اي خون بهاي من و عشق!
الغوث الغوث الغوث اي انتظار شهيدان
غربت شمار شهيدان
اندوه... اندوه... اندوه... اي شام تار شهيدان
مي خواهم اي شام نيلي! آنقدر آتش بگريم
تا عاقبت گم شوم گم گم در غبار شهيدان
مي خواهم آنسان بگريم تا در تَـف خون بپيچد
پژواك فريادهاي دنباله دار شهيدان
هيهات هيهات هيهات: بانگ انا الحق عشق است
هيهات گو مي روم من تا پاي دار شهيدان
اي عشق آلوده دامن ! شايد شفيع تو باشم
گر روز محشر بر آرم سر از تبار شهيدان
جان بر لب آمد كجايي؟ اي خون بهاي من و عشق!
الغوث الغوث الغوث اي انتظار شهيدان

نظرات پیشنهاد برای مطالعه (17) لينک

 
<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعد > پایان >>

صفحه 106 - 120 از 372
آخرین پیوندها