بگو که جان بدهم بیامان برای سرت
کم است جانم اگر، کودکم فدای سرت
گرفته داغ غمت را به سینه مرغ دلم
و بیقرارترین است در هوای سرت
نگاه ملتهبم گاه، محو گهواره است
و گاه، خیره بر انبوه زخمهای سرت
چه آرزوی بزرگی است این، ولی ای کاش
جدا شود سر ناقابلم به جای سرت
زده است آتشم این غم که بعد تو باید
به شام و کوفه سفر کرد پا به پای سرت
چگونه زنده بماند پس از تو همسر تو
چگونه جان ندهم آه! در عزای سرت؟
سیدمحمد بابامیری
پیشنهاد برای مطالعه (23)
Powered by AkoComment Tweaked Special Edition v.1.4.6 AkoComment © Copyright 2004 by Arthur Konze - www.mamboportal.com All right reserved Translator and Developed Farsi/Persian By Joomfa Team |