|
خاطراتی از مسیر راه بغداد به شام |
در راه سفر، بعد از این که از «رَمادی» و «رطبه» گذشتیم، وارد بیابان شدیم. ما در یک ماشین سواری، 5 نفر بودیم. مسن تر از همه من بودم که 27 سال از عمرم می گذشت. این مسیر، 500 کیلومتر بیابان پوشیده از سنگ بود که تنها چند قهوه خانه ی پیت حلبی در بین راه داشت! نزدیک غروب، ترمز ماشین ما برید و دیگر نمی گرفت. بسیار پریشان شدیم و چون از مکانیکی سررشته ای نداشتیم، ترس ما را گرفت. ماشین هایی که رد می شد توجهی به ما نمی کردند.
پس از مدتی، یک کامیون نگه داشت. راننده ی آن پیاده شد و از ما سوال کرد که چه شده است؟ گفتیم: ترمز نمی گیرد. خندید و پرسید: مسمار (= میخ) دارید؟ گفتیم:خیر،نداریم. میان جاده گشت و یک میخ پیدا کرد و لوله ی ترمز را کور کرد که دیگر روغن ترمز بیرون نمی ریخت. بعد گفت: فی أمان الله!درست شد.
انسان ممکن است وسط بیابان، به یک میخ احتیاج پیدا کند؛ پس بشر همیشه محتاج است و آن کسی که محتاج نیست، پروردگار است و بس.
پیشنهاد برای مطالعه (25)
Powered by AkoComment Tweaked Special Edition v.1.4.6 AkoComment © Copyright 2004 by Arthur Konze - www.mamboportal.com All right reserved Translator and Developed Farsi/Persian By Joomfa Team |