|
چیزى به ظهر نمانده بود. سایه نخل دامانش را از روىخانه جمع كرده بود و آفتاب، سایه دیوارها را هم ربوده بود. او مهمان داشت و به غلامش گفته بود كه ناهار خوبى تهیه كند. اما هنوز مهمان نیامده، غلام از داخل اتاق، صداهاى صحبت و مشاجره مىشنید. باور نمىكرد كه حسن با مهمانش این قدر تند حرف بزند...
- محمد از خدا بترس! این حرفها را نزن. - مگر دورغ مىگویم؟ این همه آدم قابل اعتماد ومشهور... امام زمان، دست كم ده تا وكیل در بغداد دارد وهمه آنها هم از حسین بن روح، به محمد بن عثمان نزدیكترند،حالا چطور او نایب خاص امام شده است؟!... - گوش كن. من خودم از ابوسهل نوبختى شنیدم كهمىگفت، اگر حسین، امام را در زیر جامه خویش پنهان كردهباشد و دیگران، بدنش را با قیچى قطعه قطعه كنند تا او رانشان دهد، وى هرگز این كار را نخواهد كرد. - من فقط مىدانم كه اموال مردم را در جاى خودشمصرف نمىكند و به مستحق نمىرساند. - ببین! نیابتحسین بن روح نوبختى مثل نیابت محمد بنعثمان، مسلم است. من از ابوالعباس بن نوح شنیدم كه گفتاز ناحیه مقدسه امام زمان نامهاى رسید كه نوشته بود: «اوكاملا مورد اطمینان ماست; او در نزد ما مقام و جایگاهىدارد كه او را مسرور مىكند.» - من به چشم خودم هیچ دلیل و مدركى ندیدهام; من بهنیابتحسین بن روح اعتقادى ندارم; تو بگو چه دلیلى براىصحتحرف خود و اثبات نیابتحسین دارى؟ محمد بن فضل موصلى مهمان حسن بود و حسننمىتوانست او را متقاعد كند. از طرفى مىخواستحرمت اورا هم حفظ كند; در طول اتاق قدم مىزد; پیشانىاش خیشعرق بود اما سعى مىكرد آرام باشد. او را به ناهار دعوتنكرده بود كه با هم بحث كنند اما او سخت منكر نیابتحسینبن روح بود درحالیكه حسن، خودش وكیل امام بود و باحسین ارتباط نزدیك داشت. ناگهان فكرى به خاطرشرسید: - من این موضوع را با دلیل روشن برایت ثابت مىكنم،دفترت را به من بده. دفترى با جلد سیاه و برگهاى سبز، در دست محمد بنفضل بود كه در آن حساب و كتاب كارهایش را مىنوشت.. . - دفتر مرا مىخواهى چه كنى؟ - آن را به من بده تا بگویم. دفتر را از محمد گرفت و یك برگ سبز از آخر دفتر جداكرد و قلمى از قلمدان روى طاقچه اتاق برداشت و گفت: - ببین سر این قلم تیز است. من بدون آنكه قلم را در مركببزنم فقط با تیزى سر قلم نى نامهاى براى حسین بن روحمىنویسم و آن را برایش مىفرستم. اگر او عین جملات مرانوشت و فرستاد معلوم است كه نایب خاص امام زمان است. - قبول دارم. حسن، بدون استفاده از مركب، نامهاى براى حسین بنروح نوشت و آن را مهر كرد و به دست غلامش سپرد: - این نامه را به خانه حسین بن روح مىرسانى و همانجامىمانى تا جواب بگیرى. غلام، نگاهى به چهره محمد انداخت و پرسید: مهمانتانبراى ناهار نمىماند؟ - چرا مىماند، براى چه مىپرسى؟ - جسارت است ولى از وقتى آمده، شما با هم بحثمىكنید! حسن خندید و گفت: مهم نیست، تو كار خودت را انجامبده; وقتى برگشتى، ما غذا مىخوریم; حالا برو! غلام، كه از خانه بیرون رفت; حسن به طرف محمدبازگشت و گفت: وقت نماز است، بلند شو برویم وضوبگیریم و نمازمان را بخوانیم تا او هم با جواب نامه برسد. محمد بلند شد; در دل هر كدام شور غریبى بود. حسن باهمه وجودش به حسین بن روح ایمان داشت و منتظر بود تااو با عنایت و كمك امام زمان، علیه السلام، عین متن نامه رابنویسد و بفرستد. اما محمد كه به این نیابت اعتقادى نداشت،دلش مىخواست تا این قضیه به حسن نیز ثابتشود... پساز نماز، هر دو به در خانه خیره مانده بودند; انتظار بهجانشان چنگ انداخته بود و لحظهها به كندى مىگذشت.صداى در كه بلند شد، هر دو از جا كنده شدند; حسن با شتابدر را باز كرد; غلام پشت در بود اما در دستش چیزى نبود.چشمان محمد، برقى زد... - دیدى حسن! دیدى كه حسین بن روح، از جواب دادنعاجز مانده؟!... حسن جا خورد; - امكان ندارد محمد،... امكان ندارد! - چرا،... گفتم كه او لایق این امر نیست، او را چه به نیابتخاصه امام زمان! - نه،... باور نمىكنم! غلام دستهایش را بالا برد، صبر كنید!... اجازه بدهیدبگویم. به من گفتند: «تو برو، جواب مىآید.» چهره حسن غرق شادى شد: «خدایا شكرت!» گفتم... محمد دلخور به عقب برگشت و حرفى نزد. حسن گفت :بیا برویم ناهار بخوریم كه من بسیار گرسنهام. - من فعلا میل ندارم... محمد گوشه اتاق كز كرد و نشست. در تمام مدتى كهغلام، سفره را پهن مىكرد و غذا را مىآورد، او یك كلمه همحرفى نزد. حسن دستهایش را شست و سر سفره نشست:بیا غذا بخور مرد! محمد اشتهایى نداشت اما به حرمتحسن سر سفرهرفت. هنوز اولین لقمه را به دهان نگذاشته بود كه در زدند. هردو دست كشیدند; غلام كه متوجه انتظار آنها بود، با عجله دررا باز كرد و جواب نامه را به اتاق آورد: آقا،... جواب نامهاست! اصلا همان نامه است; همان كه بردم... دل حسن لرزید، نامه را از دست غلام گرفت... - ببین محمد، روى همان برگه سبز دفتر خودت. جمله بهجمله، با مداد نوشته شده; بگیر و نگاه كن! دستهاى محمدمىلرزید... نامه را گرفت; دقیقا همه آنچه را كه با هم نوشتهبودند، آن هم با سر قلم نى و بدون مركب! نامه را كه خواند، بىاختیار بر سر خود زد: واى بر من!... حسن دست او را گرفت و گفت: آرام باش، اما یك چیز رابدان! من از «جعفر بن محمد بن قولویه» شنیدم كه مىگفت:«هر كس حسین بن روح را نكوهش كند، محمد بن عثمان رانكوهش كرده و هر كس او را نكوهش كند; امام زمان رانكوهش كرده و از او انتقاد نموده است.» اشك، تمام صورت محمد را پوشانده بود.ناگهان محمداز جاى برخاست و گفت: باید برویم. - كجا؟ - برویم تا من حسین بن روح را ببینم; به پایش بیفتم و ازاو طلب بخشش كنم. - اما تو كه هنوز غذا نخوردهاى؟!... - غذا نمىخواهم، اصلا گرسنه نیستم. بیا برویم، مرا بهخانه حسین ببر. حسن، پریشان حالى او را كه دید، بلند شد. غذا همچناندست نخورده در سفره باقى مانده بود... در راه، محمداشكهاى خود را مىسترد و مىگفت: تا او را نبینم و از او طلببخشش نكنم، آرام نمىگیرم. ... حسین بن روح نوبختى، در صدر اتاق نشسته بود،دفترى پیش رویش گشوده بود و به حساب اموال مردم ونامههاى ایشان رسیدگى مىكرد. سیمایش نورانى وچشمانش، روشن و نافذ بود و در میان جامه سفید وپاكیزهاى كه پوشیده بود، در منظر نگاه محمد ابهتخاصىمىیافت. محمد دوزانو پیش روى او نشست. - نامهاى كه جوابش را ساعتى پیش نوشته بودید... حسین بن روح، سر تكان داد. صورت محمد، دوبارهخیس اشك شد: من بودم كه به شما شك كردم و حال آمدهامتا طلب بخشش كنم... مرا ببخشید... من... حسین به چشمان اشك آلود محمد نگاه كرد: خداوند،همه ما را ببخشد.
مهربانى نگاه حسین بن روح و كلام دلنشین او،به دلمحمد بن فضل آرامش داد.
پیشنهاد برای مطالعه (23)
Powered by AkoComment Tweaked Special Edition v.1.4.6 AkoComment © Copyright 2004 by Arthur Konze - www.mamboportal.com All right reserved Translator and Developed Farsi/Persian By Joomfa Team |