من که دهان باز کرد و ریخت

و شوپن می ریخت روی نفس هایمان


ریخت عوض می کنم و به جای تمام مادرانگی هایم


لب هایم را سرخ می شوم


که دروغی نگفتهََ گفته باشم به روز هایی که می روند


به دهانی که باز مانده است


و من که دهان باز کرد و ریخت


لب عوض می کنم


که از تکرار نقاشی این لب خند در اتاق مه گرفته


پرنده به قفس پناه می آورد


که تمام رژهای جهان رنگ می بازند


مادرانگی هایم


و کودکانم که در طول راه


به خاک سپرده می شوند


لب خند هایم خاک گرفته اند دست هایت را


و من سرزمینی که از موعودش


به لب ها پناه می آورد


ولبه های این دنیا تیز می روند مرا


قلبم که فرو رفته است


و من از من خیس می شود این اتاق


پرده ها می افتند و سقف زمین را می تند


تنانگی با انگشت هایم شکل می گیرد و


و شوپن


پن


پنداری به بن بست رسیده


عطر بهار نارنجی نمی پیچد و


بهار از پرده ها افتاده


پنجره و سرخی که لب هایم را نشانه رفته


لب عوض می کنم

 


        20 دي ماه در مركز جهان - مریم آموسا

 

 
 
No