17 شهریور 1387 ساعت 23:56
صفحه نخست :: مهدیه :: حسینیه :: اخبار :: نقطه سرخط :: پیوندها :: انجمن سه نقطه
 
 

 
لعنت بر این شیطان

ای پیامبر خدا! امان از دست شیطان.

دانیال نبی با تعجب نگاهی به مرد کرد و گفت: «چه شده؟ شیطان چه کارت کرده؟»

مرد که انگار تازه نطق­اش باز شده بود، گفت: «هیچ! از طرفی شما انبیاء و اولیا به ما درس دیندرای و اخلاق می­دهید و از سویی شیطان نمی­گذارد رفتار ما درست باشد،کارهای خوب کرده و از بدیها به دور باشیم!»

دانیال نبی، نگاه دقیق­تری به مرد کرد و پرسید: «چگونه نمی­گذارد؟ آیا با لشکرش به جنگ شما می­آید و شما را مجبور به انجام کارهای بد می­کند؟»

مرد ابروهایش را درهم کشید و گفت: نه! نه اینطوری! ولی دائم وسوسه­مان می­کند کارهای بد را در نظر ما خوب جلوه می­دهد، شب و روز بدنبال ماست یک لحظه تنهایمان نمی­گذارد که خوب و درستکار باشیم.»

دانیال نبی گفت: «بیشتر توضیح بده که بدانم شیطان چکار می­کند؟ آیا وقتی که می­خواهی نماز بخوانی مانعت می­شود؟ آیا وقتی که می­خواهی پولت را در راه خدا انفاق کنی، شیطان نمی­گذارد؟ آیا وقتی که می­خواهی با مردم حرف خوب بزنی، شیطان تو دهانت می­رود و از زبان تو با مردم حرف بد می­زند یا وقتی که می­خواهی با مردم معامله کنی شیطان می­آید و زورکی از مردم پول زیاد می­گیرد و در جیب تو می­ریزد؟»

مرد که دستپاچه شده بود، گفت: «نه!نه! او هیچ کدام از این کارها را نمی­کند راستش نمی­دانم چگونه دخالتهای او را توضیح دهم، او در هر کاری آنقدر زیرکانه عمل می­کند که تا ما بیائیم و درست و نادرست را بسنجیم، فریب­مان داده و رفته است! من واقعاً از دست او ذله شده­ام! دیگر نمی­دانم چکار کنم؟ همه گناهان من به گردن شیطان است دانیال نبی با تعجب ابروهایش را درهم کشید و گفت: «عجب است! واقعاً عجیب است! نمی­دانم چرا شیطان نمی­تواند مرا فریب دهد! نکند بدان خاطر است که همیشه پیش توست؟ یا شاید تو گناهان خود را به گردن شیطان می­اندازی؟

مرد با عجله و شتابزده گفت: « نه! نه! به خدا قسم من دلم می­خواهد خوب باشم، اما شیطان با من دشمن دارد و نمی­گذارد.»

دانیال پرسید: «خیلی عجیب است! کجا زندگی می­کنی؟»

مرد گفت: «همین نزدیکی! توی آن محله، مردم آنجا هم به خاطر کارهای بد شیطان خیال می­کنند که من آدم بدی هستم، نمی­دانم چکار کنم؟ دیگر عقلم به جایی نمی­رسد؟

نامت چیست؟

به من عم او غلی می­گویند!

عجیب! عجیب! پس این عم او غلی که می­گویند، تویی! ـ چطور مگر؟ چیزی درباره من شنیده­اید؟

من تا دیروز چیزی از تو نمی­دانستم، اما دیروز شیطان پیش من آمده و از دست تو شکایت داشت.» مردک از تعجب چشمانش گرد شده بود، گفت: «شیطان از من شکایت داشت؟ چه شکایتی؟

او می­گفت عم او غلی خیلی مرا اذیت می­کند، او کارهای بد خوش را به نام من تمام می­کند. در حالیکه من اصلا روحم از آن کارها خبر ندارد، خواهش می­کنم ای پیامبر خدا! او را پیدا کن و بگو دست از سر کچل ما بردارد، ما که خودمان بدنام هستیم، او دیگر بدترش نکند».

شما از او نپرسیدید چرا؟ مگر من چکار کرده­ام که موجب بدنامی او شده است؟

 

او گفت من از آن موقعی که در مورد لعنت خدا قرارگرفته و از درگاهش رانده شدم، قرار و مداری با خدا داشتم که تا در دنیا هستم همه بدیها و زشتی­ها مال من باشد، اما عم او غلی پایش را در کفش من کرده و درکارهایم دخالت می­کند و بعد هم دشنام و ناسزای کارهای بدش را به من می­دهد؛ مثلا می­تواند نماز بخواند و روزه بگیرد، اما نمی­کند شراب مال من است اما او آن را می­خورد دورنگی و حیله بازی از هنرهای مخصوص من است اما او در کارهایش نیرنگ و حقه به کار می­برد، او به مسجد که خانه خداست نمی­رود اما به میخانه و قمارخانه من می­آید چه بگویم از دست این دانیال که مرتب در کارهیا من فضولی می­کند، او سرهم حتی خودش کلاه می­گذارد و هنگامیکه کارش به جاهای باریک کشیده می­شود، لعنت و دشنامش را برای من می­فرستد! آخر یکی نیست به او بگوید مرد! من کی دست تو را گرفته و به زورد به جاهای بد برده­ام من فقط وسوسه است کردم و توهم از خدا خواسته با کله آمدی! نمی­دانم دانیال، من چه هیزم ترسی به این مرد فروخته­ام که دست از سر من برنمی­دارد، خواهش می­کنم دانیال تو که پیامبر خدا هستی و مردم را به راه است هدایت می­کنی. او را هم نصیحت کن که دست از سر ما بردارد...»

من شنیدن حرفهای شیطان می­خواستم تو را پیدا کنم و بگویم اینقدر سر به سر شیطان نگذاری، در کارهایش هم دخالت نکن تا او هم پا در کفش­ات نکند اما تو خودت، در گفته­هایت قبول کردی که او فقط وسوسه­ات می­کند، توهم می­توانستی به وسوسه­های او گوش ندهی و کارهای خوب را انجام دهی، آن وقت تو هم می­شدی یکی مثل دانیال که؛ تو از شیطان گله داشتی و نه شیطان پا در کفش تو می­کرد...»

عم او غلی که از شنیدن حرفهای پیامبر خدا، سرخ و سر افکنده شده بود.

جواب داد که حق با شماست؛ تقصیر خودم بود که دست به کارهای شیطانی می­زدم، باید خودم خوب باشم، شیطان که گناه کارهای زشت و بد مرا به گردن نمی­گیرد! لعنت بر این شیطان!».

*****

منبع : نشریه الکترونیک ساعت صفر ویژه امام زمان(عجل الله تعالی فرجه)، شکوه نوشته زینب جعفری
پیشنهاد برای مطالعه (30) لينک

نظرات

    نام :*
    پست الکترونيکي :
    متن نظر :*

    نظرات دیگران را به من اطلاع بده

     
    < بعد   قبل >
     
     

     

     
     
     
    ارتباط با سه نقطه: info@3noqte.com 

    Copyright © 2008 3noqte.com All rights reserved.

    نوا و نما --- اخبار --- آلبوم عکس --- نیایش --- ارتباط با ما --- واژه نامه طب اسلامی --- واژه نامه آداب معاشرت

       
     
     
     
    صفحه اصلی جرعه ای از سرچشمه