|
از دور سیاهی پُل بغداد دیده میشد.
اسب راهی کردم تا تندتر برود؛
وقتی به نزدیکی پُل رسیدم جمعیت زیادی آن سر پُل جمع شده بودند.
چند نفری روی پل بودند که مردی جلوی آنها را گرفته بود و اسم و نسبشان را میپرسید.
وقتی نوبت من شد،
گفتم: اسماعیل فرزند حسن اهل روستای هُرِقل حلهام.
مرد تا نامم را شنید، سرش را به عقب برگرداند و رو به جمعیت فریاد زد:
خودش است، اسماعیل هُرقلی است،
مردم به طرفم هجوم آوردند هرکس تکهای از لباسم را پاره کرد و با خود میبرد...
از شدت فشار جمعیت نزدیک بود زیر دست و پا خفه شوم که یکدفعه از دور چهره
آشنایی دیدم،
وقتی به نزدیکی جمعیت رسید شناختمش سید بود.
او هم مرا نگاه میکرد.
دستم را برای کمک به سویش تکان دادم.
سید با تعدادی از دوستانش نزدیکم آمدند و مردم را از من دور کردند.
سید عبایش را درآورد و به من داد تا تن برهنهام را با آن بپوشانم.
آن گاه از من پرسید: اسماعیل!
آنکه میگویند شفا یافته و این ولوله را در شهر به پا کرده تویی؟
من در حالی که عبا را محکم به خود مییچیدم،
گفتم: بله.
او از اسب پیاده شد و گوشه عبا را کنار زد تا زخم پایم را نگاه کند،
چون قبلاً زخم را دیده بود، میدانست کدام پا را نگاه کند.
آهسته عبار را رها کرد و گوشه دیگر آن را بالا زد و با دست کشیدن به رانم به دنبال
زخم یا جای آن میگشت و پس از مدتی نگاه کردن به این ران و آن ران دستش را از روی
عبا برداشت و در حالی که خیره خیره نگاهم میکرد سست و بیهوش شد.
مردی که پشت سر سید بود، او را گرفت و آرام روی زمین نشاند و شروع به مالیدن
شانههایش کرد و یکی هم از لابه لای جمعیت کاسهای آب آورد.
سید کم کم به هوش آمد و در حالی که لبخندی روی لبانش نقش میبست، به من که
روبرویش نشسته بودم، گفت: اسماعیل!
نگفتم به خدا
توکل کن که او کلید همه درهای بسته است؟ دیدی او ما را تنها و ب یصاحب رها نکرده!
به یاد روزی
افتادم که همراه سید از حله به بغداد آمدم.
او همه طبیبان
و جراحان حاذق بغداد را برای درمان زخم جمع کرد. آنها پس از معاینه زخم، با
ناراحتی سری به علامت تأسف تکان دادند و رفتند من ناراحت و غمگین بودم.
از سویی درد و
رنج زخم پایم بود و از سوی دیگر ناامیدی و فکر اینکه عمری را باید با این مرض کنار
بیایم.
با خود گفتم:
اسماعیل! سربار دیگرانی!
نه میتوانی
کار و پیشه ایی داشته باشی تا مخارج زندگیت را تأمین کنی، چه برسد به این که عصای
دست پدرت باشی! فکر اینکه او باید هم جور مرا بکشد و هم خودش را، دیوانه ام میکرد.
خجالت میکشیدم
جلوی سید گریه کنم اما دست خودم نبود.
هر کاری کردم
که جلوی جاری شدن اشکهایم را بگیریم، نشد.
خودم را در
آغوش سید انداختم و زار زار گریستم؛ با تکانهای دست سید به خود آمدم.
او بلند شده
بود و شانه های مرا تکان میداد و میگفت: رفتیم.
او رو به وزیر
کرد و در حالی که با دست به من اشاره میکرد، گفت: این مرد برادر و صمیمیترین
دوست من است!
وزیر همان طور
که روی تخت نشسته بود، از من خواست تا داستان شفا یافتنم را تعریف کنم من هم گفتم
وقتی طبیبان حله و بغداد از درمانم عاجز شدند، تصمیم گرفتم به سامراء رفته و به
ائمه اطهار متوسل شوم.
هنگامیکه میخواستم
برای آخرین بار حرم را زیارت کنم با خود گفتم بهتر است قبلش غسل زیارت کنم و لباسهای
تمیز بپوشم.
برای همین صبح
زود بسوی دجله رفتم و لباسهایم را شستم و روی شاخه درخت آویزان کردم و بعد در آب
رودخانه غسل زیارت کردم.
آنگاه لباسهایم
را که هنوز تر بودند پوشیدم و با آفتابهای پُر آب به سوی حرم برگشتم.
وسطهای راه
بودم که دیدم چهار سوار به سویم میآیند.
به من که
رسیدند ایستادند دو جوان بود و یک پیرمرد و یک نفر که صورتش را با نقاب پوشانده
بود، وحشت زده نگاهشان کردم.
دو جوان شمشیر
به کمر بسته بودند و پیرمرد هم نوک نیزه اش را برزمین گذاشته بود.
آن که نقاب به
چهره داشت و قبا پوشیده بود، با صدایی که در آن مهربانی و آرامش موج میزد، سلام
کرد و گفت: اسماعیل! فردا به شهرت برمیگردی؟
من حیرت زده به
او نگاه کردم؛ هم نامم را میدانست و هم از رفتنم خبر داشت.
در حالی که من
در سامرا تنها و غریب بودم و درباره برگشتنم هم با کسی حرفی نزده بودم.
با تعجب در
حالی که نگاهش میکردم، گفتم: بله،
مرد گفت:
پیراهنت را بالا بزن تا زخم پایت را ببینم؛
مردد بودم که
نزدش بروم یا نه؟
با خود گفتم:
اگر از بادیه نشینان باشد چه؟
آنها زیاد از
نجاست دوری نمیکنند.
من هم که تازه
غسل کرده و لباسهایم را شست هام در همین فکرها بودم که او خم شد و دست مرا گرفت و
بسوی خود کشید و دست بر زخم گذاشت و آن را فشار داد.
درد شدیدی تمام
بدنم را فراگرفت و من دندانهایم را به هم فشردم تا درد کمتری را حس کنم.
او مرا رها کرد
و صاف بر اسبش نشست.
پیرمرد جلو آمد
و گفت: راحت شدی اسماعیل! دیگر زخم اذیتت نمی کند؟!
من که پیراهنم
را پایین می کشیدم، پرسیدم: شما که هستید؟
پیرمردگفت: او
امام است امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)!
من به طرف امام
دویدم، در حالی که او سوار اسبش بود، پاها و رکابش را بوسیدم.
آنها حرکت
کردند تا برگردند.
من هم بدنبالشان
دویدم، امام فرمود: برگرد!
گفتم: هرگز از
شما جدا نمیشوم!
آن حضرت دوباره
فرمود: برگرد اسماعیل!
صلاح تو در
برگشتن است؛
دوباره اصرار
کردم و بدنبالشان دویدم.
پیرمرد سرش را
برگرداند و گفت:
خجالت نمیکشی
اسماعیل! امام دو بار به تو فرمود برگرد و تو به حرفش گوش نمیدهی؟!
با شنیدن حرف
پیرمرد، همانجا ایستادم و گریه و زاری کردم.
وقتی حرفهایم
تمام شد، وزیر پرسید: گفتی قبلاً طبیبان و جراحان بغداد هم رفته ای؟
گفتم: آری وزیر چند سرباز را بدنبال آنها
فرستاد. وقتی آمدند.
وزیر پرسید:
شماها قبلاً زخم پای این مرد را دیده بودید؟
همه گفتند:
بله؛
وزیرگفت: من
صدهزار دینار به کسی میدهم که او را درمان کند؟
طبیبان با تعجب
نگاهی به هم کردند و یکی از میانشان گفت: قربان! این زخم علاج ناپذیر است.
چون روی رگ اکحل
و چسبیده به آن است، اگر زخم را جراحی کنیم، رگ هم قطع میشود و آن وقت بیمار میمیرد.
وزیر سری تکان
داد و بعد از چند لحظهای نگاهی به طبیبان کرد و گفت:
فرض کنیم زخم
را جراحی کردیم و بیمار زنده ماند.
آن وقت چقدر
طول میکشد تا بیمار خوب شود؟!
همه گفتند:
حداقل دو ماه!
و یکی از آنها
گفت: و جای زخم برای همیشه سفید میماند و مویی هم در آن نمیروید!
وزیر پرسید:
شماها کی این مرد را دیده بودید؟
آنها پس از
لحظهای سکوت جواب دادند: با امروز میشود ده روز قبل!
وزیر گفت:
دوباره این مرد را معانیه کنید!
طبیبان جلو
آمدند و لباسهایم را بالا زدند تا زخم را ببینند.
چون اثری از آن
ندیدند، ران دیگرم را نگاه کردند.
همه ساکت
بودند،
ناگهان طبیب
مسیحی فریاد زد: به خدا قسم، این گونه شفا یافتن از معجزات مسیح است.
وزیر چینی به
پیشانیاش انداخت و گفت:
وقتی برای ما
معلوم شد که کار شماها نیست خود بهتر میدانیم که کار کیست!
خبر به گوش
خلیفه رسید.
وزیر مرا با
خود پیش خلیفه برد و من داستان شفا یافتنم را برای او هم نقل کردم.
وقتی حرفهایم
تمام شد یکی از غلامان خلیفه به اشاره او کیسه ای را که در آن هزار دینار بود،
آورد.
خلیفه آن را به
طرف من گرفت و گفت: بگیر این را خرج خود و خانواده ات کن!
من با دست کیسه
خلیفه را پس زدم و گفتم: سکهای از این را نمیتوانم قبول کنم.
خلیفه چینی بر
پیشانیاش افتاد و رنگ از چهرهاش پرید و آهسته گفت: چرا؟ از که میترسی؟
گفتم: آنکه
مرا شفا داد گفت: چیزی از خلیفه قبول نکن!
*****
منبع : ساعت
صفر به نقل از کتاب نجم الثاقب، ص 411؛ بحارالانوار، ج 13، ص 807 ـ 801.
پیشنهاد برای مطالعه (14)
Powered by AkoComment Tweaked Special Edition v.1.4.6 AkoComment © Copyright 2004 by Arthur Konze - www.mamboportal.com All right reserved Translator and Developed Farsi/Persian By Joomfa Team |