قال المهدی عج الله تعالی فرجه: «انّ رحمة ربُکم وَسعت کلّ شَیء وَ انَا تلک الرّحمة»
«همانا رحمت پروردگارتان همه چیز را فراگرفته است و من آن رحمت فراگیر الهیام»
بحار الانوار ج 53 ص 11
پیمان با محبوب
سعید نوزاد را آورد در چشمهاش عشق به نوزاد موج میزد با
چه شوقی به چشمان بسته و صورت سرخ بچه نگاه میکرد. مدام از حاضرین میخواست آرام
حرف بزنند. ده سال بود ازدواج کرده و همیشه حسرت داشتن بچه را در دلش نگه داشته
بود. همه ما پنج نفری که دوستان صمیمیاش بودیم میدانستیم که او برای گرفتن حاجتش
چند وقتی است مرتب به جمکران میرود. خودش میگفت این قدر این راه را رفتم و اومدم
تا بالاخره حاجتمو گرفتم. وقتی سعید حرف میزد محسن به نوزاد خیره شده بود گویی به
یاد خانه سوت و کور خودش افتاده بود...
وقتی حرفهای سعید تمام شد احمد گفت: یعنی تو فقط برای گرفتن حاجتت به جمکران میرفتی؟
سعید که انگار خودش تا به حال به این مسئله فکر نکرده بود با دستپاچگی گفت: نه
فقط به خاطر گرفتن حاجتم. خیلی وقت بود که دیگه جمکران نمیرفتم این مسئله بهونهای
شد که دوباره پام به اونجا باز شه!
حمید رو به احمد گفت: فرض کنیم فقط برای گرفتن حاجتش رفته باشه چه اشکالی
داره؟
من به جای احمد جواب دادم: کسی که اهل جمکران رفتنه همیشه میره نه این که فقط
وقتی مشکلی براش پیش بیاد. و رو به سعید که قیافهاش در هم رفته بود گفتم: البته
منظورم تو نیستی همه ما همین جوری هستیم و این خوب نیست. ما باید برای ظهورر امام
دعا کنیم وقتی ظهور کنه همه مشکلات هم حل میشه.
رضا که تا به حال ساکت بود برای این که فضا را عوض کند داستان زنی که بیماری
لاعلاجی داشت و شفا گرفته بود را تعریف کرد و مقاومت زن با وجود بیماریاش در رفتن
هر شب چهارشنبه به مسجد جمکران برایش ستودنی بود. هر کدام از رفقا چیزی میگفتند
من که در افکار خودم غرق بودم و نگاهم روی صورت سرخ و کوچک نوزاد خیره مانده بود
متوجه شدم بحث رفقا در مورد امام زمان و شفا و ظهور کم کم بالا گرفت سعید نوزاد را
از اتاق بیرون برد و خودش به جمع ما پیوست.
من وارد بحث شدم و بی مقدمه گفتم: من یه پیشنهادی دارم. ناگهان همهمه خاموش شد
همه منتظر شنیدن پیشنهادم بودند.
حالا که بحث جمکران و چهل شب چهارشنبه شد موافقید ما هم قرار بذاریم چهل شب
چهارشنبه به جمکران بریم و برای ظهور آقا دعا کنیم؟
ـ رضا که نزدیکتر از بقیه به من نشسته بود گفت: برای ظهور آقا دعا کنیم؟ یعنی
فکر میکنی با دعای ما آقا ظهور کنه؟
ـ وظیفه ما دعا کردنه!
احمد نگذاشت بقیه حرفم را بزنم و گفت: آره! مگه هر کی میره جمکران باید حاجت
بخواد. ما میریم برای ظهورش دعا میکنیم. و بعد آرام رو به حمید گفت: حالا اگه
حاجتی هم داشتیم امام زمان خودش عنایت میکنه و لبخندی زد.
حمید با لحنی جدی گفت: اگه برای حاجت گرفتن هم بریم برای ما که معلوم نیست هر
چند وقت یه بار به اونجا میریم خیلی خوبه. حداقل بهونه خوبیه که هر هفته اونجا
بریم. دوباره همهمه دوستان شروع شد پس از کمی بحث کردن در مورد پیشنهاد، بالاخره
دوستان همه برای چهل شب رفتن به جمکران موافقت و آمادگی خودشان را اعلام کردند و
چون من پیشنهاد دهنده بودم هماهنگ کردن و قرار گذاشتن من افتاد و من هم را رغبت
قبول کردم.
شب وقتی توی رختخواب دراز کشیدم حس عجیبی داشتم دلم کمی شور میزد به پیشنهادی
که داده بودم فکر میکردم آیا خودم میتوانم چهل شب چهارشنبه بدون وقفه به جمکران
بروم؟
امروز سه شنبه است و امشب اولین شب چهارشنبهای است که که قرار است به جمکران
برویم. وقتی به جمکران میرسیم هوا در حال تاریک شدن است و با تاریک شدن هوا مسجد
هم شلوغتر میشود. شب هنوز به نیمه نرسیده که در مسجد جای سوزن انداختن پیدا نمیشود.
برای گرفتن وضو از لای این جمعیت انبوه که همه جای مسجد نشستهاند باید عبور کنی.
نگاهی به جمعیتی که در صحن نشستهاند میکنم. با خود میاندیشم: امام زمان این همه
مشتاق و زائر دارد؟ به داخل مسجد که بر میگردم دوستان همه در حال خواندن نماز و
دعا هستند یکی نماز میخواند یکی خیسی اشک را از صورتش پاک میکند. یکی دانههای
تسبیح را بعد از هر ذکری روی هم میاندازد. خوشا به حالشان چه با سوز و اشتیاق دعا
میکنند. اما من ... نمیدانم چرا اما احساس میکنم من حال معنوی آنان را ندارم. شاید
به خاطر این که سنم کمتر است، اما نه. سن به این چیزها ربطی ندارد. از اول شب تا
به حال نتوانستم آن طور که میخواهم باشم و آن حظ معنوی را ببرم. خودم را دلداری میدهم.
شاید در هفتههای بعد بتوانم. با حسرت نگاهی به احمد میاندازم که شانههایش از هق
هق گریه در سجده میلرزد. احمد فقط دو سال از من بزرگتر است. به حال خودم تاسف میخورم.
شاید من برای راه افتادن به وقت بیشتری نیاز دارم. گوشهای مینشینم. تسبیحی به
دست میگیرم و مفاتیح را باز میکنم. حمید کمی آن طرفتر سرش را در کتاب دعایی فرو
برده و دعا میخواند و هر از گاهی نمناکی چشمانش را با دستمالی که به دست دارد میگیرد.
تمام دغدغههای کاریاش را رها کرده و به اینجا آمده و دعا میخواند. شاید هر کس
به جای او بود با آن بدهی سنگینی که او بالا آورده حال و حوصله عبادت را نداشت اما
بر عکس، گرفتاری انگار حمید را خالصتر کرده. به ساعتم نگاه میکنم شب از نیمه
گذشته چشمهایم گرم میشود اما سعی میکنم هر طور شده نخوابم چند ساعتی بیشتر به
صبح نمانده.
یک باره با خارش بینیام از خواب بیدار میشوم و شبحی که کم کم شکل رضا را به
خودش میگیرد جلوی چشمم میبینم.
ـ اومدی اینجا بخوابی؟ خونه که راحتتر بودی!
تا لحظاتی نمیتوانم چیزی بگویم به مفاتیح و تسبیحی که موقع خواب از دستم
افتاده نگاه میکنم. لعنت به من! چرا خوابم برد؟ به یاد دیشب میافتم که بیخوابی
به سرم زده و تا بعد نیمه شب بیدار مانده بودم و حالا امشب که باید بیدار باشم
خوابم برد.
از خودم حرصم میگیرد بدون معطلی به دستشویی میروم. وقتی درآینه به چشمان پف
کرده و سرخم نگاه میکنم بغض تلخی که گلویم را میفشارد یک باره آزاد میشود.
آبی به صورتم میزنم و وضو میگیرم. نگاهی به آسمان میاندازم چیزی به صبح
نمانده با خود میاندیشم چهارشنبه من از هفته دیگر شروع میشود.
از چشمهای متورم و سرخ بقیه میفهمم که آنها لحظهای از شب را از دست ندادهاند.
از خودم خجالت میکشم بیشتر به خاطر این که پیشنهادش را من دادهام. در راه برگشت
تنها حرفی که میزنم قرار هفته آینده است. وقتی قرار بعدی را میگذارم نمیتوان به
چشمهای رضا نگاه کنم. به خودم قول میدهم که هر کاری بکنم تا چهارشنبه بعد خوابم
نبرد.
امروز از صبح خوابیدهام تا شب در مسجد خوابم نبرد. در طول راه رفقا که حرفی
برای گفتن پیدا نمیکنند خواب رفتن من در هفته قبل را برای هم تعریف میکنند و میخندند
من که سعی میکنم ناراحتیام را بروز ندهم با خنده آنان همراه میشوم و میگویم که
چهل شب من از این هفته شروع خواهد شد.
این بار موقع نماز مغرب میرسیم و مستقیم در صف نماز جماعت میایستیم. پس از
نماز هر کس به گوشهای میرود و مشغول عبادت میشود. من هم که مطمئن و مصمم از این
که خوابم نبرد ابتدا شروع میکنم نماز امام زمان را میخوانم.
چشمهایم را که باز میکنم همه جا تاریک است. سر از سجده بر میدارم جای مهر
روی پیشانیام سرخ شده و میسوزد. مدت زیادی در سجده بودهام. انگار سجده طولانی
شده و موقع ذکر گفتن باز خوابم برده. لبم را آن قدر محکم میگزم که ابتدا سوزش و
سپس مایع گرمی روی آن حس میکنم. وقتی توی آیینه دستشویی به قرمزی خون روی لبم
نگاه میکنم میگویم: احمق تو دوباره خوابت برد؟ آخه چرا؟ مگه تو صبح تا ظهر خواب
نبودی؟
مردی که مشغول وضو گرفتن است نگاه دلسوزانهای میکند میخواهد چیزی بگوید که
من از دستشویی بیرون میزنم. باد سرد نیمه شب به صورت خیسم میخورد و کمی از آتش
درونم را فرو مینشاند به مسجد بر میگردم باز خوب است که هیچ کدام از دوستان
متوجه خواب رفتن من نشدهاند و گرنه باز میشوم سوژهای برای خنده هفته بعدشان.
رضا گوشهای نشسته دستانش را جلوی صورتش بلند کرده و دعا میکند تمام تنش میلرزد
فکر میکنم سردش هم باشد با این فکر کاپشنم را در آورده و روی دوشش میاندازم. دو
طرف کاپشن را به جلو میکشد و خودش را در آن جمع میکند.
همین طور که از کنارش رد میشوم میشنوم که میگوید چقدر دیگه ازت بخوام! پس
چرا حاجتمو نمیدی؟ من این همه راه اومدم اینجافقط به خاطر تو!
بیشتر از این را نمیشنوم حالا که کاپشن را در آوردهام احساس میکنم که دیگر
خوابم نمیآید گر چه وقتی زیر پنجره نشستهام کم کم سرما به زیر لباسهایم نفوذ میکند
اما خوبیاش این است که خواب را از چشمانم میگیرد رفقا هر کدام گوشهای نشسته و مشغول
راز و نیاز و مناجات هستند باز میاندیشم خوشا به حالشان! کاش من حال یکی از آنها
را داشتم. با این فکر آه سردی به سردی سوزی که از پنجره به درون میآید میکشم و مشغول
خواندن دعا میشوم.
در راه برگشت باز هم چشمهای متورم و سرخشان نشان از شب زندهداری کامل دارد
من با شرمساری با خودم عهد میکنم که چل شب من از هفته بعد شروع خواهد شد.
باز هم شب چهارشنبهای است و ما به جمکران آمدهایم. بچهها هر کدام گوشهای
مشغول عبادت هستند چشمم به حمید میافتد که گوشهای دراز کشیده و خوابش برده اگر
بیدارش نکنم دلخور میشود با این فکر نزدیکش میشوم و به آرامی صدایش میزنم
پاهایش را در خود جمع میکند اما جوابی نمیدهد. دوباره صدایش میزنم این بار با
چشمهایی نیمه باز و صدایی خواب آلود جواب میدهد: نماز و دعاهامو خوندم. بذار
بخوابم الان دو شبه که نخوابیدم.
حمید را در همان حال رها میکنم چشمم به جعبه شیرینیای که نیمه تمام است میافتد
خدا را شکر که حمید بالاخره توانست بدهیهایش را صاف کند با چه شور و شوقی جعبه
شیرینی را به بچهها تعارف میکرد. حتما از امشب دیگر راحت میخوابد.
دیگر به نخوابیدن در سهشنبهها عادت کردهام شب چهارشنبه که میشود خواب از
سرم میپرد و از این بابت خوشحالم هنوز راه زیادی در پیش است. دهمین چهارشنبه را
بدون حمید و احمد راهی جمکران میشویم. حمید که بچهاش مریض است و احمد هم قرار
است با نامزدش یعنی همان دختری که خانوادهاش تا چندی قبل مخالف ازدواجشان بودند
برای خرید عقد بروند وقتی این خبر را میشنوم حال دوگانهای دارم هم از این که
احمد بالاخره به خواستهاش رسید خوشحال هستم هم ناراحت به خاطر این که امشب را
پیشنهاد کردهاند او نمیتواند حرف آنها را به زمین بیندازد. از این حرف یک باره
دلم میگیرد و یاد راز و نیازها و مناجاتهای احمد در هفتههای قبل در جمکران میافتم.
این هفته در جمکران جایش خیلی خالی است.
به رضا نگاه میکنم که سرش را روی مفاتیح خم کرده و بی صدا اشک میریزد به یاد
هفتههای قبل میافتم یعنی رضا از خدا چه میخواهد؟ نمیدانم! آدم توداری است و کمتر
پیش میآید از درونیاتش با کسی حرف بزند.
مشغول نماز میشوم. بعد از نماز همان طور که سر سجاده نشستهام فکرم پیش حمید
و احمد میرود. با خود میگویم ما قرار بود این چهل شب برای ظهور امام دعا کنیم.
اما ... هر کس بالاخره یک حاجتی هم دارد حمید و احمد که حاجتشان را گرفتند خودم را
با گفتن این حرف تسکین میدهم که شاید آنها چهل شب را دوباره از سر گرفتند. یک
باره با خودم میاندیشم من چه حاجتی دارم و خودم جواب میدهم من از همان اول هم
خواستم برای ظهور دعا کنم و الان هم چیزی عوض نشده. ساعت نزدیک چهار صبح است چیزی
به اذان نمانده. رضا هنوز سر سجاده است. به سمتش میروم و وقتی صدای خرخرش را میشنوم
کاپشنم را در آورده و روی شانههایش میاندازم.
چهارشنبه بیستم، تنها به سوی جمکران به راه میافتم جای بقیه درین غروب خیس و
بارانی کاملا احساس میکنم. محسن که به یک سفر کاری رفته و رضا هم ... پشت تلفن یک
حرفهایی میزد وقتی پرسیدم چرا نمیخواهی بیایی گفت: فایده ندارد دعا کردن من! این
همه آدم هر روز به جمکران میروند و برای ظهور امام دعا میکنند اگر بخواهد اتفاقی
بیفتد دعای آنهاست که مستجاب میشود نه من! وقتی این حرفها را از رضا میشنوم،
بدون این که خداحافظی کنم گوشی را سرجایش میگذارم.
آن قدر ذهنم درگیر است که پیاده به سمت جمکران به راه میافتم. ماشینی رد میشود
و آبهای جمع شده خیابان را به شلوارم میپاشد. کفش و شلوارم خیس است و لباسهایم نمدار!
به راهی که آمدهام نگاه میکنم و به راهی که پیش رو دارم خیره میشوم. نیمی از
راه را طی کردهام. هنوز راه زیادی مانده باید عجله کنم.
*****
منبع : نشریه الکترونیک ساعت صفر ویژه امام زمان(عج
الله تعالی فرجه)، پدیدآورنده: زینب علیزاده