آخرین پیوندها مهدیه
همراهان
تماس با ما آلبوم تصاویر پیوندها نیایش مناسبت ها اخبار حسینیه مهدیه
     
 
 
قال المهدی عج الله تعالی فرجه: «انّ رحمة ربُکم وَسعت کلّ شَیء وَ انَا تلک الرّحمة»
 
«همانا رحمت پروردگارتان همه چیز را فراگرفته است و من آن رحمت فراگیر الهی‎ام»
 
بحار الانوار ج 53 ص 11 
 
 
 
  
چیزی شبیه عشق

آن گاه تن آدم را از خاك ساخت و از روح بی‌پایان خود در او دمید و به فرشتگان امر كرد كه بر او سجده برند. امتیاز آدم و همسرش حوّا بر دیگر آفریده‌های ربوبی آن بود كه در دل هر دو چیزی شبیه عشق می‌تپید. هیچ كس فكر نمی‌كرد فرزند آنها رسم عاشقی را زیر پا بگذارد. بیچاره هابیل! چه زود رفت....

037.jpg

* چند روز قبل از شنبه:
خدا همه چیز را آفریده بود. فقط جای آدم خالی بود. كسی كه بتواند در چهرة او بنگرد و زیبایی خود را تماشا كند. پس فرشتگان را گرد آورد و آنها را از ارادة خود خبردار كرد. آنگاه تن آدم را از خاك ساخت و از روح بی‌پایان خود در او دمید و به فرشتگان امر كرد كه بر او سجده برند.
امتیاز آدم و همسرش حوّا بر دیگر آفریده‌های ربوبی آن بود كه در دل هر دو چیزی شبیه عشق میتپید.
هیچ كس فكر نمی‌كرد فرزند آنها رسم عاشقی را زیر پا بگذارد. بیچاره هابیل! چه زود رفت...

* شنبه:
خدا می‌دانست كه اگر یك مرد میان این قوم با این دل‌های تیره و فاسد پیدا شود، نوح است و بس. پس در گوش او چیزی زمزمه كرد، چیزی شبیه عشق. نوح برخاست و برای ابلاغ رسالتش بی‌آنكه مزدی طلبد، دست به كار شد. امّا كسی او را جدّی نگرفت. به امر خدا كشتی‌ای ساخت و عاشقان را زوج زوج در آن نشاند. كشتی كه به راه افتاد، آنان كه از قانون عاشقی سرپیچی كرده بودند به هلاكت رسیدند...

* یكشنبه:
خدا رازی را كه به نوح گفته بود برای ابراهیم بازگو كرد. چیزی شبیه عشق.
ابراهیم كه سر از پا نمی‌شناخت به میان آتش افكنده شد و در حالی كه بوی یاس‌های سپید و شقایق‌های سرخ، زمین و آسمان را پر كرده بود، به سلامت به در آمد.
بت‌ها خوار شده بودند و نمرود در مانده. امّا قصه به همین جا ختم نشد.
اسماعیل از تشنگی به ستوه آمد و زمزم پاداش سعی هاجر گشت. پایه‌های كعبه بالا رفت و ابراهیم عرق‌ریزان آنچه را از خدا شنیده بود برای فرزندش تكرار می‌كرد...

* دوشنبه:
فقط یك چیز می‌توانست بی‌تابی موسی را به آرامش و قرار بدل كند. از درخت صدایی شنید، تلاوتی آسمانی، آوایی ملكوتی، چیزی شبیه عشق.
و موسی به راه افتاد. دیگر نه از فرعون واهمه داشت، نه دل نگران سرنوشت خود بود و نه حتی به شعیب می‌اندیشید. او با بردباری آزار فرعونیان و بهانه‌جویی اسرائیلیان را تحمل می‌كرد و آنگاه كه از گوساله و سامری به خشم آمده بود و هارون را عتاب می‌كرد گویی كسی دوباره او را به رسم عاشقان نوید داد و موسی همه آنچه را در طور آموخته بود یك جا پیشكش هارون كرد...


* سه شنبه:
زن یا مرد؟ برای خدا چه فرقی می‌كند. مهم گوشی است كه می‌شنود، چشمی است كه می‌بیند و دلی كه همیشه زنده است حتی اگر حس‌هایش به هم آمیخته شوند.
امروز خدا سر در گوش مریم گذاشت و چیزی شبیه عشق را با او نجوا كرد.
مریم جرأت یافت. پسركش را در آغوش گرفت و روانه شد به سوی همه عالم.
مسیح گفت بنده خداست. خدا به او كتاب داده و او را پیامبر كرده. گفت كه هر كجا باشد مبارك است. گفت كه به نماز و زكات و نیكی به مادر سفارش شده است. گفت كه ستیزه‌گر و شقی نیست. درود خدا بر او كه عاشقی را خوب می‌دانست...

* چهارشنبه:
امروز چهره آسمانیان درخشان‌تر از همیشه است و قاصدك‌ها خوش‌خبرترین‌اند.
امروز در و دیوار عالم از ته دل می‌خندند و خدا می‌داند كه در حرا چه می‌گذرد.
جبرئیل می‌گوید بخوان و محبوب خدا، عزیز دل خدا، محمد خدا، كه خواندن نمی‌داند با اشاره و عنایت او اسم رب خویش را كه آفریننده است به زبان می‌آورد و بدین گونه عاشقانه‌ای دیگر آغاز می‌شود.
خدا قصة چیزی را برای رسولش می‌گوید. چیزی شبیه عشق و نامش را به محمد می‌آموزد.
بدن محمد به لرزه درمی‌آید. خدیجه، گلیمی برای او می‌آورد و او گلیم را بر خود می‌پیچد.
ابوطالب پیغام مكّیان را برای محمد می‌آورد و پیامبر كه سر مست نامی است كه آموخته پاسخ می‌دهد كه: اگر خورشید را در دست راستم و ماه را در دست چپم بگذارند از دعوت خویش دست نمی‌كشم.  روز پر ماجرایی است امروز.
هجرت از مكه، ورود به یثرب، بنای مسجد، غزوه‌ها و سریه‌ها، شهادت‌ها و مردانگی‌ها و سرانجام فتح مكه، هر دلی از بوی نشانه‌ها و عطر آیات، بی‌خود می‌شود. امّا كار محمد به پایان نرسیده. بخشی از رسالتش مانده كه اگر انجام نشود گویی هیچ نكرده باید نام چیزی شبیه عشق را به كسی بیاموزد...

* پنج‌شنبه:
پیش‌روندگان باز می‌گردند. عقب ماندگان می‌رسند. منبری مهیا می‌شود و پس از اقامه نماز، محمد خطبه را آغاز می‌كند. غدیر شاهد بود كه پیمان شكنان بد عهد، نخستین تبریك گویان به علی بودند.
همه دیدند پیامبر دست او را بلند كرد. همه دیدند پیامبر برایش دعا كرد. همه دیدند پیامبر برای دوستانش دعا كرد. برخی حتّی نام چیزی شبیه عشق را هم از لابه لای حرف‌های پیامبر شنیدند و علی مأموریت یافت كه پس از پیامبر نگهبان آن باشد نگهبان چیزی شبیه عشق.
حجت بر همگان تمام شد...

* جمعه:
خورشیدی پشت ابر پنهان است. همه می‌دانیم كه هست. اگر نباشد خشت خشت عالم فرو می‌ریزد. اگر نباشد مردم نمی‌توانند چیزی شبیه عشق را بفهمند. اگر نباشد راز خدا در گوش آدم، زمزمة الهی بر جان نوح، معمای ابراهیم، خطاب موسی، رمز عیسی و نام محمد دانسته نمی‌شود.

او جمعه‌ای مثل امروز می‌آید و نام چیزی شبیه عشق را بلند و رسا فریاد می‌كند. او می‌آید و مردم را به مهر می‌خواند. همچون آدم كه فرزندانش را به مهر فرا خواند و همچون نوح و ابراهیم و موسی و عیسی كه قومشان را و عصرشان را به مهر فرا خواندند و همچون محمد كه مهربان بود و حرف و سخنش جز مهر نبود و همچون علی و فرزندان او كه داعیان مهر بودند.

او می‌آید و كلامش را با نام خداوند مهربانی و گذشت آغاز می‌كند...


پیشنهاد برای مطالعه (15)

  ارسال نظر
RSS نظرها

نوشتن نظر
نام:
ايميل:
نظر:

درصورت ورود نظر جدید به من اطلاع بده

Powered by AkoComment Tweaked Special Edition v.1.4.6
AkoComment © Copyright 2004 by Arthur Konze - www.mamboportal.com
All right reserved

Translator and Developed Farsi/Persian By Joomfa Team

 
 
 
صفحه نخست مهديه
موعود در روایات
مجموعه شعر
معرفی کتاب
نوای مهدوی
گالری عکس
دل نوشته
داستان
مقالات