در زماني كه خبري از تلويزيون و وسيله ارتباط جمعي نبود، كهنسالان وظيفه انتقال متلها و اسطورههاي ايراني را بر دوش ميكشيدند وچنين آغاز ميكردند: وقتي كليد خانه فصلها به ننه سرما سپرده ميشود، او به پسر بزرگ خود چهل روز حكمراني ايران زمين را پيش كش ميكند.
چله بزرگ به مادرش قول ميدهد در چهل روز فرمانرواييش، چنان سرمايي بر اين سرزمين حكمفرما كند كه سم اسبان بر زمين يخ بزند.
چله كوچك نيز كه وظيفه ۲۰روز حكمراني از ۱۰بهمن ماه بر اين مرز و بوم را دارد، در رقابت با برادر خود، به مادرش قول ميدهد كه در ۲۰روز حكومتش، چنان سرمايي حكمفرما كند كه كرهاسبها در شكم ماديانها يخ بزند.
و مادرشان به آنان قول ميدهد كه اگر پسرانش وظيفه خود را به خوبي انجام دهند، وي نيزفروردين و ارديبهشت را نيز به زانو در خواهدآورد و تا ابتداي خرداد حكمراني خواهدكرد، اما در نيمه اسفند ازسهبرادر فروردين و ارديبهشت و خرداد شكست ميخورد و يخ و سرماي سخت زمستان با گرماي دل مردم در آستانه نوروز باز ميشود.
اين داستانها و حكايتهاي افسانهاي در حقيقت پيامي در دل خود داشت و و نام فصلها و كاركرد و شرايط آب و هوايي هر فصل را به كودكان ميآموخت.
در ميان كتابهاي كهن ايراني نيز "شب چله" اصطلاحي كاربردي و دستاوردي از علم نجوم شمرده ميشود.
اين نوشتهها قدمت چله را شش هزار سال و به قبل از پيامبري"آشوزرتشت"، شب زايش مهر از مادري به ناهيد نسبت ميدهند كه به روايتي مسيح نيز در اين شب زادهشد و درخت كريسمس وبرخي از نمادهاي شب عيد مسيحي ازنمادهاي ايراني گرفته شد، تا جايي كه ظاهر بابانوئل نيز به شمايل موبدان زرتشتي آراسته ميشود...
اما گذشته از تمام داستانسراييهاي افسانهاي و واقعي، چلهنشين خانوادهها در بلندترين شب سال وسيلهاي است براي پيوند دلها كه هر ايراني در هر جاي دنيا به سبكي و سياقي مخصوص خود، آن را اجرا ميكند.
شب با هم بودن
جامعه شناسان و آنان كه از خاموشي و فرهنگ و هويت در هجوم جهاني شدن انسانها نگرانند، خوشبينند و براين باورند ، در سالهايي كه خانوادههاي گستردهايراني به خانواده هستهاي كوچك تبديل شده، جاي خوشوقتي است كه هنوز ايرانيان ترجيح ميدهند جشن يلدا را در جمع خانوادههاي بزرگ، برگزار كنند.
دراين شب، بهطور معمول دختران و پسراني كه زندگي مستقل تشكيل دادهاند، سعي ميكنند، شب يلدا را در خانه پدران و مادران خود به صبح برسانند.
در اين شب، اجاق خانه مسنترها روشنتر است و سرود زندگي پرآوازتر. از سر شب، عطر سبزي پلو وماهي مادربزرگها، همه كوچه را پرميكند و فرزندان با همسران و كودكان خود يكي يكي ميآيند، بعد ازشام نيز نوبت هندوانه ، انار، آجيل، تنقلات و... ميرسد كه براي اين شب تهيه شدهاند.
صداي شكستن تخمهها با همهمه زندگي همراه ميشود،كودكي در آغوش پدربزرگ، دختري گرم صحبت با مادر و... شب در گذر است و به نيمه كه ميرسد ، نوبت حافظ است و فالهاي پي درپي كه با پچ پچ بسمالله و سوره حمد وقل هوالله...
براي نيت قبل از تفال در هم ميآميزد... گاهي هم چهرهها بر پنجره بخار گرفته از گرماي زندگي ميچسبد تا سرماي بيرون را نظاره كند.
لحظههاي پاياني اين شب نيز باخودنمايي فصل زمستان و بارش آرام دانههاي سفيد برف درهم ميآميزد و مراسم پاياني يك شب پرخاطره به اجرا در ميآيد.
هم پيوندي و همبستگي روابط انساني در شب يلدا نه سخن جامعه شناسان كه سخن دلهاست.
باسواد، بيسواد، روشنفكر، كاسب، راننده، خانهدار... همه دوست دارند شب چله را در كنار هم بگذرانند، ديگر كسي نميگويد حوصله جمع راندارم، كار دارم، فردا ميخواهم سر كار بروم و...
همه با اشتياق ميخواهند شب چله را در كنار هم بگذرانند. اشتياق اين شب تنها ايرانيان در چارچوب مرزهاي جغرافيايي را به وجد نميآورد كه براي همه ايرانيان سراسر دنيا پيام عشق و همدلي است.
جشن يلدا عشق و پيوستگي را به همه ايرانيان سراسر جهان هديه ميدهد. و چهنيكوست آنان كهشادي خود را باآناني تقسيم ميكنند كهازهمبستگي خانوادگي محرومند.
در شب يلداي ايراني، هر چراغ روشني نمادي از زندگي است ، اما برخي از چراغها فقط فضا را روشن كردهاند و هيچ گرمايي به دلها نميدهند.
در زير پوست شهرها، پدران ومادراني پختن غذاي شب يلدا و گردآمدن فرزندان در كنار آنان، در چارديواري موسسات نگهداريسالمندان فقط برايشان يك آرزوي دست نيافتني است.
در كنار كودكاني كهپيام عشق و محبت وهمبستگي ايراني را از خانوادههايشان مي آموزند، كودكاني هم هيچ گاه عشق، محبت و همبستگي و هويت ايراني را در كانون خانواده تجربه نكردهاند.
تقسيم عشق و محبت با انسانهايي كه اين واژهها را با تنهايي معاوضه كردهاند، روشنايي صبح نخستين روز زمستان را چشيدني تر ميكند.
پس به نام زندگي، ميتوان زندگي بخشيد به آنان كه سال هاست زندگي را از ياد بردهاند...