"مینای شهر خاموش" محصول سال 85 آخرین فیلم سینمایی است که متأثر از زلزله بم است. امیرشهاب رضویان با فیلمنامه مشترک خود، آرمین هوفمان و محمد فرح منش، زلزله بم را بر بستر مهاجرت یک ایرانی که سال ها در خارج زندگی کرده و با بازگشت به وطن، به نوعی نوستالژی وطن، عشق کودکی و... در او زنده می شود، به تصویر می کشد و طبیعی است که این واقعه به حاشیه ای بدل می شود که بسطی درخور نمی یابد.
بخش ابتدایی فیلم که حضور دکتر بهمن پارسا، جراح ماهر را در آلمان به تصویر می کشد فقط از این جهت می تواند کارکرد پیدا کند که به شخصیت پردازی او و پرداختن به پیشینه اش کمک کند. زندگی ناموفقی که منجر به جدایی شده، رابطه سرد و خشک او با دخترش، موقعیت حرفه ای مناسب و تراکم برنامه های کاری که در گفتگوی او با منشی و... به تصویر درمی آید.
دکتر با چنین پسزمینه ای عازم ایران می شود، اما برای آمدنش دلیل محکم ندارد. همانطور که خودش هم اشاره می کند "نمی دونم واسه چی اومدم". در واقع تقاضای دوست قدیمی پدرش قنواتی برای انجام عمل جراحی یکی از نزدیکانش که آخرین گلوله جنگ ایران و عراق را در سینه دارد، نمی تواند از جهت منطقی به این پرسش پاسخ دهد.
از لحظه ورود آنچه فیلمساز از نگاه دکتر برجسته می کند، تفاوت هاست: تفاوت نام خیابان ها، تفاوت بوق ها و حتی تفاوت عاشق شدن ها. به علاوه فیلمساز آشکارا می کوشد نقطه نظر سیاسی و دغدغه های خود را در قالب افرادی که در مواجهه با دکتر قرار می دهد، به نوعی پررنگ کند؛ از مسائل هسته ای ایران تا منطق پرداختن به جنگ و درگیری در موقعیت فعلی که این پرداخت هر چند برخاسته از نگاه فیلمساز است، ولی وجه ارائه هنرمندانه آن کمرنگ است و تبدیل به آیتم هایی شعاری می شود که لبخند لحظه ای بر لب مخاطب می آورد.
قاطعیت نداشتن دکتر در تصمیم گیری و مسیری که انتخاب می کند در ادامه او را با وجود میل باطنی به بم و نخلستان های پدر می کشاند تا باز هم ناخواسته دنبال عشق دوران کودکی برود و در این جستجو که بی شباهت به بازکردن چاههایی که بر اثر زلزله خشک شده نیست، بفهمد مادرش عاشق فرد دیگری بوده است.
در روایت چنین قصه هایی که عرض مسیر حرکت و سفر اهمیت خاصی پیدا می کند، طبعا رسیدن به این نقطه و چگونگی آن مهم جلوه می کند. فیلمساز برای هر چه سریعتر رسیدن به مقطع حرکت و سفر به گونه ای عجولانه و خارج از منطق داستانی، علت اصلی آمدن دکتر به ایران را حل و فصل می کند تا بیرون آمدن گلوله از قفسه سینه بیماری که آماده پیوند قلب است، عمل و بیمار و... به حاشیه بروند و پیشنهاد خلق الساعه سفر به بم از طرف قنواتی مطرح شود و پای در راه سفر بگذارند.
این مقطع با اتفاقات و افراد مختلف شکل می گیرد تا شخصیت دکتر پارسا دچار تاثیرپذیری و یخ درونش آب شود. فیلمساز در این مقطع با تعدد قصههای فرعی به نوعی تمرکز لازم برای جهت دادن به حرکت دکتر را دچار لطمه می کند.
در این میان با فلاشبکهای گاه و بیگاه او از گذشته و کودکی در کنار خطوط فرعی چون خط قصه بهرام راننده ماشین و نامزدش، جبلی همبازی دوران کودکی، قنواتی دوست قدیم پدر و چاه کندن و قصه قدیمی عشق اش و البته زلزله بم و حواشی آن حتی به طرح قصه فرعی زنی بپردازد که توهم زنده بودن کودکش را دارد و با آنها همسفر می شود.
در واقع می توان گفت از واقعه زلزله بم در حد خط فرعی کوچکی در میان این خطوط متعدد استفاده شده که نمی تواند اهمیت و تاثیرگذاری را که بطور حتم فیلمساز قصد داشته به مخاطب انتقال بدهد پیدا کند.شاید بتوان به عنوان جذابترین سکانس فیلم از سکانس حضور سنگ تراش قبرستان بم نام برد که آمار کشته شدگان را دارد.
حضور او در اتاقی بدوی با امکانات اولیه در حالی که از میان پارچه ای لپ تاپ را بیرون می آورد و search می کند ، نوعی تضاد و تقابل...