اين روزها عجيب خدا گريه می کند


اين روزها عجيب خدا گريه می کند


خورشيد در لباس عزا گريه می کند


درکوچه های کاهگلی دختری يتيم


تنها غروب دهکده را گريه می کند


خميازه می کشد دروديوار خانه ها


باآتشی که بغض مرا گريه می کند


بی بی سلام، حال شما، صبحتان بخير


اين شعر با رديف شما گريه می کند


بابا دخيل بسته به نام مبارکت


هر شب کنار پنجره با گريه می کند


مادر ميان آينه با چادری سپيد


همراه دسته های عزا گريه می کند


بی بی ببخش، واژه امانم نمی دهد


شايد تمام شعر، مرا گريه می کند

(صادق دارابی)


پیشنهاد برای مطالعه (43) لينک

نظرات (2)
03 بهمن 1386 ساعت 22:48
سلام 
خسته نباشید 
لذت بردم
نوشته شده توسط مدیر
07 بهمن 1386 ساعت 11:09
سر ناقابلم به جای سرت! 
 
بگو که جان بدهم بی‌امان برای سرت 
کم است جانم اگر، کودکم فدای سرت 
گرفته داغ غمت را به سینه مرغ دلم 
و بی‌قرارترین است در هوای سرت 
نگاه ملتهبم گاه، محو گهواره است 
و گاه، خیره بر انبوه زخم‌های سرت 
چه آرزوی بزرگی است این، ولی ای کاش 
جدا شود سر ناقابلم به جای سرت 
زده است آتشم این غم که بعد تو باید 
به شام و کوفه سفر کرد پا به پای سرت 
چگونه زنده بماند پس از تو همسر تو 
چگونه جان ندهم آه!‍ در عزای سرت؟ 
 
سیدمحمد بابامیری
نوشته شده توسط سیدمحمد بابامیر

    نام :*
    پست الکترونيکي :
    متن نظر :*

    نظرات دیگران را به من اطلاع بده

     
    < بعد   قبل >
     
    No

    ورود به سایت


    نام کاربری :

    رمز ورود :

    دریافت رمز عبور
    عضویت در سایت