از زماني كه يادم ميآيد، نميدانم سوم دبستان بود يا قبل از آن، انشاي ما علم بهتر است يا ثروت؟ بود و خوب به ياد دارم كه هميشه با تمام قوا و بدون فكر مينوشتم. البته واضح و مبرهن است كه علم از ثروت بهتر است. چراكه با علم مهندس ميشويم و پل ميسازيم. با علم معلم ميشويم و بيسوادها را از گمراهي نجات ميدهيم. با علم دكتر ميشويم و مريضها را نجات ميدهيم و... .
به دانشگاه كه رفتم و دانشجو شدم، ديدم استاد، شاهنامه را با حرارت خاصي ميخواند:
ز دانا بپرسيد پس دادگر
كه فرهنگ بهتر بود يا گهر
بدو داد پاسخ چنين رهنمون
كه فرهنگ باشد ز گوهر فزون
كه فرهنگ آرايش جان بود
ز گوهر سخن گفتن آسان بود
ديدم باز هم همان سوال قديمي و ظاهرا اساسي «علم بهتر است يا ثروت؟» مطرح شده است، ولي به شكلي ديگر و شمايلي ديگرتر. باز هم بايد بپذيرم كه علم و فرهنگ از گوهر ارزشمندتر است و من هم پذيرفتم «كه فرهنگ باشد ز گوهر فزون» چراكه فردوسي ـ خدايش بيامرزاد ـ با تمام قوا استدلال كرده بود كه فرهنگ ـ كه به معني دانايي و دانش و علم است، البته در اينجا ـ از گوهر باارزشتر است و چه كسي هست كه روي حرف فردوسي حرف بزند.
حالا كه بزرگتر شدهام، البته به وزن و سن و سال و تجربه، شايد هم كمي دانش و عقل، و نه دانشآموزم و نه دانشجو و جوياي زندگي بهتر هستم، باز هم اين سوال دامنگير رهايم نميكند. اين سوال همگاني و هميشگي هر لحظه برايم مهمتر و مهمتر ميشود، ولي مصداق «هر لحظه به شكلي بت عيار برآمد، دل برد و نهان شده» است. امروز سوال من است. حالا كه به فكر سرپناهي براي خانوادهام هستم اتاق نورگير را كتابخانه درست كنم يا آشپزخانه؟ متراژ كتابخانه را بيشتر بگيرم يا آشپزخانه را؟
امروز به اين فكرم با اين حقوق كارمنديام قفسههاي كتابخانه را MDF كنم يا كابينتهاي آشپزخانهام را.
از بيرون كه با چند جلد كتاب و چند مرغ سركنده به خانه ميآيم، اول از همه از من ميپرسند چقدر بن داشتي؟ اين كتابها را چند خريدي؟ 5000 تومن دادي به اين كتاب جلد مشكي؟ چه خبره مگه؟ ولي كسي نميپرسد مرغها را كيلويي چند خريدي؟ تخممرغها را دانهاي چند بهت فروختند؟ و چرا اين همه مرغ و تخممرغ خريدي؟ اين نانقنديها را براي چه خريدي، تو كه ديابت داري؟ ولي همه از قيمت كتابها و... ميپرسند.
راستي تا كي ما «به جاي» اين كه به فكر متن زندگيمان يا به فكر متن خود خودمان باشيم، دنبال پر كردن بطن خود و زن و بچهمان هستيم.
البته چقدر خوب است به جاي كلمه «به جاي» از اصطلاح «در كنار» استفاده كنيم، چراكه متن و بطن زندگي با هم بايد ديده شود و مصداق «درشتي و نرمي به هم در به است» ميباشد و بايد همان گونه كه به فكر گوهر و ثروت هستيم به فكر علم و دانايي هم باشيم، به همان اندازه كه در انديشه سلامت جسممان هستيم و با هزار و يك روش در پي ارتقاي آن ميباشيم، بايد به فكر سلامت رواني و ارتقاي فكرمان باشيم و بهتر است به اين باور برسيم كه سلامت جسم و ارتقاي آن در گرو سلامت انديشه و فكر و ارتقاي فكر است و جسم انسان دانا به مراتب سالمتر از جسم انسان كمدان است.
آنگاه حتما متراژ كتابخانهمان از متراژ كبابخانهمان كه همان آشپزخانه است بيشتر خواهد شد و براي خريد كتاب منتظر فصل بن نميمانيم.
علي باراني