50سال گذشته، صورتشان چروك افتاده، چشمشان سو ندارد، دستشان ميلرزد، راه رفتنشان بدون عصا شدني نيست و يك لشكر بچه و نوه و نتيجه و عروس و داماد دورشان را گرفته، اما هنوز با هم ميجنگند. از 50 سال پيش كه توپخانهشان به كار افتاد تا امروز هنوز جنگشان تمام نشده، بگومگوهاي آنها را چندين نسل ديدهاند چه آن وقت كه جوان بودند و اول راه، چه آن وقت كه پشت سر هم بچهدار شدند و چه حالا كه آن بچهها خودشان پدر و مادر شدهاند و منتظر عروس و دامادند.
دعواي آنها يك روز سر رفتار مادرشوهر بود به خاطر ابرو كج كردنهايش، يك روز بر سر حرفهاي مادرزن وسوسه آمدنهايش، يك روز به خاطر بچهها، يك روز بر سر اسباب خانه و يك روز به خاطر طعم غذا. از هر كدامشان كه بپرسي دل خوشي از هم ندارند؛ زن افسوس ميخورد كه چرا از بين همه خواستگارها به اين مرد جواب مثبت داده و مرد پشيمان است كه چرا گول تعريف و تمجيدهاي مادرش از اين زن را خورده و به وصلت با او راضي شده.
آنها فقط منتظر يك فرصتاند تا نيش زبانشان را به كار بيندازند و به جان هم بيفتند. وقتي سوزانندهترين حرفها را به هم نثار ميكنند و سرخ شدن چهره و بغضآلود شدن صداي ديگري را ميبينند انگار كه آتش دلشان خنك شده باشد، لبخندي پيروزمندانه ميزنند. انبار مهمات آنها هميشه مالامال از حرفهاي سنگين و ناراحتكننده است، اوايل زندگي اين دعواهاي تمامنشدني را نمك زندگي زناشويي ميدانستند، اما حالا كه هر دو پا به سن گذاشتهاند، فهميدهاند كه اين دعواها، جنگ تمامعياري است كه به آن معتاد شدهاند و هر كس در آن كوتاه بيايد قافيه را باخته است. آنها 50 سال است كه با هم جنگيدهاند، اما حالا كه صورتشان چروك افتاده، چشمشان سو ندارد، دستشان ميلرزد و يك لشكر بچه و نوه و نتيجه و عروس و داماد دورشان را گرفته، انگشتنما شدهاند كه اينها يك زوج سالمند دعوايياند.
از اين مردها و زنها در فرهنگ ما كم نيستند، زنان و مرداني كه نميدانند خوشبختي و آرامش در زندگي واقعا چه طعمي دارد. آنها از وقتي خودشان را شناختهاند هميشه با هم گلاويز بودهاند و در جبهه مقابل هم ايستادهاند و هرچه قدر بيشتر پا به سن گذاشتهاند بيشتر با هم جنگيدهاند. اغلب اين زنها كساني هستند كه مدعياند به اجبار يا وسوسه ديگران حاضر به ازدواج با همسرشان شدهاند و بيشتر اين مردها كساني هستند كه فقط براي اين كه همسري داشته باشند و خانوادهاي مستقل، تصميم به ازدواج گرفتهاند.
شايد اگر زماني كه آنها دمبخت بودند و خواب اسب سفيد و زن روياهايشان را ميديدند حرف زدن از عشق و انتخاب مرد و زني كه از ته دل دوستشان داري نشانهاي از بيآبرويي و گستاخي بود، براي همين وقتي نوبت ازدواج آنها رسيد، عشق چيزي تلقي شد كه پس از ازدواج به وجود ميآيد و تفاهم واژهاي شد كه كمكم در زندگي به وجود ميآيد؛ اما جرقههاي ناسازگاري از همان اول در زندگي آنها زده شد، مرور زمان نه عشقي به زندگي آنها آورد و نه تفاهمي. حتي بعد از اين كه فرزندانشان نيز متولد شدند، اوضاع بهتر نشد و آنها فقط به توجيهي براي ادامه زندگي تبديل شدند. حالا هم كه عروسها و دامادها و نوهها و نتيجهها پابه زندگيشان گذاشتهاند، آنها به عادت رسم ديرينهشان هنوز به سمت هم تير پرتاب ميكنند و مقابل هم سنگر ميگيرند. حتي آنها دو گروهان جدا تشكيل دادهاند و از بين بچهها و نوهها و نتيجهها براي خودشان عضوگيري كردهاند تا وقتي ميخواهند به طرف مقابل ضربهاي بزنند، پشتشان خالي نباشد؛ غافل از اين كه اين نبرد نه براي خودشان نه براي همدستان و نه براي تماشاچيان سودي ندارد.
از نگاه اين دو
زوجي كه دائم با هم اصطكاك دارند، لذتي از زندگي نميبرند. آنها آدمهايي هستند كه وقتي به گذشته نگاه ميكنند هيچ دستاورد خارقالعادهاي ندارند و وقتي چشم به آينده ميدوزند، هيچ چيز اميدواركنندهاي در آن نميبينند. اما انگار تار و پود زندگي آنها با دعوا و اختلاف بافته شده؛ دعواهايي كه فكر ميكنند حق مسلمشان است و براي احقاق حقوق از دست رفتهشان بايد به آن چنگ بزنند. البته اين زنان و مردان خوب ميدانند كه زندگيشان نبايد اين گونه ميشد و راهي كه ميروند راهي نيست كه بايد ميرفتند، براي هميشه غصه ميخورند و در دنياي درونيشان آه ميكشند و افسوس زندگي كساني را ميكشند كه محبت آنها را به هم پيوند داده و زندگيشان را شيرين كرده است. اين زنان و مردان هميشه در حال تحمل كردن يكديگر هستند و همواره احساس منفي ناشي از اين وضعيت را به هم گوشزد ميكنند. همان كلماتي كه سبب ميشود آنها بيشتر از هر زمان ديگري از هم دور بيفتند و خلأ محبت و احترام را احساس كنند. اينگونه زوجها هر چه پيرتر ميشوند، كمبودهاي عاطفي بيشتري را تحمل ميكنند و دقيقا در روزهايي كه نياز مبرم به يك همدم دارند، در تنهايي خود غوطهور ميشوند. البته تمام اين زوجها تا پايان عمر، خود را ملزم به تحمل كردن نميدانند. براي همين يا به شكل ظاهري از هم جدا ميشوند يا رفتن به دادگاه و گرفتن حكم طلاق با حكمي كه تمام پيوندهاي آنها را از بين ميبرد. سالهاي اخير از اين قبيل اتفاقات به وفور رخ داده به طوري كه آمارهاي سازمان ثبت احوال نشان ميدهد كه در سال 88 ، 16 هزار و 900 مورد طلاق در زنان و مردان بيش از 50 سال روي داده كه 5850 نفر از آنها بيشتر از 60 سال داشتهاند. اين آمارها نشان ميدهد كه چه تعداد از زن و مردهايي كه به ظاهر زير يك سقف به سر ميبرند واقعا زندگي نميكنند و حاضرند با به جان خريدن عنوان طلاق در اواخر عمر به تمام نارضايتيهايشان پايان دهند. البته اگرچه طلاق بسياري از اين زنان و مردان را از تحمل شرايط ناخوشايند و فشارهاي مضاعف خلاص ميكند، اما دردسرهايي را به دنبال ميآورد كه خواه ناخواه گريبان ديگر اعضاي خانواده را ميگيرد. مسلما داشتن پدر و مادر مطلقه حتي اگر عمري از آنها گذشته باشد و فرزندان ديگر به آنها نيازي نداشته باشند باز هم ناخوشايند است؛ چون حتي اين فرزندان هم گرفتار سركوفتها و انتقادهاي همسران و خانوادههايشان ميشوند يعني وضعيتي كه ميتواند باعث سرافكنده شدن آنها مقابل ديگران شود.
از نگاه فرزندان
البته بيشك همه زوجهاي سالمند گرفتار طلاق نميشوند اما بيشك بيشتر آنها دچار طلاق عاطفي شدهاند. همان وضعيتي كه ميتواند خيلي دردناكتر از طلاق رسمي و قانوني باشد. فرزندان دوست دارند در خانوادهاي بزرگ شوند كه پدر و مادر مثل دو حلقه يك زنجير باشند و عشق و محبت آنها را به هم پيوند دهد. آنها ميخواهند خانوادهاي شاد داشته باشند كه پدر و مادر هميشه به هم احترام بگذارند و هيچگاه مقابل هم جبهه نگيرند، چون فقط از بركت چنين خانوادهاي است كه ميتوان رشد كرد، متعالي شد و خانواده خوب و موفق ديگري را تشكيل داد. اين اتفاق اما در خانوادههايي كه پدر و مادر هميشه در حال سركوب همديگر هستند، روي نميدهد.
در اين خانوادهها، فرزند و خواستههايش ديده نميشود، در اين فضاها به اين نكته توجه نميشود كه فرزند دوست دارد با اطمينان از محبت پدر و مادر به هم به آرامش برسد. فرزندان اين خانوادهها هميشه شاهد جر و بحثاند، آنها حرفهاي زشت زيادي شنيدهاند و اضطرابهاي زيادي را تحمل كردهاند و درست آن زماني كه به اتحاد والدين احتياج داشتهاند، دست خالي ماندهاند.
از نگاه اين قبيل بچهها ازدواج تصميم اشتباهي است، چون به احتمال زياد به سرنوشت مشابه پدر و مادرشان منجر ميشود؛ هرچند كه بسياري از فرزندان چنين خانوادههايي نگاه متفاوتي به ازدواج دارند و ميكوشند زودتر خانوادهاي مستقل تشكيل دهند و اشتباهاتي را كه پدر و مادرشان تكرار كردند، مرتكب نشوند. البته با اين وجود، تمام اين فرزندان به خاطر جو ناآرامي كه در آن زندگي كردهاند، دچار درجاتي از پرخاشگري هستند كه نميتوانند آن را مهار كنند، يك بار ديگر به مشكل ميافتند.
از نگاه عروس و دامادها
پدرشوهر، مادرشوهر، مادرزن و پدرزن ميتوانند نماد قدرت در يك خانواده باشند. آنها ميتوانند محور همه كارها و تصميمگيريها باشند، ميتوانند بزرگترهايي باشند كه واقعا بزرگتري ميكنند، آنها بايد تكيهگاه خانواده و قوت قلب اعضاي آن باشند؛ ولي در خانوادههايي كه زن و مرد به خاطر اختلافات دامنهدار زناشوييشان چنين ويژگيهايي ندارند، مسلما جايگاه مناسبي هم نزد عروسها، دامادها و نوهها ندارند. عروس و دامادي كه ميبينند پدر و مادر همسرشان حتي در حضور آنها احترام همديگر را حفظ نميكنند و با نبش قبر كردن مشكلات مربوط به
چند دهه پيش مرتب يكديگر را شماتت ميكنند، بيشك رغبتي براي احترام گذاشتن به آنها پيدا نميكنند.
اگر اين عروس و دامادها كمي از نظر شخصيتي مشكلدار باشند نيز حتما به اين اختلافات دامن ميزنند و خبر مربوط به دعواهاي پدر و مادر همسرشان را تا خانواده خودشان و ديگر اعضاي فاميل هم ميرسانند و وجهه آنها را نزد افراد بيشتري خراب ميكنند. البته ممكن است عروس و دامادها خودشان را درگير چنين كارهايي نكنند اما بيشك از چنين پدر و مادري فاصله ميگيرند؛ چون در كنار آنها نهتنها لحظات خوبي را تجربه نميكنند، بلكه مجبور ميشوند دقايق ناخوشايند و توام با توهين و اضطرابي را تحمل كنند. ضمن اينكه آنها رفتار اين زوجهاي سالمند را الگوي نامناسبي براي همسران و همينطور فرزندانشان ميدانند.
همسرت همهچيز توست
در فرهنگ ما نشان دادن خشونت و پرخاش مقابل چشم ديگران پذيرفتهشدهتر از نشان دادن عشق و علاقه است. اين موضوع ربطي هم به پير يا جوان بودن افراد ندارد چون بهزعم ما مردم، محبت و علاقه نسبت به همسر چيزي است كه بايد در خفا اتفاق بيفتد و اشكالي ندارد اگر كسي پرخاشها و بيحرمتيكردنهاي ما را ببيند. اما واقعا نبايد اينطور باشد. ما و همسرمان بايد يك گروه دونفره منسجم باشيم كه تحت هر شرايطي به هم عشق بورزيم و حامي هم باشيم. حتي فرزندان هم نميتوانند جاي همسر را بگيرند. همسر ميتواند همهچيز ما باشد. او ميتواند يك تكيهگاه خوب و يار روزهاي خوب و بد ما باشد. كسي كه بهتر از هركسي ما را درك ميكند و بيشتر از هركسي ميتوانيم به او اعتماد كنيم. اما اين حالت ايدهآل يك زندگي مشترك است؛ زندگياي كه كمتر زوجي آن را تجربه ميكند و زوجهاي سالمند دچار اختلاف اصلا آن را درك و لمس نكردهاند. اينكه ميبينيم زوجي با موهاي سپيد، دندانهاي ريخته و دستهاي لرزان دست از جدال با هم برنميدارند، اتفاقي مربوط به امروز نيست.
آنها كساني هستند كه از همان ابتداي زندگي يعني روزي كه براي با هم بودن «بله» گفتهاند با هم همراه و همدل نبودهاند. كارشناسان ميگويند آنهايي كه در سالمندي كارشان به طلاق ميكشد، همانهايي هستند كه از ابتدا با هم اختلاف نظر داشتهاند و فاقد تفاهم بودهاند، اما به اين علت كه خيلي سريع صاحب فرزند شدهاند، مجبور به تحمل و ادامه زندگي شدهاند و نارضايتيهايشان را با دعوا و توهين و خراب كردن وجهه يكديگر نشان دادهاند. اين قبيل زوجها هيچگاه براي خودشان زندگي نكردهاند و قرباني تصميم اشتباهي شدهاند كه با به دنيا آمدن فرزندشان مجبور به ادامه دادنش شدهاند و هميشه به خاطر اين فرزند سوختهاند و ساختهاند تا جايي كه جان به لبشان رسيده است و طلاق را تنها راه رهايي از لشكر غم ديدهاند. البته در اين ميان يك موضوع فرعي ديگر در رابطه با طلاق سالمندان وجود دارد كه كارشناسان تاكيد زيادي روي آن دارند. آنها ميگويند اگر چه اين مساله در مورد همه افراد صدق نميكند، اما در بسياري از طلاقهاي سالمندي، ضعف آموزههاي ديني و ارزشهاي اعتقادي در مرد از يك سو و بيتوجهي زن به همسرش با اين توجيه كه سن و سالي از او گذشته از سوي ديگر عامل طلاق در اين دوران است. اين كارشناسان به آمارهايي استناد ميكنند كه نشان ميدهد 30 درصد ازدواجهاي مجدد كه معمولا با زنان سنين كمتر از 45 سال اتفاق ميافتد، توسط مردان بالاي 50 سال صورت ميگيرد؛ يعني مرداني كه ممكن است گرفتار اختلافات زناشويي يا ضعف اعتقادات ديني باشند.
اين در حالي است كه بررسيها نشان ميدهد زناني كه در سنين بالاي 50 سال مطلقه ميشوند به خاطر اينكه استقلال مالي ندارند با مشكلات متعدد اقتصادي دست به گريبان ميشوند و معمولا به سبب دلايل خاص خودشان حاضر به ازدواج مجدد نميشوند، در حالي كه تعداد مردان بدون همسر بعد از طلاق بسيار پايين است و آنها حتي اگر در دوران سالمندي باشند باز هم براي ازدواج مجدد اقدام ميكنند.
مراقب باش مثل اينها نشوي
بحثهايي در علم روانشناسي هست كه با تكيه بر شخصيت دوران جواني نشان ميدهد هركدام از ما در دوران سالمندي چه جور خصوصياتي پيدا ميكنيم. مثلا ميگويد اگر الان ما نگاه وسواسگونه به نظافت داريم و در اين زمينه سختگيرانه عمل ميكنيم، حتما در دوران پيري تاب تحمل مهمان را حتي اگر عزيزترين كسمان باشد، نخواهيم داشت. يا مثلا اگر امروز شكاك هستيم و اطرافيانمان را به اين خاطر ميآزاريم، وقتي كه پير شديم اصلا مرز بين همسر و دوستان و غريبهها را تشخيص نخواهيم داد و هر يك از آنها را به چيزهايي متهم خواهيم كرد.
همينطور گفته ميشود اگر در دوره جواني فردي كمحوصله و تنبل هستيم بايد مطمئن باشيم كه در دوران كهولت، پيري وبال گردن ديگران خواهيم شد يا اگر امروز در شروع زندگي زناشويي از همسرمان زياد انتقاد ميكنيم حتما به سالمندي غرغرو تبديل خواهيم شد.
اينها حقيقت زندگي ما آدمهاست حقايقي كه ميتواند چراغ هدايت ما براي پيشبرد زندگيمان باشد. ميگويند اگر ديواري كج بالا رفت ديگر هرگز صاف نميشود و اگر آدمي خشت اول رفتارهايش را ناصاف گذاشت ديگر هرگز به راه راست نميرود.
حالا اگر بخواهيم اين بحثها را به زندگي زناشويي ربط دهيم خواهيم ديد كه اگر ميخواهيم سالمنداني محترم و عاشق همسرمان باقي بمانيم بايد از همان ابتداي جواني روي تربيت و آموزش خودمان كار كنيم. پس اگر ميخواهيد جواناني خوشبخت كه با سعادت به پيري ميرسند در حالي كه قلبشان براي شريك زندگيشان ميتپد، باشيد به اين توصيهها توجه كنيد. اولين قدم اين است كه در مواجهه با همسرمان مقابلش موضعگيري نكنيم و سعي نداشته باشيم تا او را مقصر جلوه دهيم.
در ازدواجهاي ناشاد كه افراد درگير مشاجرههاي هميشگي همراه با دلخوريهاي انباشته شده هستند هميشه چنين كاري ميكنند و به جاي اينكه با دقت به حرفهاي طرف مقابل گوش دهند و از مقصر جلوه دادن او پرهيز كنند سعي در مبرا كردن خود دارند بدون اينكه به طرف مقابل اجازه حرف زدن بدهند. اين كار براي ادامه زندگي شاد يك سم تلقي ميشود درست مثل وقتي كه ما در زندگي مشترك هيچگاه قدر همسرمان را نميدانيم. آنهايي كه وارد زندگي زناشويي شدهاند خوب ميدانند كه قدر همسر را ندانستن و بيتوجه شدن به خواستهها و نيازهاي او تا چه حد به زندگي لطمه ميزند اما با اين وجود همسراني كه حتي به محض وارد شدن به خانه به هم سلام نميكنند يا در مقابل محبتهاي طرف مقابل بياعتنا و قدرنشناس ميشوند، زيادند. اما واقعيت اين است كه زندگي زناشويي هم درست مثل باتري ماشين بايد هميشه شارژ شود تا مبادا روزي از كار بيفتد و ديگر هم قابل تعمير نباشد. البته اين حرف به معني نفي وجود اختلاف در زندگي نيست چون محال است كه دو نفر در كنار هم باشند و گرفتار اختلاف نظر نشوند اما موضوع مهم اين است كه ما بتوانيم اين اختلافات را مديريت كنيم و اجازه ندهيم به بحران تبديل شوند.
يكي از راههاي پيشنهادي اين است كه زوجها خودخوري نكنند و همه چيز را درونشان نگه ندارند و به جاي آن سعي كنند تا مشكلاتشان را با همسر در ميان بگذارند و از راه كلام به تفاهم برسند. تمام اين كارها شدني است به شرط اينكه باور كنيم ما هم ميتوانيم خوشبخت زندگي كنيم و ميتوانيم مايه افتخار فرزندانمان و الگوي نسل بعد از خودمان باشيم. اگر امروز ما در زمره منتقدان زوجهاي سالمندي هستيم كه مرتب به هم پرخاش ميكنند و احترام يكديگر را لگدمال ميكنند بايد از امروز كه جوانيم روي خودمان كار كنيم و مطمئن باشيم كه پيران خوشبخت امروز همان جوانهاي عاشق و خوشفكر ديروزند.
مريم خباز