پيامبر به مكّه بازگشت و خديجه را از رسالت خويش آگاه كرد. خديجه پس از شنيدن ماجرا به رسالت وى ايمان آورد. همچنين پيامبر،رسالت خود را به آگاهى پسر عمويش على بن ابيطالب نيز رساند. على كودكى نابالغ بود كه پيامبر تربيت او را برعهده داشت. على هم به دعوت پيامبر پاسخ گفت پس از او برادرش، جعفر ابن ابيطالب ايمان آورد.آنگاه با نزول آيات:
(يَا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ * قُمْ فَأَنذِرْ * وَرَبَّكَ فَكَبِّرْ(4)).
"اى جامه درسركشيده * برخيز و بيم ده * و پروردگار خويش را به بزرگى ياد كن."
دعوت خود را آشكار ساخت و چون آيه:
(وَأَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ(5))؛ "و خويشان نزديكت را بيم ده."
نزول يافت آن حضرت بستگانش را به آيين خويش دعوت كرد.
پيامبر صلى الله عليه وآله بر فراز كوه صفا رفت و مردم را به سوى خود فراخواند.همه قريشيان به نزدش گرد آمدند و از او پرسيدند: ترا چه مى شود؟گفت: اگر به شما خبر دهم كه دشمن قصد دارد بامدادان يا شامگاهان بر شما بتازد، آيا گفته مرا تصديق مى كنيد؟
گفتند: آرى.
گفت: پس من شما را از عذاب سختى كه در پيش است بيم مى دهم.
سپس ابولهب، يكى از عموهاى پيامبر، برخاست و گفت: نابود شوى آيا به خاطر همين ما را صدا كردى؟
پيامبر بار ديگر با آنان سخن گفت و فرمود:
"اى مردم! ديده بان هرگز به كسان خود دروغ نمى گويد و اگر من دروغگو هم باشم به شما دروغ نمى گويم. سوگند به خدايى كه جز اومعبودى نيست، من فرستاده او به سوى شما و مردم مى باشم. به خداقسم، شما همانطور كه به خواب مى رويد خواهيد مرد و همانگونه كه ازخواب بيدار مى شويد برانگيخته خواهيد شد و به پاسِ كردارهايتان موردمحاسبه قرار مى گيريد. در برابر احسانى كه كرده ايد، به شما احسان مى شود و در برابر بدى كه از شما سر زده، مجازات خواهيد شد. اين بهشت جاودان و اين جهنم ابدى است. بدانيد كه شما نخستين كسانى هستيد كه بيمشان دادم"(6).
امّا پاسخ قوم عرب چيزى جز جواب ابولهب نبود. آنان از پيامبر كناره گرفتند و او را مسخره كردند و به رسالتش ريشخند زدند. امّا پيامبراستوار و مقاوم و با شيوه هاى گوناگون دعوتش را ادامه داد تا آنكه آوازه رسالت او در مكّه وشهرهاى اطراف آن پيچيد. از اين گذشته فريادرسالت آن حضرت به گوش برخى از افراد پاك و صالحى كه خواهان حقّ و خير بودند، رسيد و آنان به نداى وى پاسخ مثبت دادند، و با ايمان به آيين او از وى پيروى كردند. بيشترين پيروان دعوت آن حضرت از طبقه تنگدست بودند كه هيچ مال و منالى در اختيار نداشتند.
اما رؤسا و بزرگان عرب، بهره كشان و ربا خواران و كسانى كه منافعشان با بت پرستى و فساد گره خورده بود، و سنگدلان خشك مغز،دعوت آن حضرت را فتنه و شر تلقى كردند و تصميم گرفتند تمام نيروى خود را براى مقابله با آن كار برند و با هر وسيله اى به جنگ آن برخيزند.
از اين رو آنان نه تنها از پذيرش آيين آن حضرت سرباز زدند، بلكه دربرابر آن موضعى ستيزه جويانه نيز اتخاذ كردند. جبهه آنان كاملاً با جبهه مسلمانان تفاوت داشت. هركس را كه به اسلام مى گرويد آماج فشاروشكنجه هاى دردناك خود قرار مى دادند و تلاش مى كردند او را به آيين خرافى و توخالى خود بازگردانند. چه بسيار مسلمانان مستضعف صبوروروشندلى كه به حقّانيت رسالت پيامبر اعتراف كردند و خود رادر معرض شكنجه و مجازات قريش قرار دادند؟! چه بسيار برده و كنيزى كه به پيامبر ايمان آورد و خونش به ناحقّ ريخته شد، و خود را فداى دين وايمانش كرد؟! عمّار، يكى از همين گروه بود كه قريش او رابه سختى شكنجه دادند و ياسر و سميّه، پدر و مادرش را، با وضعى فجيع به شهادت رساندند.
مقاومت رسول گرامی اسلام در راه رسالت
پيامبر نيز از اين شكنجه ها و آزارها، بهره كمى نداشت. هرگاه مى شنيد يكى از يارانش شكنجه شده يا در راه رسالت او مورد آزار قرارگرفته، اندوهگين و متأثّر مى شد و چه بسا اشك از چشمانش جارى مى گشت. علاوه بر اين، قريش شخص پيامبر را هم مورد آزار و اذيّت خود قرار مى داد. ابولهب به پيامبر سنگ پرتاب مى كرد، و همسرش در رهگذر آن حضرت خار و خاشاك مى گسترد. برخى ديگر سعى مى كردند،خشم آن حضرت را شعله ور سازند. از اين رو وقتى به نماز مى ايستاد؛محتويات شكمبه گوسفند را بر سر او مى ريختند و يا وقتى غذا مى خوردخوراك آن حضرت را آلوده مى كردند(7).
يكى از كافران سر مبارك آن حضرت را با كمان شكست به طورى كه خون بر چهره شريفش جارى شد. برخى ديگر ديوار خانه آن حضرت رابه كثافت مى اندودند، وگاهى نيز كثافات را در آستانه خانه اش مى ريختند.
دهانهاى بى در و دروازه كفار از ناسزا و ريشخند و سخنان زننده وزشت پر بود كه هر آن، آنها را نثار پيامبر مى كردند.