
استقبال در بغداد[1]
پس از چند ماه حبس اهانت آمیز در بصره، اکنون که امام کاظم علیه السلام به مرکز حکومت وارد می شد هارون برنامۀ استقبال عظیمی پیش بینی کرد، و دستور داد وسایل استراحت کامل برای حضرت فراهم آورند.
او محل سکونت امام علیه السلام را در قصر خود قرار داد و به همۀ مردم و دولتمردان دستور داد به مدت سه روز با لباس رسمی برای سلام و عرض ادب بیایند!
جایگاهی را که برای نشستن حضرت و هارون آماده شده بود زینت کردند و هارون بر تخت نشست و عبایی بر دوش انداخت و تاج بر سرگذاشت و قرآن را پیش روی خود قرار داد.
امین و مأمون دو پسر هارون با زره و شمشیر و کمربند کنار تخت ایستادند، و بنی هاشم در دو طرف مجلس صف بستند. پس از بنی هاشم وزیران و سپس کاتبان دربار ایستادند. پس از آنها خدمتکاران مخصوص بودند و سپس فرمانده هان لشکر طبق مقامهایشان صف کشیدند. آنقدر مردم آمده بودند که ازدحام جمعیت تا خیابان های خارج از قصر سیده بود.
حضرت سوار بر الاغی شد و در حالی که سه نفراز شیعیان جلوتر حرکت می کردند وارد قصر شد و به طرف جایگاه آمد. برخلاف مرسوم از سوی هارون اجازه رسید که حضرت در حال سواره تا داخل مجلس و نزدیکی تخت آورده شود.
امام علیه السلام سوار بر مرکب از مقابل افراد حاضر می گذشت و همه سلام رسمی می دادند تا آنکه حضرت وارد مجلس شد. هارون به پسرانش امین و مأمون دستور داد: «به استقبال پسر عمویتان بروید»!
هر دو به سرعت در حالی که به عنوان یک رسم شمشیرها را بر زمین می کشیدند، به سوی مرکب حضرت آمدند و مقابل امام کاظم علیه السلام خم شدند و زانوی حضرت را بوسیدند! سپس برخاستند و همراه حضرت به سوی تخت حرکت کردند.
در این حال هارون اشاره ای به امام علیه السلام کرد اما حضرت اعتنایی به او ننمود و از مرکب پیاده شد و به تخت نزدیک شد. به محض آنکه حضرت پای بر تخت گذاشت هارون برخاست و امام علیه السلام را در آغوش گرفت.
سپس او را کنار خود نشانید و اظهار خوشنودی کرد؛ اما لحظاتی نگذشته بود که برخورد متناقضی را آغاز کرد و از حضرت خواست جایگاه را ترک کند! او به حضرت گفت:
در مراسم استقبال و ملاقات عمومی و رسمی حرکتی از تو دیدم که خوشایند نبود! ای پسر عمو، امروز بیش از این بر تخت منشین!!
با سخن هارون حضرت از جا برخاست و از تخت پایین آمد. هارون به پسرانش و همچنین بنی هاشم دستور داد مقابل امام علیه السلام حرکت کنند تا هنگامی که حضرت سوار بر مرکب شود.
مرکب را به همانجایی که امام علیه السلام پیاده شده بود آوردند و حضرت سوار شد و در حالی که این بار فقط بنی هاشم مقابل امام علیه السلام بودند به سوی در خروجی به راه افتادند.
بوسه بر پای امام[2]
در نخستین روزهایی که حضرت در بغداد سکونت یافته بود و هارون هنوز دسیسه های خود را آغاز نکرده بود، «هشام بن ابراهیم عباسی» نزد امام کاظم علیه السلام آمد و عرض کرد: آقای من، برای فضل بن یونس[3] نامه ای بنویسید و از او بخواهید مشکل مرا حل نماید.
حضرت بدون آنکه نامه بنویسد برخاست و سوار بر مرکب شد و به خانۀ فضل بن یونس رفت. با حضور حضرت بر در خانۀ فضل، غلام او این خبر را بریش برد و گفت: موسی بن جعفر علیه السلام بر در خانهات آمده است!
فضل که هرگز گمان نمی کرد چنین حرفی حقیقت داشته باشد با حیرت گفت: «اگر راست بگویی در راه خدا آزاد هستی و اگر دروغ گفته باشی بلایی سخت بر سرت می آورم»! سپس دوان دوان از خانه بیرون آمد و دید امام علیه السلام منتظر ایستاده است.
او که انتظار این صحنه را نداشت طاقت نیاورد و خود را بر پای حضرت انداخته می بوسید. سپس در خواست کرد امام علیه السلام وارد خانه شود. هنگامی که حضرت وارد شد به فضل فرمود: درخواست هشام بن ابراهیم را انجام بده.
فضل درخواست هشام را انجام داد و سپس عرضه داشت: «آقای من، غذا آماده است. اگر افتخار دهید نزد من طعامی میل کنید». حضرت قبول کرد و فضل دستور آوردن سفره را داد.
از احترام تا بازداشت!؟
چند روزی احترام رسمی نسبت به امام علیه السلام در دربار حکومتی برقرار بود تا آنکه هارون خیانت خود را آشکار کرد و ارتباط مردم را قطع نمود و حضرت را در اتاقی محبوس کرد و فضل بن ربیع را عهده دار زندان امام علیه السلام قرار داد.
روزها و شب ها می گذشت اما خبری از آزادی نبود و امام علیه السلام در اتاقی که زندانی بود شبانه روز را به عبادت می گذرانید. بعضی روزها هارون بالای بامی که مشرف به زندان بود می آمد و از آنجا داخل را می نگریست و حضرت را در حال سجده می دید.
روزی با تعجب به فضل گفت: این لباس چیست که هر روز در آنجا می بینم؟ او پاسخ داد:
آنچه می بینی لباس نیست؛ آن موسی بن جعفر است که هر روز پس از طلوع آفتاب تا غروب در سجده و راز و نیاز به سر می برد.
هارون گفت: او از عابدان بنی هاشم است. فضل با تعجب پرسید: پس چرا وی را اینگونه در زندان و در مضیقه و سختی قرار داده ای؟ گفت: «هرگز امکان آزادی او وجود ندارد و باید در حبس باشد»!