
توبۀ کنیز در زندان[1]
یکی از جالب ترین ماجراهای زندان روزی بود که هارون برای مقاصد شوم خود کنیزی میان سال و زیبا به حضرت موسی بن جعفر علیه السلام هدیه کرد.
امام علیه السلام با دیدن کنیز به مأموری که او را آورده بود فرمود: نزد هارون باز گرد و به او بگو:«بل أنتم بهدیتکم تفرحون»:[2] «بلکه شما به هدیۀ خود شادمان هستید». من نیازی به این و مانند این ندارم. هنگامی که سخن حضرت به هارون گفته شد، از شدت ناراحتی گفت:
نزد او باز گرد و بگو: «دستگیری و حبس تو با رضایت خودت نبوده است». آنگاه کنیز را نزد او بگذار و باز گرد.
مأمور به زندان بازگشت و کنیز را همراه خود آورد و دستور را اعلام کرد و رفت. ساعاتی نگذشته بود که هارون یکی از خدمتکاران را فرستاد تا به زندان برود و از کنیز و امام علیه السلام خبری بیاورد.
آن شخص به زندان رفت و بازگشت و چنین خبر آورد که کنیز به سجده افتاده و سر از خاک بر نمی دارد و این ذکر را بر لب دارد: «قدوس، سبحانک سبحانک».
هارون با تعجب گفت: «به خدا قسم موسی بن جعفر با سحر خود او را مسحور کرده است. کنیز را نزد من بیاورید». هنگامی که او را آوردند دیدند چشم به آسمان دوخته و می لرزد. هارون پرسید: چرا اینگونه شده ای؟ کنیز پاسخ داد:
اتفاقی که برایم افتاده رویدادی جدید است. من نزد او ایستاده بودم و او دائم در نماز بود. حتی هنگامی که نمازش تمام می شد رویش را به سوی دیگری بر می گرداند و تسبیح و تقدیس می گفت.
به او گفتم: آقای من، آیا خواسته ای داری تا برایت انجام دهم؟ پاسخ داد: من چه خواسته ای می توانم از تو داشته باشم؟ عرض کردم: من نزد تو آمده ام که همۀ نیازهای تو را پاسخگو باشم.
فرمود: پس اینان چه کاره اند؟ من به سویی که او اشاره کرده بود نگریستم و باغ پر گل و بی انتهایی دیدم. در آن باغ جایگاهایی با فرش های رنگارنگ و حریر بود.
بر روی آن فرش ها غلامان و کنیزانی نشسته بودند که مانند سیمای آنان و لباس هایشان ندیده بودم. آنها حریرهای سبز بر تن داشتند و زینت هایشان اکلیل و درّ و یاقوت بود.
به دست های آنان نگریستم و ظرف های و پارچه ها و انواع غذاها را در دست هایشان دیدم. بادیدن آن منظره ها به سجده افتادم و سر بلند نکردم تا هنگامی که مأمور تو مرا از سجده بلند کرد و دیدم در همان زندان هستم.
هارون با شنیدن ماجرا گفت: ای زن خبیث، من گمان دارم تو در سجده خوابیده بودی و این صحنه ها را در رؤیا دیده ای؟ کنیز گفت: «به خدا قسم هرگز اینگونه نیست! زیرا با دیدن غظمت آن صحنه ها به سجده افتادم».
با شنیدن این سخنان هارون دستور داد او را زندانی کنند و گفت: این سخنان را هیچ کس از او نشنود. او را به زندان بردند و دیدند در آنجا هم به نماز ایستاده است. هنگامی که علت نماز خواندنش را پرسیدند گفت: آن بندۀ صالح را دیدم که این گونه عمل می کرد.
وقتی از ماجرای آن روز سؤال کردند پاسخ داد: هنگامی که نزد او بوده کنیزانی مرا صدا زدند و گفتند: «از بندۀ صالح دور شو تا ما نزد او وارد شویم. که تو برای او نیستی بلکه ما برای او هستیم». آن زن همچنان در زندان عبادت می کرد تا آنکه چند روز قبل از شهادت موسی بن جعفر علیه السلام از دنیا رفت.
ردّ وساطت![3]
روزهای زندان همچنان می گذشت تا آنکه روزی به امام کاظم علیه السلام گفته شد: آیا می خواهی برای فلان شخص نامه بنویسی تا برایت نزد هارون وساطت کند؟ حضرت در پاسخ فرمود:
پدرم از پدرانش نقل کرد که پروردگار عزوجل به داود وحی نمود: ای داود، هر کس از بندگانم به یکی از مخلوقاتم غیر از من دست آویزد و بر این عمل اصرار ورزد، کمک های آسمانی را از او قطع می کنم و مسیر زندگی او را ناهموار خواهم ساخت.
عبادت در زندان[4]
نمازهای حضرت موسی بن جعفر علیه السلام در زندان همگان رابه حیرت واداشته بود. روزی عبدالله قروی نزد فضل بن ربیع رفت و او را در حالی یافت کمه از بام زندان داخل آن را می نگریست.
فضل گفت: داخل این اتاق را نگاه کن و بگو چه می بینی؟ فبدالله نگاه کرد و گفت: لباسی بر زمین افتاده است. گفت: دقیق تر نگاه کن. او با دقت نگریست و پاسخ داد: مردی در سجده است. فضل پرسید: ااو را می شناسی؟ گفت: نمی شناسم!
فضل گفت: مولای توست. قروی از ترس جان خود و برای آنکهع او را به اشتباهع اندازد گفت: چه کسی مولای من است؟! گفتک مرا نادان خیال کرده ای؟ جواب داد: هرگز! اما من مولای ندارم!! سپس فضل عبادت شبانه روز حضرت را چنین شرح داد:
او موسی بن جعفر است. هر شب و روز برای دیدنش می آیم و در همۀ حالات او را در سجده می بینم. او نماز صبح را می خواند و پس از ان تا طلوع آفتاب تعقیبات را به جا می آورد.
او شخصی را موکل کرده که اوقات نماز را به اطلاعش برساند. هنگامی که خبر از رسیدن وقت نماز می دهد بدون نیاز به تجدید وضو برای نماز بر می خیزد.
پس از طلوع آفتاب به سجده می رود تا هنگام نماز ظهر و عصر که بدون تجدید و ضو برای نماز بر می خیزد و معلوم می شود در سجده نخوابیده است. پس از نماز عصر نیز تا غروب آفتاب به سجده می رود.
آری، این برنامۀ همیشگی اوست. هنگامی که نماز مغرب و عشا را می خواند با طعامی که برایش آورده می ود افطار می کند. سپس تجدید وضو کرده به سجده می رود. پس از ان خوا ب سبکی می کند و سپس بیدار می شود و تا طلوع فجر به نماز می ایستد.
عبدالله برای آنکه فضل را متوجه عظمت امام کاظم علیه السلام کند گفت: «تقوا پیشه کن و دربارۀ او عملی انجام مده که نعمت از تون زایل شود. می دانی که هیچ کسی نسبت به این خانواده حرکت سوئی انجام نداده مگر آنکه نعمت از او گرفته شده است». فضل در تأیید او گفت: چندین مرتبه از سوی هارون به من دستور قتل حضرت داده شده اما اطاعت نکرده ام. همچنین به آنان فهمانده ام که هرگز این کار ر نخواهم کرد حتی اگر مرا به قتل برسانند.