
عکس شیر زنده شد[1]
روزی امام کاظم علیه السلام به قصر امده بود و هارون به یکی از دربان ها به نام «حمید بن مهران» دستور داد به حضرت گفت بی احترامی کند. حمید با لحنی تمسخر آمیز به حضرت گفت:
مردم بدون هیچ دلیلی به تو اعتقاد دارند؛ از تو می خواهم این دو شیر که بر تخت نقش بسته مرا بخورند!!
حضرت بلافاصله اشاره ای به عکس ها نمود و فرمود:«دشمن خدا را بگیرید». ناگهان هر دو نقش بی جان تبدیل به شیرهایی درنده شدند و به حمید بن مهران حمله کردند و او را دریدند و خوردند.سپس شیرها از امام علیه السلام پرسیدند: دیگر چه دستوری می دهید؟ آیا هارون را نیز بگیریم؟ حضرت که برای عبرت دشمنان این معجزه را نشان داده بود فرمود:«به جای خویش باز گردید».
تنبیه فضل بن یحیی[2]
ماه ها می گذشت و هارون هر لحظه بر تصمیم خود مبنی بر شهادت امام کاظم علیه السلام مصمم تر می شد. در ایامی که او به شهر «رِقَّه»[3]رفته بود خبر آوردند فضل بن یحیی ـ که امام علیه السلام در خانۀ او تحت نظر زندگی می کرد ـ برای حضرت لوازم رفاه و آسایش فراهم نموده است.
هارون نامه ای به او نوشت و وی را از تأمین وسایل احتی امام علیه السلام منع کرد و دستور داد حضرت را به قتل برساند. اما فضل به علت موقفیتی که داشت نپذیرفت و امتناع کرد.
همچنان از بغداد برای هارون خبر می رسید که هیچ آزار و اذیتی از سوی فضل بن یحیی نسبت به امام علیه السلام اعمال نمی شود. این بار هارون «مسرور» خدمتکار مخصوص خود را همراه دو نامه به بغداد فرستاد تا به خانۀ فضل بن ینحیی برود و خبر دقیقی از وضعیت –حضرت به دست آورد.
اگر امام علیه السلام را در رفاه دید یکی از نامه ها را به عباس بن محمد عموی هارون برساند و دستور اجرای محتوای آن را بدهد. سپس نامۀ دیگر را به سندی بن شاهک رئیس پلیس بغداد بدهد که در آن امر کرده بود از دستورات عباس اطاعت کند.
مسرور با رسیدن به بغداد بی درنگ به خانۀ فضل بن یحیی آمد در حالیکه هیچ کس نمی دانست برای چه آمده است. او نزد امام کاظم علیه السلام آمد و دید وضغیت همان گونه است که به هارون خبر داده اند.
الذا نزد عباس بن محمد و سندی رفت و نامه هایشان را داد. لحظه ای نگذشته بود که مردم دیدند فرستاده ای از خانۀ عباس به طرف خانۀ غضل دوید و سپس همراه او سوار بر مرکب با تحیر و وحشت بازگشتند.
عباس تازیانه و شسلاق درخواست کرد و دستور داد صد شلاق بر بدن فضل بن یحیی زده شود که سندی دستور را اجرا کرد. پس از آن فضل که از شدت ناراحتی برافروخته شده بود از آنجا بیرون آمد و به خانۀ خود رفت.
پس از تنبیه فضل بن یحیی، مسرور نامه ای برای هارون نوشت و کارهای انجام شده را خبر داد. هارون در پاسخ دستور داد از این پس سندی بن شاهک عهده دار زندان حضرت شود.
در ایامی که امام علیه السلام در زندان سندی بود هارون چند بار نقشۀ قتل حضرت را طراحی کرد و به اجرا درآورد. اما همچنان معجزاتی از –حضرت دیده می شد که همگان را به حیرت انداخته و درمانده شده بودند.
لعن هارون بر فضل![4]
به دستور هارون مجلسی در شهر رقّه تشکیل شد و عدۀ بسیاری جمع شدند و هارون خطاب به آنان گفت:
ای مردم، فضل بن یحیی عصیان مرا نمود و از اطاعت من سر پیچی کرد. من صلاح می بینم او را لعن کنم! پس شما نیز او را لعن کنید!!
با سخن او صدای مردم بلند شد و هر یک به نوعی فضل را لعنت کردند. «یحیی بن خالد» پدر فضل این خبر را شنید در حالی که انتظار چنین عکس العملی را از هارون نداشت و این لعن را بر خود و خاندانش عار می دید.
از این رو با عجله سوار بر مرکب شد و به سوی محلی که هارون بود شتافت. به آن مجلس که رسید از در دیگری وارد شد و از پشت سرنزدیک هارون شد به گونه ای که متوجه حضور او نشد. سپس آهسته گفت:«ای امیر، لحظه ای به من گوش فرا ده».
با شنیدن صدای او هارون ترسید و صورتش را برگرداند و یحیی را دید که پشت سرش ایستاده است و می گوید: «فضل گناهی کرده و دستورت را انجام نداده است. اما آنچه که تو می خواهی من برایت انجام می دهم، و به نوعی خواستار بخشش فضل و اجرای حکم شهادت امام کاظم علیه السلام شد. هارون با سخن او رو به جمعیت کرد و گفت:
فضل در کاری که به او گفته بودم عصیان مرا کرده بود که من صلاح دیدم وی را لعن کنم. اکنون توبه کرده و به اطاعت من بازگشته است پس او را دوست بدارید.
آن جمع که تابع هارون بودند، این بار صدایشان بلند شد:«مادوستدار آن کسی هستیم که تاو دوست داشته باشی و دشمن کسی هستیم که تو دسمن بداری و اکنون او را دوست داریم»!!
دستور قتل امام علیه السلام توسط یحیی[5]
سپس یحیی نامه ای از هارون گرفت و به بغداد رفت. با آمدن یحیی خبرهایی بین مردم پیچید و مردم احتمالات مختلفی شایع کردند، ولی او چنان اظهار کرد که برای تعدیل مالیات و توجه به امور کارمندان دولت آمده و در ظاهر به همین امور مشغول شد.
اما از سوی دیگر سندی بن شاهک را صدا زد و با استناد به نامه ای که از هارون گرفته بود دستور قتل امام کاظم علیه السلام را به وی داد و سندی نیز قبول کرد. اولین کار این بود که سندی در خدانۀ خود زندانی مهیا کرد و حضرت را به آنجا منتقل نمود.
سپس با دستور مستقیم هارون، امام علیه السلام را با زنجیر آهنی که هشتاد کیلو وزن داشت در بند کشید و درِ زندان را قفل کرد، و غیر از وقت نماز و غداآن را نمی گشود.
[1] . مناقب آل ابی طالب: ج3 ص 417.
[2] . روضۀ الواغظین: ص 219. بحار الانوار: ج48 ص 233، الغیبۀ (وسی): ص22. اکمال الکمال: ج5 ص3. المنمق:ص 5.
[3] . «رِقَّه» شهری در شمال شرقی سوریه است. مغجم البلدان: ج3 ص 59.
[4] .الهدایۀ الکبری: ص 265. الغیبۀ (طوسی): ص22. بحار الانوارک ج 48 ص 233. مشارق انوار الیقین: ص 145.
[5] . بحار الانوار: ج48 ص 233. الغیبۀ (طوسی): ص 22. الهدایۀ الکبری: ص 265. مشارق انوار الیقین: ص 145.